من:وای ببخشید حواسم نبود خوبی؟
فرشاد:آره مرسی چت شوده بود؟
من:هیچی مهم نیست.بیا یه چیز بخوریم.
رفتیم توی لاوی هتل سفارش کیک با قهوی دادم نشستیم من داشتم نگاش میکردم که اون گفت:
خیلی دوست داشتم که ببینمت از دیدنت خوشحالم.
من:منم همینطور
یکم ساکت موند خسته شود از بس جواب های کوتاه دادم برای همین دوباره خودش گفت:خیلی
خوشکلی ها فکر نمیکردم این شکلی باشی.
یه نگاه به خودم کردم یه مانتو کوتاه تنم بود با یه دامن بلند یه شال مشکی همه لباسام مشکی
بود به نظر خودم چیز قشنگی توی صورتم نبود البته به نظر خودم.
من:لطف داری.
بعد چون فهمیده بودم داره کلافه میشه از سکوتم گفتم:
منم از پشت وب خوب ندیدمت خیلی قشنگی از دور که دیدمت باورم نشود خودت باشی.
فرشاد:همه میگن خوشکلم ارثی دیگه.
خیلی تعجب کردم تا حالا نشوده بود از یه نفر تعریف کنم اون هم از خودش تعریف کنه.یعنی تا
الان این توی تربیت من نبود والابه روی خودم نیوردم.
با خودم گفتم حق داره هم خوشکل هم خوش تیپ حتما هم دختر های زیادی طرفدارشن و اگر من
هم بودم و میدیدم یه نفر از روسیه پاشوده اومده ببینتم و میدونستم که انقدر دوستم داره که هر
چی باشم پام وای میسته و امتحانشم کرده بودم همینو میگفتم.
خلاصه قهومونو که خوردیم گفت پاشو بریم بیرون منم رفتم کلید اتاق رو دادم و رفتیم بیرون
ماشینش یه مزدای مشکی بود .
رفتم سوار شودم توی راه گفت:
ترانه چرا وقتی منو دیدی اونجوری نگاهم کردی؟راستشو بگو.
من:آخه یاد چند ماه پیش که پیش دوستام بودم افتادم وقت های که از تو براشون میگفتم با هم
گریه میکریدم موقع های که با تو دعوام میشود سر برادرم خالی میکردم مامانم.....
بغضم گرفت ساکت شودم.
برگشت نگاهم کرد:دیدی دیدی گفتم تو نمیتونی از الان کم آوردی بابا دختر تو بچه پولدار که تا
الان همه جلوت خم میشودن یه شب گشنه نمیتونی بمونی.
من:خوب نمیمونم.
فرشاد:چجوری؟هان؟تو که مامان بابا تو ول کردی که کار هم که نمیکنی میگیم تا چهار ماه با این پول سر کنی تموم میشه بعد چی؟
من:پولم تموم نمیشه.
فرشاد:چه مطمعنی چند داری مگه؟
من:حدود هشتاد ملیون.
فرشاد:چی؟چند؟جدی؟از کجا اوردی؟
من:خوب آوردم دیگه.
فرشاد:خوب آره با این پول میتونی سر کنی .
من :حالا داری کجا میری؟
فرشاد:کجا ببرمت؟
من:من جای رو بلد نیستم هر جا خواستی.
فرشاد:میبرمت پیش دوستام.
ساکت موندم تا وقتی که رسیدیم. دم یه پاساژ ایستاد.
فرشاد:پیاده شو بریم تو.
پیاده شودیم و رفتیم تو پاساژ لباس فروشی بود خوب اومده بود میخواستم کمی هم خرید کنم. دم
یه مغازه ی بزرگ ایستاد:بیا تو اینجا مغازه دوستمه با داداشم شریکی.
رفتیم تو سه تا پسر جوون نشسته بودن یکی شون که سفید بود با چشمهای آبی بلند شود:به آقا
فرشاد خوش اومدی چه عجب.
فرشاد:سلام حسین خوبی؟
یکی دیگشون گفت:فرشاد این خانوم خوشکله کیه باهات؟معرفی نمیکنی؟
فرشاد فقط خندید.اون یکی پسره که خیل هم خوشکل بود اومد جلو و دست داد:فرشاد جون به
خدا خیلی ذوق میکنیم بفهمیم ایشون کین ها.
بعد یه چشمک زد و اومد دست منو گرفت و نشوند رو صندلی.
فرشاد:این ترانه ست دوستمه.
بعد رو به من گفت:ترانه اون شیربرنج اسمش حسینه این یکی هم فریاز این هم
کامیار.دوستامن.
بعد رو به کامیار گفت:پس فرزاد کجاست؟
کامیار:بابا این مگه یه جا بند میشه؟همش میگه میرم ده دقیقه دیگه اینجام میره که بیاد
فریاز:فرشاد ما همه دوستاتو دیده بودیم اینو نه از کجا پیداش کردی؟
من خیلی بد خورد تو ذوقم تا حالا ندیده بودم چند تا پسر جلو یه دختر اینطوری حرف بزنن تو
خانواده ما که کسی جرات همچین کاری رو نداشت فرشادم هیچی نمیگفت مثل این که براش
عادی بود با دوستاش انجوری حرف بزنن. باز رگ لجبازیم گل کرد قبل این که فرشاد چیزی
بگه که گفتم:
آقا فریاز فرشاد منو از جای گیر نیورده من جنس نیستم. من از تهران اومدم.
فریاز:آفرین به این میگن دختر باید از خودش دفاع بکنه.خوب ترانه خانوم برای این فرشاد در
پیت اومدی اینجا؟
من:فکر نکنم مهم باشه شما میتونین فکر کنید که برای فرشاد اومدم.
فریاز:نه خوب خیلی مهمه اگه برای فرشاد اومه باشی که باید بگم خیلی سگ شانسه.
قیافم رفت تو هم چه بد درباره دوستش حرف میزد ماه م حرف میزدیم ولی این کلمرو نشنیده
بودم.
من:ببخشید چی شانس؟
فرشاد:فریاز بابا الان فکر میکنه کجا اومده ول کن.
فریاز:نه کلا منظورم این بود که کوفتت بشه.
حسین:خوب ترانه خانوم خونتون تهرانه؟
من:الان نه.
کامیار:ا ا ا خودت الان گفتی از تهران اومدی.
من:اره ولی الان خونمون تهران نیست.
فریاز:پس کجاست؟اومدین شیراز؟
من:نه.
حسین:رفتین یه شهر دیگه؟
من:اره/
حسین:خوب کجا؟
من:یه شهر دیگه.
فریاز:گرفتی مارو؟از کدوم شهر.
من:روسیه.
کامیار:اوه اوه خوشبختیم بابا ایول خوبه.
حسین:اره خیلی جالبه.
فریاز:خیلی شیکه کلی کلاس داره میشه پز داد.
حسین:نه حالا از شوخی گذشته از کدوم شهری؟
من:ای بابا من که با شما شوخی ندارم که گفتم که روسیه.
فریاز:شوخیه؟
حسین:نه دوربین مخفیه.
خندم گرفت برگشتم یه نگاه به فرشاد کردم که یعنی منو از دست این دیونه ها نجات بده..
فرشاد:بچه ها من اینو سالم اوردم اینجا ها دیونش کردین راست میگه خونشون روسیست.
کامیار:یعنی توی اون گلوت گیر کنه فرشاد....بابا خوش شانسی از اون میمونی های که داشتی
خیلی بهتره هم قیافش هم کلاسش.اوردی پز بدی؟
فرشاد همونجور که چای میخورد خندید و با سر جواب مثبت داد.
فریاز به روسی گفت خیلی خوشبختم البته با یه لهجه افتزاح و اشتباه.
من:اگه منظورت خوشبختمه که اشتباه گفتی.
همشون خندیدن.
کمی حرف زدم باهاشون خوب شوده بودم باهاشون من از بچگی با هر کی که حس میکردم پا
باشه خوب میشودم زود.
حسین:خوب ترانه خانوم شما چیزی نمیخواین بخرین؟
من:چرا اتفاقا چون اونجا شلوار پاره مد بود من همه لباسام یا بازه یا شلوارهای بلندم تا بالای
رونم پارست میخواستم خودم برم خرید.
کامیار:پس بیا این مدلهامون هر چی خواستی بردار.
من مثل موقع های که با مامان میرفتم خرید رفتم جلو که هر چی بود بخرم.اول رفتم طرف شلوار
هاشون سه تا لی برداشتم و تنم کردم خیلی خوب بود بهم میومد حسین که داشت کمکم میکرد
گفت :ماشاالله چه هیکلی داری ها خوشم اومد .
یه چپ چپ نگاش کردم که ساکت شود.
من:منم اگه با اون چشم و اونجوری نگاه میکردم کسیرو خوشم میومد.
فرشاد با کامیار با فریاز برگشتن نگامون کردم.
فرشاد:چی شوده؟
من:هیچی آقا حسین خسته شودن خودم تنها لباسارو میبینم.
فریاز:باز حیض بازی در اوردی؟
حسین:بابا بهش گفتم چه هیکلی داری بدش اومد.
فرشاد با فریاز زدن زیر خنده ولی کامیار که معلوم بود یکم از اینا غیرتش بیشتر گفت:
دختری که حیا داشته باشه به یه مرد غریبه همینو میگه دیگه راست گفت چی کار به هیکل اون
داری.
فرشاد:ترانه این مدلشه ناراحت نشو.
من:آخه این مد دیگه افتاد خوب نیست خز شوده.
فریاز:بیا من کمکت میکنم.
من:نه خیلی ممنونم خودم میتونم.
فرشاد:خوب بیا من اومدم.
من:بابا چلاق که نیستم خودم میتونم.
چهار تا مانتوی شیک دیدم که حدس زدم مده چون پر بود از این مانتو ها هفت تا شال سه تا
کفش خیلی ناز بودن با پنج تا تیشرت کلی طول کشید که هر کدومو پرو کنم و خوشم بیاد این
دفعه مامان نبود که نظر بده کدوم بهتره.
کارام که تموم شود رفتم که اینلرو بدم بهشون داشتن حرف میزدن.
من:بیاین من اینارو برداشتم.
کامیار:خسته نباشی عزیزم تو که مغازرو کول کردی که ور شکست شودیم.
فرشاد:ترانه این همه میخوای چی کار خیلی برداشتی.
من:خوب لباسام بدرد اینجا نمیخورد بازام میخوام برم خرید.
بعد بازشون کردم و گفتم این شلوارا یکی ... تومن بود یکی ...همشونو کفتم .خوب حالا چقدر میشه؟
فریاز:مگه میخوای پولشونوبدی؟
من:نباید بدم؟صلواتیه؟
حسین:خوب ما هر وقت دوست دختر دوستامون میومدن اینجا بهشون میگفتیم یه چیزی بردارن
اونا هم یا یه روسری مانتو چیزی برمیداشتن ما هم برای همین تعجب کردیم که تو زیاد
برداشتی سکته کردیم که پول اینارو از کجا بیاریم.
من زدم یر خنده:پس برای همین اونجوری نگام میکردین؟ببخشید من باید توضیح میدادم اصلا
فکر نمیکردم که بخواین بهم مجانی بدین من میخواستم خرید کنم خوب اینجا هم یه مغازست
دیگه.
کامیارآره ولی مغازه ی آشنا برو پولشو هر وقت خواستی بیار.
من:برای چی؟
کامیار:چی برای چی؟
من:برای چی بعدا بیارم خوب الان بگین چقدر میشه بدم دیگه.
کامیار:خوب هر وقت داشتی بیار پولش زیاد میشه.
من:خوب الان دارم میدم دیگه.
فریاز:خانوم فکر نکنم یه دختر هم سن شما همچین پولی داشته باشه .
من:بابا اااا گیجم کردین بگین چقدر میشه؟
حسین:خوب حدود البته با تخفیف میشه سیسد و چهل تومن .
فرشاد:خوب ترانه جون هنوز میخوایشون؟
من:خوب اره چرا نخوام.
کامیار:بچه سوسول تو تا حالا اصلا همچین پولی دادن دستت؟که حالا میخوای سیسد تومن خرید
کنی؟
من ناراحت شوم توهین کرد حدود ششصد تومن تو کیفم بود .گفتم شاید لازم بشه.که لازم هم
شود . سه تا دسته صدی در آوردم با یه پنجاه تومنی که ده تومنشو برداشتم.
من:بفرمایید اینم سیسد و چهل تومن از تخفیفتون هم ممنونم.
از لحنم معلوم بود ناراحت شودم.
فرشاد:ترانه تو با خودت سیسد تومن آوردی؟
من:بیشتر آوردم گفتم لازم میشه.
حسین:از کجا آوردی؟
من:خوب از بابام گرفتم اوردم دیگه مگه چیه؟
فرشاد:خوب مگه چند تومن بهت میدن چقدر همرات آوردی مگه که راحت سیسد تومن خرج
میکنی؟
من:فرشاد من که بهت گفته بودم چقدر همراهم آوردم.
فرشاد با تعجب گفت:یعنی تو راستی راستی هشتاد ملیون با خودت آوردی؟
من:حدود هشتاد نود ملیون آره.
همشون با تعجب نگاه میکردن.
فریاز:از کجا اوردی این پولارو؟
من:خوب طلاهای سنگینمو با پول خودمو .
حسین:یعنی فرشاد بترکی طرف هم خارجیه هم خوشکله هم پولدار گیر کنه.
فرشاد:بابات چی کارست؟
من:چند تا شغل داره.
کامیار:خوب چه شغلی؟
من:سرمایدار معروفی بود تو ایران تاجرم هست چند تا کارخونه و شرکت معروفم اینجا داره
اونورم دوتا شرکت داره فعلا خودش تو اون شرکته اینجا هم دست معاوناشه.
دهنشون بسته شود.
من:حالا دیدی که ن سیسد تومن دستم دادن اول بفهمین طرف داره یا نه بعد مسخره کنید.
کمی اونجا نشستم بعد گفتم میخوام برم.
فرشاد:میرسونمت شب بریم بیرون.
منم که دلم ازش گرفته بود گفتم :نه ممنون خودم میرم میخوام یکم بگردم.
کامیار:از دست ما ناراحت نشو منظوری نداشتیم.
من:نه مهم نیست.
حسین:یعنی ناراحتی؟
من:اره چون یاد نگرفتین با یه خانوم تو جلسه اول چطوری برخورد کنین.
فریاز:به ما اینطوری یاد دادن ماهم رفتار بدی نکردیم.
من:اره حق میدم تو ایران به پسر یاد میدن که با دختر همچین رفتاری داشته باشه و به نظر
خودشون خوبه البته موردی هم نداره خوبه مشکل ار نه شاید خانواده ما زیاد صنتی بودن چون
به من و برادرم اینطوری یاد ندادن خوب خوشحال شودم ببخشی باعث ناراحتیتون شودم مزاحم
نمیشم بیشتر خداحفظ.
فرشادم پا شود باهام اومد بیرون:ترانه ناراحت شودی؟
من:نه ناراحت . عادت نداشتم همچین برخوردی.
فرشاد:ببخشید اینا همینجورین.
من:خواهش میکنم عیب نداره مهم نیست.
فرشاد:پس اشتی بیا برسونمت.
من:نه میخوام یکم پیاده برم.
فرشاد:باشه عیب نداره باه م پیاده میریم.
من:خسته میشی.
فرشاد همونطور که دستمو میگرفن گفت:کی از تو خسته میشه که من بشم؟
خندیدم و چیزی نکفتم کلی پیاده رفتیم تو راه اون از خودش و گذشتش میگفت منم گوش
میکردم از خانوادم پرسیدم منم یکم براش گفتم.
ساعت 11بود که دیگه خیلی خسته شودیم گفت بریم یه چیز بخوریم بردتم یه رستوران معروف
و شیک شیراز خیلی خوش گذشت.
وقتی خوردیم و کمی حرف زدیم رفتیم بیرون تو یه پارک یکم دیگه قدم زدیم که گفتم میخوام
برم.
فرشاد:پاشو بیا خونه ما.
من:خونه شما؟
فرشاد:خونه ما که نه خونه مجردی دوست صمیمیم.
من:نه ممنون تو هتل راحت ترم.
فرشاد:اخه اونجا تنهای .
من:من باید به تنهای عادت کنم.
فرشاد:هرجور راحتی فردا باهام میای بیرون؟
من:کجا؟
فرشاد:بریم خونه ی ما به مامانم نشونت بدم اونجا باشیم دیگه.
من:باشه کی؟
فرشاد:میام دنبالت.
من:نه زحمت میشه بگو کجاست با ماشین هتل میام خودم.
فرشاد ادرسو داد و تا دم هتل رسوندم.
شب انقدر خسته بودم که سریع خوابم برد و نتونستم به فدا فکر کنم.
ساعت 1 بود که با صدا تلفن بیدار شودم فرشاد بود خوب الود گفتم:سلام خوبی؟
فرشاد:تو هنوز خوابی؟
من:اره خوب الانم زوده بیدار شم.
فرشاد:میدونی ساعت چنده؟
من:یکه دیگه نه؟
فرشاد:بله الان همه خواب ظهرشونو میکنن .
من:من تو خون خودمون تا ساعت چهار پنج خوابم.
فرشاد:مگه قرار نبود بیای اینجا؟
من:اخ اره خواب موندم خوب.
فرشاد:پاشو بیا دیگه کی میای؟
من:خوب من ساعت چهار اونجام .
فرشاد:قرار بود برای نهار بیای ها.
من:من که همچین قراری نزاشتم ولی خوب ببخشید نشود دیگه.
فرشاد:باشه برو کاراتو بکن باز نگیری بخوابی ها.
من:نه باشه مرسی.
قطع که کردم دوباره دراز کشیدم و چشمامو بستم نیم ساعت تو چرت بودم داشت خوابم میبرد که
باز تلفن زنگ زد با صدای خواب الود گفتم:
بله؟؟؟؟؟؟؟؟
فرشاد:سلام.
من:ا توی سلام.
فرشاد:کار ندارم میدونستم خوابیدی باز. زنگ زدم خواب از سرت بپره.خواب بودی نه؟
من:نه نه اصلا داشتم میخوردم.
فرشاد:اره تو راست میگی که میشناسمت.
من:غذام سرد شود بابا.
قطع کردم رفتم حموم چیزی نخوردم گفتم بخورم باز گشنم میشه باید تا شب بخورم اما اگه
نخوردم تا دیر وقت اونجا موندم گشنم نمیشه.ساعت دو بود که از هتل رفتم بیرون گفتم برم یه
دست لباس دیگه بخرم که با اونا برم فرشاد فکر نکنه فقط اون لباس هارو دارم کلی گشتم تا یه
دامن با مانتوی شیک پیدا کردم دامن ماکسی با مانتو کوتاه و تنگ با یه شال سبز یشمی به
رنگ چشمام میومد.
لباس های قبلیمو با اژانس فرستادم هتل بعد رفتم یه ارایشگاه گفتم خیلی ساده و دخترونه ارایشم
کنه اونم کارشو خوب بلد بود خوب درستم کرد انگار که ارایش مال خود صورتم بود و از
خوشکلی خودم بود خیلی ناز شوده بودم .ساعت چهر ربع رسیدم خونه فرشاد.
دلم شور میزد گفتم نکنه خونه تنها باشه...........
سعی کردم این فکرارو از مغزم دور کنم زنگ زدم یه خانومی درو باز کرد دم در حیاط ایستادم
مردد بودم چی کار کنم که فرشاد از خونه اومد بیرون.سلام کردم.
فرشاد:سلام.....چه تغییر کردی امروز چی کار کردی؟
من:هیچی یکم ارایش کردم.
فرشاد:دیروزم ارایش داشتی ولی اینجوری نبودی خوشکل شودی.
خجالت کشیدم ولی بیشتر ذوق کردم سرمو انداختم پایین که گفت بیا بریم تو دنبالش رفتم .
خونشون بزرگ و خوب بود بد نبود ولی اثلا به پای خونه ی ما توی تهران نمیرسید ولی تو
شهر خودشون معلوم بود پولدارن از سر وضع خونشون معلوم بود کسیرو ندیدم که سلام کنم با
فرشاد رفتیم توی اتاقش یه اتاق یه تخته با کامپیوتر چهارتا مبل یه ویدیو سیدی بزرگ در
دیوارشم پر پستر و چیز میز بود اتاقشم قشنگ بود.گفت لباساتو در بیار منم مانتومو در اوردم
دامنم که پام بود با یه تیشرت کوتاه که همرنگ دامنم بود مشکی خشک.که یقش تا روی شونم
بود و صاف از بالای سینم رد میشود تا بالای نافمم بود بد نبود شیک بود.رفتم روی یکی از
مبلها نشستم اونم اومد بقلم نشست.
فرشاد:خوب خانوم خوشکله افتخار دادن.
من:لوس نشو فرشاد دیگه.
فرشاد:من چه لوسی شودم میگم منت گذاشتین تشریف اوردین.
من:خواهش میکنم کاری نکردم ادب حکم میکرد که وقتی ازم دعوت میکنن اگه وقت داشته
باشم دعوتشونو قبول کنم.
فرشاد:اوه ادبتو بخورم.
تعجب کردم تا حالا اینطوری حرف نزده بود اثلا 180درجه فرق کرده بود تا حالا با این لحن
حرف نزده بود.به روی خودم نیوردم.
من:خونه ی قشنگی دارین اتاقتم خوبه.
فرشاد:لطف داری به پای خونه شما نمیرسه که.
من:نه اختیار داری.
فرشاد:خوب تا حالا شوده بود بری مهمونی خونه یه پسر.
من:خوب اره چطور؟
فرشاد:کی بود پسره؟؟؟؟؟
من:دوستم همسایمون دوست پسر خاله هام حالا بود دیگه چرا میپرسی؟
فرشاد:اونجا چی کار داشتی تو؟
من:خوب اینجا چی کار دارم؟رفته بودم مهمونی دیگه.
فرشاد:شما با دوست پسر خاله و پسر همسایه هم مهمونی داشتی؟
من:مهمونی داشتی یعنی چی؟رفته بودم مهمونی دیگه خونشون ببینمشون حرف بزنیم بعد اومدم
خونمون.
فرشاد:یعنی شما رفتی اونجا که ببینیشون و حرف بزنین؟باید باور کنم نه؟
من:یعنی چی توقع داشتی برای چی برم خونشون؟
فرشاد که فهمید منظورشو نفهمیدم گفت:یعنی فقط نشستین حرف زدین کارین نداشتن؟
تازه فهمیدم چی میگه سرخ شودم :نخیر کاریم نداشتن همه مثل هم نیستن.من پیش همچین
ادمهای نمیرم.
فرشاد:یعنی اومدی خونه ما برای حرف زدن و دیدنم؟
من:فکر نمیکردم کار دیگه ای هم باید انجام بدم.حالا هم زحمتو کم میکنم.
فرشاد:کجا؟باز لوس شود شوخی کردم بابا.
من نشستم و کمی ساکت شودم:خونه تنهای؟
فرشاد:نه مامانم هست با بچه خواهرم.
من:تو که راست میگی من که چیزی ندیدم که.
فرشاد:میخوای برم صداشون کنم؟
من:نه نمیخواد.
ولی اون بلند شود و رفت بیرون چند دقیقه صبر کردم نیومد بلند شودم رفتم طرف کمدش از
پشت شیشه چند تا قاب عکس بود عکس فرشاد با دوتا پسر جوون که در حال مسخره بازی
بودن از سر کول هم بالا میرفتن یکی دیگه با دوتا زن و یه بچه نوزاد بود یکی تها
بودو...........داشتم اینارو نگاه میکردم که فرشاد اومد تو.
فرشاد:داری عکسهارو میبینی؟
من:اره قشنگن و خنده دار.
اومد بقلم:وا خنده دار؟کجاش خنده داره؟
من:خوب این که سه تا پسر گنده دارن از سر و کول هم بالا میرن خنده داره شایدم برای من
خنده داره خوب.
فرشاد خندید و گفت:اونجا جشن تولد بود اخر شب بود داشتن وسایل رو جمع میکردن ما این
عکس رو گرفتیو یادش بخیر میخوای فیلمش رو ببینی؟
من:اره.داری؟
فرشاد:اره تو هارده الان پیداش میکنم .
رفت طرف کامپیوتر منم رفتم کنار تختش بالای تختش یه فال حافظ بود یادش بخیر اون موقع تو
مدرسه با بچه ها چقدر حافظ میگرفتیم ها.یه دفعه حوس کردم فال بگیرم نشستم لب تخت
چشمامو بستم شروع کردم فاتحه خوندن و نیت کردن .فالمو که خوندم چیزی ازش سر در
نیوردم چشمامو بستم و یکی دیگه گرفتم ان دفعه خوب بود حرف دلم بود بغضم گرفت سرمو
گذاشتم رو کتاب و اروم فاتحه میخوندم فرشاد هنوز داشت با کامپیوتر کلنجار میرفت و حواسش
به من نبود داشتم فکر میکردم که در زدن یه خانومی اومد تو.
فرشاد:ترانه این مامانمه مامان اینم ترانست گفته بودم برات ازش.
پاشودم ایستادم:سلام خوشبختم ببخشید مزاحم شودم.
مامانش:نه خواهش میکنم بفرمایید خوش اومدین.
اومد سینی رو بزاره رو میز که ازش گرفتم:ممنون زحمت نکشین.
مامانش یه نگاه به فرشاد انداخت .
فرشاد:مرسی مامان میتونی بری.
من با تعجب نگاش کردم به مامانش میگفت میتونی بری انگار مستخدمش بود من از
مستخدممونم باید تشکر میکرد وگرنه مامان دعوام میکرد چه برسه که با مامانم اینطور حرف
بزنم.
من به اعتراض گفتم:ااااا فرشااااااد این جای تشکره خوب بمونن چی میشه مگه.
مامانش:مرسی عزیزم این اینطوریه دیگه.
همون موقع یه پسر بچه کوچیک اومد تو با جیغ پرید بقل مامان فرشاد.فرشاد عصبی شود و
دست بچرو گرفت کشید که اونم زد زیر گریه.
فرشاد:مامان اینو ببر بیرون لطفا.
مامانش عذر خواهی کرد و بچه رو برد بیرون ناراحت شودم من به بچه ها خیلی حساس بودم.
من:فرشاد نگفتی دست بچه درد میگیره؟بد کشیدی.
فرشاد:با این اینطوری باید رفتار کرد وگرنه خودشو لوس میکنه و نمیره.
من:خوب نره وقتی بمونه ببینه خبری نیست خودش خسته میشه و میره.برادرته؟
فرشاد:نه بابا براهدرم کجا بود بچه ی خواهرمه.
با تعجب گفتم:یعنی نوه ی مامانته؟
فرشاد:اره چیه مگه؟
من:هیچی خوب فقط مامانت کم تر نشون میده که نوه داشته باشه بگذریم.
صدای گریه بچه هنوز میومد معلوم بود از اون بچه لوس هاست ولی خوب هر چی بود بچه بود
یکم حرف زدیم که دلم طاقت نیورد و گفتم:فرشاد داره گریه میکنه مگه مامانت نیست؟
فرشاد:چرا ولی از دستش خسته میشه نمیتونه ساکتش کنه و میزاره تا خودش ساکت بشه.
من تو درسهای فنی روسیه که میخوندم یه ترم بچه داری برداشته بودم بیماریهاشونو بهمون یاد
میدادن همه جهان میگفتن که جلوی گریه بچه رو حتما بگیرید عواقب بدی داره منم کلی سر این
عواقبش بدبختی کشیدم خیلی سخت بود.
من:فرشاد پشو بریم پیشش.
فرشاد:بشین بابا ولش کن بشین کارت دارم.
من:فرشاد دارم خواهش میکنم ترو خدا.
فرشاد:اخه برای چی؟
من:برای بچه خیلی بده گریه کنه و کسی جلوشو نگیره هم عواقب روانی داره هم جسمی ممکنه
الان خودشو نشون نده ولی در اینده برای بچه مشکل ساز میشه فرشاد مرگ من پاشو بریم
ساکتش کنم.
فرشاد:مامانش هم نمیتونه اونو ساکت کنه تو که غریبه هم هستس ببینتت بدتر گریه میکنه.
من:فرشاد من دوست ندارم تنها برم بیرون ولی اگه نیای تنها میرم ها.
فرشاد:خیلی خوب بابا بریم.
باهم رفتیم بیرون مامانش داشت برنج پاک میکرد و یه کتاب میخوند ما رو که دید سرشرو بلند
کرد.
:سلام چیه اومدین بیرون؟
فرشاد:ترانه از گریه بچه ناراحت بود گفت مضرر برای بچه باید ساکتش کنیم.
مامانش:ترانه خانوم اون عادت داره خودش گریه میکنه میبینه کسی نیست ساکت میشه.
من:خوب شما میدونین که چه تاثیر روانی روش میزاره هم جسمی هم روانی شما نباید بزارین
گریه کنه.
مامانش معلوم بود عصبی شوده که یه بچه داره بچه داری بهش یاد میده.
با لحن عصبی گفت:ببخشید ترانه جون ها من پنج تا بچه بزرگ کردم تا الان هم که خدارو شکر
نه مشکل جسمی دارن نه روانی میدونم چی کار میکنم.
من:ببخشید قصد بی احترامی نداشتم متاسفم ولی نمیتونم در این مورد ساکت باشم به بچه صمه
میرسه.
مامانش:من که بچه بزرگ کردم نمیتونم اینو ساکت کنم تازه خودم بزرگش کردم چه برسه به
شما که بچه این خودتون...فکر نکنم حتی بتونین بقلش کنین.
من میتونستم بفهمم که داره مسخرم میکنه ولی چون کلی سر این مریضی خونده بودم اینو
مهمتر دونستم تا اون بحث خاله زنکی رو برای همین به روی خودم نیوردم و گفتم:
درسته هر چی باشه شما مادر این بچه اید و شما بزرگش کردین ولی چون من در این باره زیاد
خوندم و تو امتحان های عملیش هم قبول شودم اصولا باید بتونم ساکتش کنم اگر نشود هم حتما
باید ببرینش دکتر.
مامانش:من که این بچه رو میشناسم ولی خوب برای این که بهت ثابت کنم من ادم سنگ دلی
نیستم و نتونستم ساکتش کنم میارمش ساکتش کنی.
من:خیلی ممنون میتونم ساکتش کنم.
مامانش یه پوزخند زد و رفت از تو اتاق بیاردش.