X
تبلیغات
داستان من
 

دوست های عزیزی که  برام پیام گذاشتن اگه داستان رو بخونین میفهمین

ماجرا چیه و من از یه جا

نپریدم جای دیگه پس الکی بی احترامی نکنین از اول بخونین بعد نظر بدین

|+| نوشته شده توسط ترانه در جمعه 1387/04/28  |
 

مهدی:از زندگیت راضی هستی؟

من:من به هلیا هم گفتم راضی نیستم ولی مجبورم بسازم چون اگه چیزی بگم از این بد تر میشه من الان همه چیز دارم پول شوهر خونه کسای که دوستم دارن ولی خوب  هر کس یه رازهای داره منم راضم در مورد جوانی و هوس بازی فرشاده .نمیدونم من با بیست سال سن مثل مادری که بچش رو میخواد با دندون نگه داره زجر کشیدم و تا اینجا امدم بغیرم میتونم برم.

تا وقتی برسیم به تهران بازم حرف زدیم میخواستم از اونا و دوستشون بدونم که وقت نشود

شمارشو داد گفت هر وقت اومدی تهران خوشحال میشم ببینمتون من و هلیا هم قول دادیم

باهاشون تماس داشته باشیم.

تا هلیا رو برسونم خونه کلی درباره اونا بحث کردیم.من هنوز چیزی از زندگی هلیا نمیدونستم

اون شب باهاش خداحافظی کردم چون کارام زیاد بود بعدم باید برمیگشتم شیراز ازش قول گرفتم

که بیاد یا زنگ بزنه و بگه.

هلیا:ترانه جای اصل کاری موند چجوری ازدوج کردین؟

من:به سختی.

هلیا:میخوام بدونم تا تو زندگیتو نگی منم نمیگم.

من:باشه اول من بعد تو بعد شهرزاد من باید بیام تهران که سر خاک شهرزاد بگیم.ناراحت

میشه کاش میتونستم بچه های دیگرم پیدا کنیم و از زندگیشون بدونیم.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ترانه در سه شنبه 1387/04/25  |
 

                       {فصل 6}

_خوب هلیا خانوم شهرزاد جون اینم نصف ماجرای من.دیدین با چه خریت خودم رو رسوندم

ایران.الان دیگه بهتون حق میدم که هر چی میخواین بهم بگین هر چی خواستین بگین حق

دارین این دفعه اشتباه رفتم میدونم.

هلیا ساکت بود از شهرزادم انتظار نداشتم که چیزی بگه.هوا تاریک بود وسط بهشت زهرا توی

تاریکی دوتا زن تنها!

گوشیم برای بار هزارم زنگ زد اعصابم خراب شود خاموشش کردم.

من:نمیخواین چیزی بگین؟خندیدم:حتما نتونستید باور کنید یه دختر 15ساله چجوری به این

راحتی اومد ایران و اونجا مستقر شود نه؟

از اول که شروع کردم داشتم گریه میکردم چشمام ریز شوده بود.

:آره تعجب داره بچه ها به خدا خودمم موندم چه جوری همه اینا باهم شود نمیدونم اون موقع

فکر میکردم بخت باهام یار بوده ولی الان......


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ترانه در دوشنبه 1387/04/24  |
 

یه سری بچه سوسول که میخواستن با کمترین امکانات غذا درست کنن .فکر کن چی میشه

 

دیگه.شوده بودیم کلوپ کامل پت و مت.من و چند تا دختر دیگه که بلد بودیم کار هارو راه

 

انداختیم.

 

نشستیم خوردیم بعد غذا چهارتا از پسرا گیتار آوردن بزنن.یه دفعه جو محیط 180درجه تغییر

 

کرد.همه تا الان داشتم میخندیدن یه دفعه همه ساکت شودن و چنان قیافه ای گرفتن که انگار

 

منتظرن بزنن زیر گریه.تعجب کردم.

 

پسرا انگار که از قبل برای یه کنسرت تمرین کرده باشن نشستن و با هم شروع کردن به زدن.

 

گل گلدونه من نشسته در باد تو بیا تا دلم نکره فریاد.....

 

صداش خیلی قشنگ بود توی روح آدم میرفت خیلی قشنگ میزد هیچ کسی حرف نمیزد هیچ

 

صدای نبود دوتا آهنگ خوند که دیدم بیشتر دخترها دارن آروم گریه میکنن.دل منم گرفته بود

 

نمیخواستم گریه کنم که یه آهنگ فرامرز اصلانی که من عاشقش بود رو خوندن.

 

به من بگو بی وفا حالا یار که هستی خزان عمرم رسید نوبهار که هستی.....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ترانه در یکشنبه 1387/04/23  |
 

فرشاد:ولی این وظیفمه همه این کارو میکنن.

 

من:من این کارو دوست ندارم لطفا از دستم ناراحت نشو.

 

فرشاد:فردا بیام دنبالت؟

 

من:نه خسته شودی این دوروز فردا برو به کارهای خودت برس.

 

فرشاد:من نیام میخوای چی کار کنی تو که جای رو بلد نیستی و کسیرو نداری خودت میخوای

 

 جای بری پس تازه منم کاری ندارم.

 

من:من جای نمیرم تو فردا به کار خودت برس .

 

اومد چیزی بگه که دستم گذاشتم رو دماغم و گفتم:هیچ کس نمیشه کاری نداشته باشه برو

 

کاراتو بکن بعد. من که در نمیرم که اینجا میمونم.

 

بعد به راننده گفتم راه بیفته.شب خوابم نمیبرد.یعنی الان مامان بابا چی کار میکنن فهمیدن که

 

من چند روزه نیستم دیگه.

 

یعنی مامان الان داره چی کار میکنه؟نکنه بیان ایران برای پیدا کردن من.

خدایا عجب غلطی کردم این فرشاد چی داشت به خودم گقتم که:


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ترانه در شنبه 1387/04/22  |
 

فرشاد همینجور ایستاده بود و جروبحث زنونه ی ما رو گوش میکرد.

من:چیه چرا اینجوری نگاه میکنی؟

فرشاد:به این که میبینم چه زبونی داری مثل خانومها حرف میزدی.

من:خوب خانومم دیگه اقا که نیستم.

یه چشمک زدم و رفتم طرف مامانش که بچه رو بقل کرده بود و میورد طرف من.

رفتم جلو و بچه رو که به طرز وجیهی زار میزد گرفتم از اون بچه های بود که اگه حرفمو گوش نمیکرد اعصابمو داغون میکرد و میزدمش.ولی با خودم گفتم باید از همه چیزهای که خوندی استفاده کنی تا خفش کنی نباید کم بیاری ها.

بچه وقتی اومد تو بقل من و دید غریبم شروع کرد دست پا زدن و گریش بد تر شود مامان فرشادم یه لبخند ملیح زد که بیشتر اعصابمو خورد کرد.

من:خوب اگه من و این کوچولو تنها باشیم چند دقیقه بهتر میشه ها.

فرشاد:بابا این لجباز تر از این حرفهاست ولش کن.

من:من از اون لجباز ترم ولی نباید با بچه لجبازی کرد.اسمش چیه؟

مامانش:کاوه.

:خوب حالا اگر هم میخواین بمونین پس هر چی شود چیزی نگین .مرسی.

گذاشتمش روی زمین . خودم یکم عقب تر ایستادم.دوزانو رو زمین نشستم یادم بود که تو مرحله ی اول باید باهاش حرف میزدم و میدیدم چشه.

من:اقا کاوه بهم نمیگی چت شوده؟چرا گریه میکنی؟برای دایی فرشاد؟اونو ول کن بابا بیا خودمون بازی کنیم به حرف این بزرگتر ها اگه بخوایم ناراحت بشیم باید همش گریه کنیم شکلات میخوای؟.

یکم گریش ساکت تر شود ولی بند نیومد و هنوز گریه میکرد خوب مرحله ی اول که جواب نداد توی مرحله ی دوم هم موفق نبودم.

 فرشاد و مامانش داشتن نگاهم میکردن کم اورده بودم میخواستم بلند بشم که یاد مرحله ی اخر افتادم که بهم گفته بودن کار خود بچه رو بکن تا دفعه ی بعد هم که خواست اون کارو بکنه یاد تو بیفته و ای کارو نکنه.

منم سرمو گرفتم تو دستام زدم زیر گریه اول گریم الکی بود ولی بعد یاد مامان بابا افتادم فهمیدم چقدر دلم براشون تنگ شوده یاد زمانی که داشتم این امتحان رو با یه بچه ی کله شق میدادم و انقدر موندم تا بچه از رو رفت.گریم واقعی شود و اوج گرفت .

فرشاد و مامانش که فکر کردن من از دست کاوه گریه میکنم اومدن بیاد جلو که من همونجوری یه دستمو به علامت ایست گرفتم جلوشون.

کاوه چند دقیقه گریه کرد دوباره تو دلم گفتم این بچه استسنایه که اگه این مرحله هم جواب نده خودم خفش میکنم.

چند دقیقه نگاهم کرد که دید گریه میکنم گریش قطع شود.یه اهنی کرد که من نگاهش کنم.

وقتی دید نگاش نمیکنم اومد جلوم نشست ودست زد و خندید که توجهم رو جلب کنه.منم نگاش نکردم که اومد با دستهای کوچیکش سرمو گرفت و میخواست به زور بلندش کنه ولی زورش نمیرسید.

یکم زور زد و با به زور چون بلد نبود حرف بزنه گفت:نینه پوبا!

من که نفهمیدم چی میگفت ولی سرم رو بلند کردم خدارو شکر ارایشم زد اب بود و نریخته بود سرمو که بلند کردم بچه خودشو انداخت تو بقلم و رو پام نشست و شروع کرد با شکلاتی که بهش داده بودم ور رفتن.

یه نگاه به فرشاد و مامانش انداختم و گفتم:اوه اوه راست می گفتین داشتم کم کم نا امید میشودم ها حق با شما بود خانوم ولی هر جور شوده باید ساکتش کنیم چون حتما یه گریش یه دلیلی داره.

مامانش:اره دخترم دیدم خوب کار کردی ولی حساب اینرو هم کردی که من هر سری که میخواد این گریه کنه منم این کارهای که تو کردی بکنم از کار و زندگی که میفتم که.

من:خوب اره راست میگین ولی اونجای که من این درسو خوندم اول به پدر مادر های اینده یاد میدن تا وقتی که کاملا امادگی ندارن بچه دار نشن و وقتی هم که بچه دار شودن یعنی امادگیش رو دارن و باید همه زندگیشونو برای بچه بزارن تا یه فرزند خوب بزرگ کنن یکی از امادگیشونم اینه که از لحاز مالی تامین باشن که لاقر پدر یا مادر پیش بچه باشه و کاری نداشته باشه و وقتی گریه میکنه کاری نداشته باشه و همه ی این مراحل انجام بده.

مامانش:شما مگه مدرک بچه داری داری؟

من خندیدم:نه ولی جای که درس میخوندم یه ترم انتخابی داشت من این ترم رو برداشتم و یه سال خوندم تمام بیماری بچه ها مواردی که براشون پیش میاد راه جلوگیریش کلا همه چیزشو.

مامانش:پس الان اگه بچه داری بشی یه مامان کاملی دیگه؟

من:نه من ممکنه از لحلظ مالی تامین باشم و لی از لحاظ روانی نه من حوصله بچه ندارم ممکنه چون بچمه باهاش کنار بایم ولی خوب اعصابشوندارم هر روز این کارهارو انجام بدم.

مامانش:قشنگ حرف میزنی خوشم اومد بیا بشین یه چای بخوریم.

من خندیدم و رفتم نشستم.

فرشاد:مامان ترانه ببخشید ها مثل این که شما به هوای من اومدین اینجا ها نه این بچه و مامانم.

مامانش:خوب در که نمیره بازم میاد اینجا.

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ترانه در جمعه 1387/04/21  |
 

من:وای ببخشید حواسم نبود خوبی؟

 

فرشاد:آره  مرسی چت شوده بود؟

 

من:هیچی مهم نیست.بیا یه چیز بخوریم.

 

رفتیم توی لاوی هتل سفارش کیک با قهوی دادم نشستیم من داشتم نگاش میکردم که اون گفت:

 

خیلی دوست داشتم که ببینمت از دیدنت خوشحالم.

 

من:منم همینطور

 

یکم ساکت موند خسته شود از بس جواب های کوتاه دادم برای همین دوباره خودش گفت:خیلی

 

خوشکلی ها فکر نمیکردم این شکلی باشی.

 

یه نگاه به خودم کردم یه مانتو کوتاه تنم بود با یه دامن بلند یه شال مشکی همه لباسام مشکی

 

بود به نظر خودم چیز قشنگی توی صورتم نبود البته به نظر خودم.

 

من:لطف داری.

 

بعد چون فهمیده بودم داره کلافه میشه از سکوتم گفتم:

 

منم از پشت وب خوب ندیدمت خیلی قشنگی از دور که دیدمت باورم نشود خودت باشی.

 

فرشاد:همه میگن خوشکلم ارثی دیگه.

 

خیلی تعجب کردم تا حالا نشوده بود از یه نفر تعریف کنم اون هم از خودش تعریف کنه.یعنی تا

 

الان این توی تربیت من نبود والابه روی خودم نیوردم.

 

با خودم گفتم حق داره هم خوشکل هم خوش تیپ حتما هم دختر های زیادی طرفدارشن و اگر من

 

هم بودم و میدیدم یه نفر از روسیه پاشوده اومده ببینتم و میدونستم که انقدر دوستم داره که هر

 

چی باشم پام وای میسته و امتحانشم کرده بودم همینو میگفتم.

 

خلاصه قهومونو که خوردیم گفت پاشو بریم بیرون منم رفتم کلید اتاق رو دادم و رفتیم بیرون

 

ماشینش یه مزدای مشکی بود .

 

رفتم سوار شودم توی راه گفت:

 

ترانه چرا وقتی منو دیدی اونجوری نگاهم کردی؟راستشو بگو.

 

من:آخه یاد چند ماه پیش که پیش دوستام بودم افتادم وقت های که از تو براشون میگفتم با هم

 

گریه میکریدم موقع های که با تو دعوام میشود سر برادرم خالی میکردم مامانم.....

 

بغضم گرفت ساکت شودم.

 

برگشت نگاهم کرد:دیدی دیدی گفتم تو نمیتونی از الان کم آوردی بابا دختر تو بچه پولدار که تا

 

الان همه جلوت خم میشودن یه شب گشنه نمیتونی بمونی.

 

من:خوب نمیمونم.

 

فرشاد:چجوری؟هان؟تو که مامان بابا تو ول کردی که کار هم که نمیکنی میگیم تا چهار ماه با این پول سر کنی تموم میشه بعد چی؟

 

من:پولم تموم نمیشه.

 

فرشاد:چه مطمعنی چند داری مگه؟

 

من:حدود هشتاد ملیون.

 

فرشاد:چی؟چند؟جدی؟از کجا اوردی؟

 

من:خوب آوردم دیگه.

 

فرشاد:خوب آره با این پول میتونی سر کنی .

 

من :حالا داری کجا میری؟

 

فرشاد:کجا ببرمت؟

 

من:من جای رو بلد نیستم هر جا خواستی.

 

فرشاد:میبرمت پیش دوستام.

 

ساکت موندم تا وقتی که رسیدیم. دم یه پاساژ ایستاد.

 

فرشاد:پیاده شو بریم تو.

 

پیاده شودیم و رفتیم تو پاساژ لباس فروشی بود خوب اومده بود میخواستم کمی هم خرید کنم. دم

 

یه مغازه ی بزرگ ایستاد:بیا تو اینجا مغازه دوستمه با داداشم شریکی.

 

رفتیم تو سه تا پسر جوون نشسته بودن یکی شون که سفید بود با چشمهای آبی بلند شود:به آقا

 

فرشاد خوش اومدی چه عجب.

 

فرشاد:سلام حسین خوبی؟

 

یکی دیگشون گفت:فرشاد این خانوم خوشکله کیه باهات؟معرفی نمیکنی؟

 

فرشاد فقط خندید.اون یکی پسره که خیل هم خوشکل بود اومد جلو و دست داد:فرشاد جون به

 

 خدا خیلی ذوق میکنیم بفهمیم ایشون کین ها.

 

بعد یه چشمک زد و اومد دست منو گرفت و نشوند رو صندلی.

 

فرشاد:این ترانه ست دوستمه.

 

بعد رو به من گفت:ترانه اون شیربرنج اسمش حسینه این یکی هم فریاز این هم

 

کامیار.دوستامن.

 

بعد رو به کامیار گفت:پس فرزاد کجاست؟

 

کامیار:بابا این مگه یه جا بند میشه؟همش میگه میرم ده دقیقه دیگه اینجام میره که بیاد

 

فریاز:فرشاد ما همه دوستاتو دیده بودیم اینو نه از کجا پیداش کردی؟

 

من خیلی بد خورد تو ذوقم تا حالا ندیده بودم چند تا پسر جلو یه دختر اینطوری حرف بزنن تو

 

خانواده ما که کسی جرات همچین کاری رو نداشت فرشادم هیچی نمیگفت مثل این که براش

 

عادی بود با دوستاش انجوری حرف بزنن. باز رگ لجبازیم گل کرد قبل این که فرشاد چیزی

 

بگه که گفتم:

 

آقا فریاز فرشاد منو از جای گیر نیورده من جنس نیستم. من از تهران اومدم.

 

فریاز:آفرین به این میگن دختر باید از خودش دفاع بکنه.خوب ترانه خانوم برای این فرشاد در

 

پیت اومدی اینجا؟

 

من:فکر نکنم مهم باشه شما میتونین فکر کنید که برای فرشاد اومدم.

 

فریاز:نه خوب خیلی مهمه اگه برای فرشاد اومه باشی که باید بگم خیلی سگ شانسه.

 

قیافم رفت تو هم چه بد درباره دوستش حرف میزد ماه م حرف میزدیم ولی این کلمرو نشنیده

 

بودم.

 

من:ببخشید چی شانس؟

 

فرشاد:فریاز بابا الان فکر میکنه کجا اومده ول کن.

 

فریاز:نه کلا منظورم این بود که کوفتت بشه.

 

حسین:خوب ترانه خانوم خونتون تهرانه؟

 

من:الان نه.

 

کامیار:ا ا ا خودت الان گفتی از تهران اومدی.

 

من:اره ولی الان خونمون تهران نیست.

 

فریاز:پس کجاست؟اومدین شیراز؟

 

من:نه.

 

حسین:رفتین یه شهر دیگه؟

 

من:اره/

 

حسین:خوب کجا؟

 

من:یه شهر دیگه.

 

فریاز:گرفتی مارو؟از کدوم شهر.

 

من:روسیه.

 

کامیار:اوه اوه خوشبختیم بابا ایول خوبه.

 

حسین:اره خیلی جالبه.

 

فریاز:خیلی شیکه کلی کلاس داره میشه پز داد.

 

حسین:نه حالا از شوخی گذشته از کدوم شهری؟

 

من:ای بابا من که با شما شوخی ندارم که گفتم که روسیه.

 

فریاز:شوخیه؟

 

حسین:نه دوربین مخفیه.

 

خندم گرفت برگشتم یه نگاه به فرشاد کردم که یعنی منو از دست این دیونه ها نجات بده..

 

فرشاد:بچه ها من اینو سالم اوردم اینجا ها دیونش کردین راست میگه خونشون روسیست.

 

کامیار:یعنی توی اون گلوت گیر کنه فرشاد....بابا خوش شانسی از اون میمونی های که داشتی

 

خیلی بهتره هم قیافش هم کلاسش.اوردی پز بدی؟

 

فرشاد همونجور که چای میخورد خندید و با سر جواب مثبت داد.

 

فریاز به روسی گفت خیلی خوشبختم البته با یه لهجه افتزاح و اشتباه.

 

من:اگه منظورت خوشبختمه که اشتباه گفتی.

 

همشون خندیدن.

 

کمی حرف زدم باهاشون خوب شوده بودم باهاشون من از بچگی با هر کی که حس میکردم پا

 

باشه خوب میشودم زود.

 

حسین:خوب ترانه خانوم شما چیزی نمیخواین بخرین؟

 

من:چرا اتفاقا چون اونجا شلوار پاره مد بود من همه لباسام یا بازه یا شلوارهای بلندم تا بالای

 

رونم پارست میخواستم خودم برم خرید.

 

کامیار:پس بیا این مدلهامون هر چی خواستی بردار.

 

من مثل موقع های که با مامان میرفتم خرید رفتم جلو که هر چی بود بخرم.اول رفتم طرف شلوار

 

هاشون سه تا لی برداشتم و تنم کردم خیلی خوب بود بهم میومد حسین که داشت کمکم میکرد

 

گفت :ماشاالله چه هیکلی داری ها خوشم اومد .

 

یه چپ چپ نگاش کردم که ساکت شود.

 

من:منم اگه با اون چشم و اونجوری نگاه میکردم کسیرو خوشم میومد.

 

فرشاد با کامیار با فریاز برگشتن نگامون کردم.

 

فرشاد:چی شوده؟

 

من:هیچی آقا حسین خسته شودن خودم تنها لباسارو میبینم.

 

فریاز:باز حیض بازی در اوردی؟

 

حسین:بابا بهش گفتم چه هیکلی داری بدش اومد.

 

فرشاد با فریاز زدن زیر خنده  ولی کامیار که معلوم بود یکم از اینا غیرتش بیشتر گفت:

 

دختری که حیا داشته باشه به یه مرد غریبه همینو میگه دیگه راست گفت چی کار به هیکل اون

 

داری.

 

فرشاد:ترانه این مدلشه ناراحت نشو.

 

من:آخه این مد دیگه افتاد خوب نیست خز شوده.

 

فریاز:بیا من کمکت میکنم.

 

من:نه خیلی ممنونم خودم میتونم.

 

فرشاد:خوب بیا من اومدم.

 

من:بابا چلاق که نیستم خودم میتونم.

 

چهار تا مانتوی شیک دیدم که حدس زدم مده چون پر بود از این مانتو ها هفت تا شال سه تا

 

کفش خیلی ناز بودن با پنج تا تیشرت کلی طول کشید که هر کدومو پرو کنم و خوشم بیاد این

 

دفعه مامان نبود که نظر بده کدوم بهتره.

 

کارام که تموم شود رفتم که اینلرو بدم بهشون داشتن حرف میزدن.

 

من:بیاین من اینارو برداشتم.

 

کامیار:خسته نباشی عزیزم تو که مغازرو کول کردی که ور شکست شودیم.

 

فرشاد:ترانه این همه میخوای چی کار خیلی برداشتی.

 

من:خوب لباسام بدرد اینجا نمیخورد بازام میخوام برم خرید.

 

بعد بازشون کردم و گفتم این شلوارا یکی ... تومن بود یکی ...همشونو کفتم .خوب حالا چقدر میشه؟

 

فریاز:مگه میخوای پولشونوبدی؟

 

من:نباید بدم؟صلواتیه؟

 

حسین:خوب ما هر وقت دوست دختر دوستامون میومدن اینجا بهشون میگفتیم یه چیزی بردارن

 

اونا هم یا یه روسری مانتو چیزی برمیداشتن ما هم برای همین تعجب کردیم که تو زیاد

 

برداشتی سکته کردیم که پول اینارو از کجا بیاریم.

 

من زدم یر خنده:پس برای همین اونجوری نگام میکردین؟ببخشید من باید توضیح میدادم اصلا

 

فکر نمیکردم که بخواین بهم مجانی بدین من میخواستم خرید کنم خوب اینجا هم یه مغازست

 

دیگه.

 

کامیارآره ولی مغازه ی آشنا برو پولشو هر وقت خواستی بیار.

 

من:برای چی؟

 

کامیار:چی برای چی؟

 

من:برای چی بعدا بیارم خوب الان بگین چقدر میشه بدم دیگه.

 

کامیار:خوب هر وقت داشتی بیار پولش زیاد میشه.

 

من:خوب الان دارم میدم دیگه.

 

فریاز:خانوم فکر نکنم یه دختر هم سن شما همچین پولی داشته باشه .

 

من:بابا اااا گیجم کردین بگین چقدر میشه؟

 

حسین:خوب حدود البته با تخفیف میشه سیسد و چهل تومن .

 

فرشاد:خوب ترانه جون هنوز میخوایشون؟

 

من:خوب اره چرا نخوام.

 

کامیار:بچه سوسول تو تا حالا اصلا همچین پولی دادن دستت؟که حالا میخوای سیسد تومن خرید

 

کنی؟

 

من ناراحت شوم توهین کرد حدود ششصد تومن تو کیفم بود .گفتم شاید لازم بشه.که لازم هم

 

شود . سه تا دسته صدی در آوردم با یه پنجاه تومنی که ده تومنشو برداشتم.

 

من:بفرمایید اینم سیسد و چهل تومن از تخفیفتون هم ممنونم.

 

از لحنم معلوم بود ناراحت شودم.

 

فرشاد:ترانه تو با خودت سیسد تومن آوردی؟

 

من:بیشتر آوردم گفتم لازم میشه.

 

حسین:از کجا آوردی؟

 

من:خوب از بابام گرفتم اوردم دیگه مگه چیه؟

 

فرشاد:خوب مگه چند تومن بهت میدن چقدر همرات آوردی مگه که راحت سیسد تومن خرج

 

میکنی؟

 

من:فرشاد من که بهت گفته بودم چقدر همراهم آوردم.

 

فرشاد با تعجب گفت:یعنی تو راستی راستی هشتاد ملیون با خودت آوردی؟

 

من:حدود هشتاد نود ملیون آره.

 

همشون با تعجب نگاه میکردن.

 

فریاز:از کجا اوردی این پولارو؟

 

من:خوب طلاهای سنگینمو با پول خودمو .

 

حسین:یعنی فرشاد بترکی طرف هم خارجیه هم خوشکله هم پولدار گیر کنه.

 

فرشاد:بابات چی کارست؟

 

من:چند تا شغل داره.

 

کامیار:خوب چه شغلی؟

 

من:سرمایدار معروفی بود تو ایران تاجرم هست چند تا کارخونه و شرکت معروفم اینجا داره

 

اونورم دوتا شرکت داره فعلا خودش تو اون شرکته اینجا هم دست معاوناشه.

 

دهنشون بسته شود.

 

من:حالا دیدی که ن سیسد تومن دستم دادن اول بفهمین طرف داره یا نه بعد مسخره کنید.

 

کمی اونجا نشستم بعد گفتم میخوام برم.

 

فرشاد:میرسونمت شب بریم بیرون.

 

منم که دلم ازش گرفته بود گفتم :نه ممنون خودم میرم میخوام یکم بگردم.

 

کامیار:از دست ما ناراحت نشو منظوری نداشتیم.

 

من:نه مهم نیست.

 

حسین:یعنی ناراحتی؟

 

من:اره چون یاد نگرفتین با یه خانوم تو جلسه اول چطوری برخورد کنین.

 

فریاز:به ما اینطوری یاد دادن ماهم رفتار بدی نکردیم.

 

من:اره حق میدم تو ایران به پسر یاد میدن که با دختر همچین رفتاری داشته باشه و به نظر

 

خودشون خوبه البته موردی هم نداره خوبه مشکل ار نه شاید خانواده ما زیاد صنتی بودن چون

 

به من و برادرم اینطوری یاد ندادن خوب خوشحال شودم ببخشی باعث ناراحتیتون شودم مزاحم

 

نمیشم بیشتر خداحفظ.

 

فرشادم پا شود باهام اومد بیرون:ترانه ناراحت شودی؟

 

من:نه ناراحت . عادت نداشتم همچین برخوردی.

 

فرشاد:ببخشید اینا همینجورین.

 

من:خواهش میکنم عیب نداره مهم نیست.

 

فرشاد:پس اشتی بیا برسونمت.

 

من:نه میخوام یکم پیاده برم.

 

فرشاد:باشه عیب نداره باه م پیاده میریم.

 

من:خسته میشی.

 

فرشاد همونطور که دستمو میگرفن گفت:کی از تو خسته میشه که من بشم؟

 

خندیدم و چیزی نکفتم کلی پیاده رفتیم تو راه اون از خودش و گذشتش میگفت منم گوش

 

میکردم از خانوادم پرسیدم منم یکم براش گفتم.

 

ساعت 11بود که دیگه خیلی خسته شودیم گفت بریم یه چیز بخوریم بردتم یه رستوران معروف

 

و شیک شیراز خیلی خوش گذشت.

 

وقتی خوردیم و کمی حرف زدیم رفتیم بیرون تو یه پارک یکم دیگه قدم زدیم که گفتم میخوام

 

برم.

 

فرشاد:پاشو بیا خونه ما.

 

من:خونه شما؟

 

فرشاد:خونه ما که نه خونه مجردی دوست صمیمیم.

 

من:نه ممنون تو هتل راحت ترم.

 

فرشاد:اخه اونجا تنهای .

 

من:من باید به تنهای عادت کنم.

 

فرشاد:هرجور راحتی فردا باهام میای بیرون؟

 

من:کجا؟

 

فرشاد:بریم خونه ی ما به مامانم نشونت بدم اونجا باشیم دیگه.

 

من:باشه کی؟

 

فرشاد:میام دنبالت.

 

من:نه زحمت میشه بگو کجاست با ماشین هتل میام خودم.

 

فرشاد ادرسو داد و تا دم هتل رسوندم.

 

شب انقدر خسته بودم که سریع خوابم برد و نتونستم به فدا فکر کنم.

 

ساعت 1 بود که با صدا تلفن بیدار شودم فرشاد بود خوب الود گفتم:سلام خوبی؟

 

فرشاد:تو هنوز خوابی؟

 

من:اره خوب الانم زوده بیدار شم.

 

فرشاد:میدونی ساعت چنده؟

 

من:یکه دیگه نه؟

 

فرشاد:بله الان همه خواب ظهرشونو میکنن .

 

من:من تو خون خودمون تا ساعت چهار پنج خوابم.

 

فرشاد:مگه قرار نبود بیای اینجا؟

 

من:اخ اره خواب موندم خوب.

 

فرشاد:پاشو بیا دیگه کی میای؟

 

من:خوب من ساعت چهار اونجام .

 

فرشاد:قرار بود برای نهار بیای ها.

 

من:من که همچین قراری نزاشتم ولی خوب ببخشید نشود دیگه.

 

فرشاد:باشه برو کاراتو بکن باز نگیری بخوابی ها.

 

من:نه باشه مرسی.

 

قطع که کردم دوباره دراز کشیدم و چشمامو بستم نیم ساعت تو چرت بودم داشت خوابم میبرد که

 

باز تلفن زنگ زد با صدای خواب الود گفتم:

 

بله؟؟؟؟؟؟؟؟

 

فرشاد:سلام.

 

من:ا توی سلام.

 

فرشاد:کار ندارم میدونستم خوابیدی باز. زنگ زدم خواب از سرت بپره.خواب بودی نه؟

 

من:نه نه اصلا داشتم میخوردم.

 

فرشاد:اره تو راست میگی که میشناسمت.

 

من:غذام سرد شود بابا.

 

قطع کردم رفتم حموم چیزی نخوردم گفتم بخورم باز گشنم میشه باید تا شب بخورم اما اگه

 

نخوردم تا دیر وقت اونجا موندم گشنم نمیشه.ساعت دو بود که از هتل رفتم بیرون گفتم برم یه

 

دست لباس دیگه بخرم که با اونا برم فرشاد فکر نکنه فقط اون لباس هارو دارم کلی گشتم تا یه

 

دامن با مانتوی شیک پیدا کردم دامن ماکسی با مانتو کوتاه و تنگ با یه شال سبز یشمی به

 

 رنگ چشمام میومد.

 

لباس های قبلیمو با اژانس فرستادم هتل بعد رفتم یه ارایشگاه گفتم خیلی ساده و دخترونه ارایشم

 

کنه اونم کارشو خوب بلد بود خوب درستم کرد انگار که ارایش مال خود صورتم بود و از

 

خوشکلی خودم بود خیلی ناز شوده بودم .ساعت چهر ربع رسیدم خونه فرشاد.

 

دلم شور میزد گفتم نکنه خونه تنها باشه...........

 

سعی کردم این فکرارو از مغزم دور کنم زنگ زدم یه خانومی درو باز کرد دم در حیاط ایستادم

 

مردد بودم  چی کار کنم که فرشاد از خونه اومد بیرون.سلام کردم.

 

فرشاد:سلام.....چه تغییر کردی امروز چی کار کردی؟

 

 

من:هیچی یکم ارایش کردم.

 

فرشاد:دیروزم ارایش داشتی ولی اینجوری نبودی خوشکل شودی.

 

خجالت کشیدم ولی بیشتر ذوق کردم سرمو انداختم پایین که گفت بیا بریم تو دنبالش رفتم .

 

خونشون بزرگ و خوب بود بد نبود ولی اثلا به پای خونه ی ما توی تهران نمیرسید ولی تو

 

شهر خودشون معلوم بود پولدارن از سر وضع خونشون معلوم بود کسیرو ندیدم که سلام کنم با

 

فرشاد رفتیم توی اتاقش یه اتاق یه تخته با کامپیوتر چهارتا مبل یه ویدیو سیدی بزرگ در

 

دیوارشم پر پستر و چیز میز بود اتاقشم قشنگ بود.گفت لباساتو در بیار منم مانتومو در اوردم

 

دامنم که پام بود با یه تیشرت کوتاه که همرنگ دامنم بود مشکی خشک.که یقش تا روی شونم

 

بود و صاف از بالای سینم رد میشود تا بالای نافمم بود بد نبود شیک بود.رفتم روی یکی از

 

مبلها نشستم اونم اومد بقلم نشست.

 

فرشاد:خوب خانوم خوشکله افتخار دادن.

 

من:لوس نشو فرشاد دیگه.

 

فرشاد:من چه لوسی شودم میگم منت گذاشتین تشریف اوردین.

 

من:خواهش میکنم کاری نکردم ادب حکم میکرد که وقتی ازم دعوت میکنن اگه وقت داشته

 

باشم دعوتشونو قبول کنم.

 

فرشاد:اوه ادبتو بخورم.

 

تعجب کردم تا حالا اینطوری حرف نزده بود اثلا 180درجه فرق کرده بود تا حالا با این لحن

 

 حرف نزده بود.به روی خودم نیوردم.

 

من:خونه ی قشنگی دارین اتاقتم خوبه.

 

فرشاد:لطف داری به پای خونه شما نمیرسه که.

 

من:نه اختیار داری.

 

فرشاد:خوب تا حالا شوده بود بری مهمونی خونه یه پسر.

 

من:خوب اره چطور؟

 

فرشاد:کی بود پسره؟؟؟؟؟

 

من:دوستم همسایمون دوست پسر خاله هام حالا بود دیگه چرا میپرسی؟

 

فرشاد:اونجا چی کار داشتی تو؟

 

من:خوب اینجا چی کار دارم؟رفته بودم مهمونی دیگه.

 

فرشاد:شما با دوست پسر خاله و پسر همسایه هم مهمونی داشتی؟

 

من:مهمونی داشتی یعنی چی؟رفته بودم مهمونی دیگه خونشون ببینمشون حرف بزنیم بعد اومدم

 

 خونمون.

 

فرشاد:یعنی شما رفتی اونجا که ببینیشون و حرف بزنین؟باید باور کنم نه؟

 

من:یعنی چی توقع داشتی برای چی برم خونشون؟

 

فرشاد که فهمید منظورشو نفهمیدم گفت:یعنی فقط نشستین حرف زدین کارین نداشتن؟

 

تازه فهمیدم چی میگه سرخ شودم :نخیر کاریم نداشتن همه مثل هم نیستن.من پیش همچین

 

ادمهای نمیرم.

 

فرشاد:یعنی اومدی خونه ما برای حرف زدن و دیدنم؟

 

من:فکر نمیکردم کار دیگه ای هم باید انجام بدم.حالا هم زحمتو کم میکنم.

 

فرشاد:کجا؟باز لوس شود شوخی کردم بابا.

 

من نشستم و کمی ساکت شودم:خونه تنهای؟

 

فرشاد:نه مامانم هست با بچه خواهرم.

 

من:تو که راست میگی من که چیزی ندیدم که.

 

فرشاد:میخوای برم صداشون کنم؟

 

من:نه نمیخواد.

 

ولی اون بلند شود و رفت بیرون چند دقیقه صبر کردم نیومد بلند شودم رفتم طرف کمدش از

 

پشت شیشه چند تا قاب عکس بود عکس فرشاد با دوتا پسر جوون که در حال مسخره بازی

 

 بودن از سر کول هم بالا میرفتن یکی دیگه با دوتا زن و یه بچه نوزاد بود یکی تها

 

بودو...........داشتم اینارو نگاه میکردم که فرشاد اومد تو.

 

فرشاد:داری عکسهارو میبینی؟

 

من:اره قشنگن و خنده دار.

 

 

اومد بقلم:وا خنده دار؟کجاش خنده داره؟

 

من:خوب این که سه تا پسر گنده دارن از سر و کول هم بالا میرن خنده داره شایدم برای من

 

خنده داره خوب.

 

فرشاد خندید و گفت:اونجا جشن تولد بود اخر شب بود داشتن وسایل رو جمع میکردن ما این

 

 عکس رو گرفتیو یادش بخیر میخوای فیلمش رو ببینی؟

 

من:اره.داری؟

 

فرشاد:اره تو هارده الان پیداش میکنم .

 

رفت طرف کامپیوتر منم رفتم کنار تختش بالای تختش یه فال حافظ بود یادش بخیر اون موقع تو

 

مدرسه با بچه ها چقدر حافظ میگرفتیم ها.یه دفعه حوس کردم فال بگیرم نشستم لب تخت

 

چشمامو بستم شروع کردم فاتحه خوندن و نیت کردن .فالمو که خوندم چیزی ازش سر در

 

نیوردم چشمامو بستم و یکی دیگه گرفتم ان دفعه خوب بود حرف دلم بود بغضم گرفت سرمو

 

گذاشتم رو کتاب و اروم فاتحه میخوندم فرشاد هنوز داشت با کامپیوتر کلنجار میرفت و حواسش

 

به من نبود داشتم فکر میکردم که در زدن یه خانومی اومد تو.

 

فرشاد:ترانه این مامانمه مامان اینم ترانست گفته بودم برات ازش.

 

پاشودم ایستادم:سلام خوشبختم ببخشید مزاحم شودم.

 

مامانش:نه خواهش میکنم بفرمایید خوش اومدین.

 

اومد سینی رو بزاره رو میز که ازش گرفتم:ممنون زحمت نکشین.

 

مامانش یه نگاه به فرشاد انداخت .

 

فرشاد:مرسی مامان میتونی بری.

 

من با تعجب نگاش کردم به مامانش میگفت میتونی بری انگار مستخدمش بود من از

 

مستخدممونم باید تشکر میکرد وگرنه مامان دعوام میکرد چه برسه که با مامانم اینطور حرف

 

بزنم.

 

من به اعتراض گفتم:ااااا فرشااااااد این جای تشکره خوب بمونن چی میشه مگه.

 

مامانش:مرسی عزیزم این اینطوریه دیگه.

 

همون موقع یه پسر بچه کوچیک اومد تو با جیغ پرید بقل مامان فرشاد.فرشاد عصبی شود و

 

دست بچرو گرفت کشید که اونم زد زیر گریه.

 

فرشاد:مامان اینو ببر بیرون لطفا.

 

مامانش عذر خواهی کرد و بچه رو برد بیرون ناراحت شودم من به بچه ها خیلی حساس بودم.

 

من:فرشاد نگفتی دست بچه درد میگیره؟بد کشیدی.

 

فرشاد:با این اینطوری باید رفتار کرد وگرنه خودشو لوس میکنه و نمیره.

 

من:خوب نره وقتی بمونه ببینه خبری نیست خودش خسته میشه و میره.برادرته؟

 

فرشاد:نه بابا براهدرم کجا بود بچه ی خواهرمه.

 

با تعجب گفتم:یعنی نوه ی مامانته؟

 

فرشاد:اره چیه مگه؟

 

من:هیچی خوب فقط مامانت کم تر نشون میده که نوه داشته باشه بگذریم.

 

صدای گریه بچه هنوز میومد معلوم بود از اون بچه لوس هاست ولی  خوب هر چی بود بچه بود

 

یکم حرف زدیم که دلم طاقت نیورد و گفتم:فرشاد داره گریه میکنه مگه مامانت نیست؟

 

فرشاد:چرا ولی از دستش خسته میشه نمیتونه ساکتش کنه و میزاره تا خودش ساکت بشه.

 

من تو درسهای فنی روسیه که میخوندم یه ترم بچه داری برداشته بودم بیماریهاشونو بهمون یاد

 

میدادن همه جهان میگفتن که جلوی گریه بچه رو حتما بگیرید عواقب بدی داره منم کلی سر این

 

عواقبش بدبختی کشیدم خیلی سخت بود.

 

من:فرشاد پشو بریم پیشش.

 

فرشاد:بشین بابا ولش کن بشین کارت دارم.

 

من:فرشاد دارم خواهش میکنم ترو خدا.

 

فرشاد:اخه برای چی؟

 

من:برای بچه خیلی بده گریه کنه و کسی جلوشو نگیره هم عواقب روانی داره هم جسمی ممکنه

 

الان خودشو نشون نده ولی در اینده برای بچه مشکل ساز میشه فرشاد مرگ من پاشو بریم

 

 ساکتش کنم.

 

فرشاد:مامانش هم نمیتونه اونو ساکت کنه تو که غریبه هم هستس ببینتت بدتر گریه میکنه.

 

من:فرشاد من دوست ندارم تنها برم بیرون ولی اگه نیای تنها میرم ها.

 

فرشاد:خیلی خوب بابا بریم.

 

باهم رفتیم بیرون مامانش داشت برنج پاک میکرد و یه کتاب میخوند ما رو که دید سرشرو بلند

 

کرد.

 

:سلام چیه اومدین بیرون؟

 

فرشاد:ترانه از گریه بچه ناراحت بود گفت مضرر برای بچه باید ساکتش کنیم.

 

مامانش:ترانه خانوم اون عادت داره خودش گریه میکنه میبینه کسی نیست ساکت میشه.

 

من:خوب شما میدونین که چه تاثیر روانی روش میزاره هم جسمی هم روانی شما نباید بزارین

 

گریه کنه.

 

مامانش معلوم بود عصبی شوده که یه بچه داره بچه داری بهش یاد میده.

 

با لحن عصبی گفت:ببخشید ترانه جون ها من پنج تا بچه بزرگ کردم تا الان هم که خدارو شکر

 

نه مشکل جسمی دارن نه روانی میدونم چی کار میکنم.

 

من:ببخشید قصد بی احترامی نداشتم متاسفم ولی نمیتونم در این مورد ساکت باشم به بچه صمه

 

میرسه.

 

مامانش:من که بچه بزرگ کردم نمیتونم اینو ساکت کنم تازه خودم بزرگش کردم چه برسه به

 

 شما که بچه این خودتون...فکر نکنم حتی بتونین بقلش کنین.

 

من میتونستم بفهمم که داره مسخرم میکنه ولی چون کلی سر این مریضی خونده بودم اینو

 

مهمتر دونستم تا اون بحث خاله زنکی رو برای همین به روی خودم نیوردم و گفتم:

 

درسته هر چی باشه شما مادر این بچه اید و شما بزرگش کردین  ولی چون من در این باره زیاد

 

خوندم و تو امتحان های عملیش هم قبول شودم اصولا باید بتونم ساکتش کنم اگر نشود هم حتما

 

باید ببرینش دکتر.

 

مامانش:من که این بچه رو میشناسم ولی خوب برای این که بهت ثابت کنم من ادم سنگ دلی

 

نیستم و نتونستم ساکتش کنم میارمش ساکتش کنی.

 

من:خیلی ممنون میتونم ساکتش کنم.

مامانش یه پوزخند زد و رفت از تو اتاق بیاردش.

|+| نوشته شده توسط ترانه در پنجشنبه 1387/04/20  |
 

سلام دوستهای گلممممم عزیزان قصه ی شب که تعریف نمیکنم !یک نظری اتقادی پیشنهادی چیزی بدین دیگه.

منتظرم هااااااااااااااااااااااا

|+| نوشته شده توسط ترانه در پنجشنبه 1387/04/20  |
 

                             {فصل 5}

_مامان سردمه چقدر اینجا سرده بریم دیگه من خستم.

مامان:مسیح کارامون کی تموم میشه؟تری خستست حق داره بچه 2روزه آرامش نداره منم خستم.

بابا:خوب به مانی بگو ببرتش اونور یکم استراحت کنه.مانی بیا تری رو ببر اونور تو شلوغی نباشه.

مانی:بچه که نیست خودش بره.

من:مامااااااااااااان نگاش کن.

بابا:مانی جون همه خسته ایم میگم تو ببریش که خودتم بشینی استراحت کنی.

مانی دستمو گرفت رفتیم طرف صندلیو به زبون فارسی بهم گفت:سردت نیست؟

من:چرا خیلی از خستگی  هم دارم بیهوش میشم.پس کی میریم خونه؟

مانی:کارامون تموم شوده بابا زنگ زد ماشین بیاد دنبالمون دم در منتظرن فقط ایستادیم چمدون هارو بگیریم.

من:خوب چرا اینو روسی نگفتی بابا بشنوه عصبی میشه مگه نشنیدی گفت تا اونجا که میتونیم

سعی کنیم روسی حرف بزنیم مخصوصا تو جمع.

مانی:خوب خره بهتر که هم کلاس داره که یه زبون دیگه هم بلدیم هم کسی نمیفهمه چی میگیم.

من:مانی کاش ایران بودیم دلم برای دوستام تنگ شوده.

مانی:ترانه بهش فکر نکن کاری نمیشه  کرد هرچقدر بیشتر فکر کنی دیرتر فراموش میکنی

دیگه ماما بابا تصمیم گرفتن دیگه.

من:الان ساعت11:30شبه ؛اونجا چنده؟

مانی:نمیدونم چطور؟

من:هیچی میخواستم ببینم دوستام الان مدرسه هستن یا نه!

مانی:گرفتی منو؟من دو ساعته دارم میگم بهشون فکر نکن.

من فقط خندیدم.

مانی:وایسا تک دختری چنان زندگی اینجا برات بسازن قبلا که تو ایران بودیم اون بود زندگیت

الان که دیگه اینجایی بهشت میشه .

من:مگه برای تو نیست؟

مانی:چرا ولی خوب من سنم بیشتر تو نوجوانی هنوز من دیگه زندگیم از شما جدا شوده.

من:اوه حالا انگار چند سال بزرگتره.تو 21سالته منم خرداد میرم تو 15سالگی دیگه منم بزرگ

شودم.

مانی خندید و لوپمو کشید من از این کار متنفر بودم و با زبان فارسی شروع کردم به دعوا

کردنش چون زبونم فرق میکرد بعضی ها برگشتن نگاهم کردن که مامان اومد و

گفت:هیییییییییییییییییییس چته؟ساکت !همه دارن نگاه میکنن مگه بابا نگفت که نباید فارسی

حرف بزنی؟

من:اااااااااااااا به من چه اینو نگاه کن خوب هی سنشو به رخم میکشه کوفت نگاه کن میخنده.

مامان:درست صحبت کن. دیگه نبینم فارسی حرف بزنی ها اونم به این بلندی.

من:خوب یادم میره هنوز عادت نکردم من که نخواستم بیام دوست دارم به زبون خودم حرف

بزنم منو به زور آوردن دعوا هم دارن .

با غیظ سرمو کردم اونور.

مامان:الهی قربون دخترم برم راست میگی ببخشید همه خسته ایم ناراحت نباش اینجا انقدر

تفریح داری که همه دوستاتو یادت میره مگه نه مانی؟

مانی:نه کی گفته؟ هیچ کس جای دوستاش نمیگیره.

من:دیدی؟دیدی مانی هم میگه من همیشه تنها میمونم.؟!

مامان:الهی زلیل نشی مانی پاشو پاشو برو اونور ببینم نمیخواد کمک کنی.

بعد خودش اومد بقلم نشست و اونقدر قربون صدقم داد و وعده ی روزهای بهتر داد تا خوابم برد.

 

وقتی کارای بارهامون تموم شود بیدارم کردن و رفتیم طرف در بیرونی راننده ی بابا منتظرمون

 

بود خوابم میومد ولی بیدار موندم که خیابونارو ببینم.

 

همه ی مغازه ها شیک و وسوسه انگیز بود.همه چیز برام تازگی داشت خیلی قشنگ بود

 

مخصوصا پاساژهاشون.

به مامان گفتم که منو باید بیاره اینجا که کلی خرید کنم.خونه ی ما توی یکی از مناطق خوب

روسیه بود همه خونه ها یه طبقه و خیلی شیک بود مثل این فیلم های که نشون میدادن و

پولدارای خارجی توش بودن تو حیاط هر خونه ای استخر و فضای بازی بود خیلی جالب بود

فهمیدم اینجا مال پولدارهای روسیه است.

 

یکم دیگه رفتیم که دم یه خونه ی دو طبقه و بزرگ ایستاد.فهمیدم این خونه ی ماست.

 

پیاده شودیم خوب دقت کردم خوب بود اونم شیک بود مثل خونه ی تهرانمون ولی کوچیک تربود

 

خونه ی تهرانمون سه طبقه بود این دو طبقه.ولی این شکلش بهتر بود یه استخر بزرگ پشت

 

ساختمون بود کلا شیک بود.رفتیم تو روبرومون اول یه راهرو بود که میخورد به هال که محیط

 

بزرگی بود از وسط سالن به طرز قشنگی پله میخورد و میرفت طبقه بالا یه اشپز خونه بزرگ و

 

خیلی قشنگ بود آخه وسطش یه گل خونه ی شیشه ای بود و از تو آشپزخونه معلوم بود همه ی

 

وسایلاش طوسی تیره بود.خیلی شیک بود تیپ هال هم مبل های کرم بود با سرویسش چیزی که

 

به دلم نشست بیشتر وسایل هاش بود ولی خونه خودمون چیز دیگه ای بود.

 

طبقه بالا هم سه تا اتاق داشت و یه حموم دستشویی تو هر اتاق تو اتاق مانی نرفتم سریع رفتم

 

تو مال خودم خیلی بزرگ بود همون که میخواستم رنگش قرزمز و مشکی بود یه تخت بزرگ و

 

توری که سقف داشت یه کمد مشکی زیر پنجره. کامپیوترم هم کنارش بود. وای اتاق پر

 

عروسک بود اونم چه عروسک های حتما مامان به اونی که خونرو امده کرده بود گفته بود

 

بگیره برام چیزی که باعث شود که نخوره تو ذوقم چون از خونه تهرانمون بزرگتر نبود همین

 

وسایل هاش بود و اتاقم.

 

تختم خیلی توپ بود نرم نرم بود وقتی رفتم توش دلم نمیومد بیام بیرون.

 

بعد خستگیم در رفت و با مانی رفتیم دورو ور هارو گشتیم روز بعد مامان خیلی جدی مطرح کرد

 

که بابا بره و منو تو مدرسه ثبت نام بکنه ما هم رفتیم خیلی خوب برخورد کردن و گفتن

 

مینویسن چون هم مدرک المپیات جهانی داشتم هم زبانم خوب بود هم تا اول دبیرستان روسیه

 

رو خونده بودم فقط گفتن بهتره این چند ماهرو نیاد و از سال دیگه بیاد.

 

ما هم بعد کلی مشورت به این نتیجه رسیدیم که من برم 2-3دبیرستان ایران رو توی این چند

 

ماه بخونم و بعد از سال جدیدی برم مدرسه عادی.

 

برام معلم خوصوصی گرفتن خیلی سخت بود باید تو سه چهار ماه هم دوم هم سوم رو فول

 

میشودم انقدر درس داشتم که نفهمید این چند ماهه چجوری گذشت.

 

به خودم که اومدم دیدم امتحان هارو دادم و قبول شودم یعنی یه جا دیپلم گرفتم خیلی بهم سخت

 

گذشت مامان بابا هم فهمیده بودن خیلی پژمرده شوده بودم.

 

دیپلم که گرفتم سه چهار ماه میتونستم که بیکار بگردم و خوش باشم چون بعد این که مدرسه ها

 

باز میشود باید جدی میخوندم که چند تا مدرک بگیرم چون تو مدرسه ی بدی هم ثبت نام کردم

 

که پدر در میوردم.

 

تو این چند ماه نه از فرشاد خبر داشتم نه از دوستام فکرم انقدر مشغول بود و وقتام پر که به

 

کار خودم نمیرسیدم.

 

وقتی که جواب امتحان هارو گرفتم و خیالم راحت شود و مامان دست از سرم برداشت دیدم این

 

چند ماه همش به حرفهای دیگرون گوش کردم و هیچ کاری برای خودم نکردم.

 

وقتی کلاسام تموم شود م همه بیخیالم شودن تازه بعد از چند ماه فهمیدم چقدر تنها شودم.

 

نه دوستام بودن نه فرشاد نه تفریحاتم توی یه شهر غریب بودم که چند تا دوست بیشتر نداشتم

 

همشونم با گروه مکس مقایسه میکردم برای همین زیاد ازشون خوشم نمیومد بعد چند وقت

 

تصمیم گرفتم برم تو چت.

 

_شب بود ساعت 2میدونستم این موقع فرشاد میاد معمولا وقتی که تو ایران بهش زنگ زدم و و

 

گفتم که دارم از ایران میرم ازم قول گرفت که تا رسیدم بهش زنگ بزنم و بگم چیکارا میکنم.

 

ولی چون تا رسیدم درسام شروع شود حتی نتونستم به بچه ها زنگ بزنم به هیچ کدومشون

 

یهنی دیگه تمام رابطم با ایران قطع شوده بود.

 

دلم برای فرشاد لک زده بود میدونستم که تا الان 1000نفر جایگزین من شودن.

 

منتظر موندم تا اومد.چراغم خاموش بود .

 

سلام کردم.توقع داشتم مثل اون موقع ها که تا یه چیزی میگفتم قهر میکرد و میگفت برو گوم

 

شو.

 

یا مثل موقع های که قرار بود زنگ بزنم ولی نمیتونستم چقدر لوس بازی در میورد و میگفت

 

من به تو دل بستم تورو دوست داشتم ولی تو نهو...

 

فکر میکرد خرم من حاضر بودم قسم بخورم کوچیک ترین علاقه ای به من نداره و منو گذاشته

 

برای مواقع ای که حوصلش سر میرفت برای تفریحش.

 

خلاصه خودمو آماده کردم که منت کشی کنم و بیفتم به غلط کردنو........

 

ولی تا سلام کردم جواب داد.

 

فرشاد:سلام ترانه.خودتی؟

 

من:سلام. آره دیگه میخواستی کی باشه؟

 

فرشاد:بی معرفت رفتی که سریع بهم زنگ بزنی دیگه.

 

خیلی تعجب کردم چون هر وقت یکم دیر زنگ میزدم میگفت:

 

برو گوم شو من محتاج زنگ زدن تو نیستم اینجا تا بخوام دختر هست که از خدا شونه من فقط

 

دستشونو بگیرم.

 

و من همیشه خودم وفحش میدادم که چرا گذاشتم بفهمه دوستش دارم .که حالا این حرفارو بزنه

 

که منو بسوزونه.

 

من:ببخشید قصتش درازه مشکل داشتم.

 

فرشاد:آره میدونم.

 

هر وقت میخواست لجم رو در بیاره و بفهمونه که حرفمو باور نکرده اینو میگفت.

 

من:فرشاد به خدا راست میگم.مشکل داشتم.

 

فرشاد:ترانه خیلی راحت دروغ میگی ها.

 

من:من؟من چه دروغی گفتم؟

 

فرشاد:الان کجایی؟

 

من:خونه.

 

فرشاد:خیلی خوب برو من ههمین الان بهت زنگ میزنم .

 

من:چرا؟

 

فرشاد:کارت دارم دلم برای صدات تنگ شوده میخوام یه چیز بهت بگم.

 

من:خوب الان بکو دیگه.

 

فرشاد:بگو نمیخوام صدات رو بشنوم دیگه باشه خوش باشی.

 

این یکی از اخلاق های گندش بود که مثل دختر های 14ساله زود قهر میکرد و خداحافظی

 

میکرد.

 

من:خیلی خوب بابا هنوز نیومده شروع کردی ها.باشه رفتم.

 

اومدم بیرون که زنگ بزنه نیم ساعت ایستادم دیدم نزد .

 

گفتم این باز منو گذاشته سر کار .

 

داشتم عصبی میشودم که یادم افتاد که این شماره ایرانمو داره نه اینجا.

 

وای خدایا چقدر خنگم من.

 

سریع وصل شودم به اینترنت.بودش.

 

من:سلام.

 

فرشاد:کوفت برو گم شو.

 

من:باز چی شوده؟چی کار کردم مگه؟

 

فرشاد:تو فکر کردی من خرم؟

 

من:برای چی؟

 

فرشاد:هیچی برو.

 

من:بگو چی شوده؟

 

فرشاد:چرا تلفنو جواب ندادی؟سه ماهه زنگ میزنم جواب نمیدی ترانه ول کن دوستی ما یه

 

روز تموم میشه بزار اون روز امروز باشه خداحافظ.

 

من:بابا باهوش تو نفهمیدی من چرا جواب نمیدم؟

 

فرشاد:چرا فهمیدم چون منم مثل بقیه یه بازیچم همین.

 

من:نخیر چون من بهت گفتم دارم از ایران میرم من دیگه تو اون خونه نیستم.

 

فرشاد:یعنی الان ایران نیستی؟

 

من:نا بابا من همون شب که بهت زنگ زدم صبحش پرواز داشتم.

 

فرشاد:اگه راست میگی شمارتو بده.

 

من:خودم الان بهت زنگ میزنم.

 

فرشاد:نه بده من میزنم.

 

من:پول تلفنتون کلی میاد خودم میزنم اگه هم باورت نشود شماره گیرتونو نگاه کن شمارمو

 

ببین.

 

قطع کردم و زنگ زدم بهش کلی حرف زدیم.

 

فرشاد:ترانه کی میای ایران؟

 

من:نمیدونم ولی چون خیلی این چند وقته اذیت شودم شاید بشه بیام.

 

فرشاد:پس توی تابستون میای؟

 

من:اآه حتما.

 

فرشاد:چرا رفتین اصلا؟

 

من:خوب بابام روس بود از ایران خسته شوده بود ما هم رفتیم دیگه.

 

فرشاد:اونجا بهتر یا اینجا؟

 

من:خوب اینجا امکانات بیشتره ولی ایران نه اما خوب ایران بهتر بودم اینجا هنوز بهش عادت

 

نکردم.

 

فرشاد:با پسرم حتما دوست شودی دیگه.

 

من:اینجا دوستیمون به عنوان دوست پسرم نیست.

 

فرشاد:باشه دلیل نمیشه باز هم باهاشون دوستی خوب. موفق باشی.

 

من:فرشاد لوس بازی در نیار تازه من میگم این چند وقت حتی به دوستای صمیمیم نتونستم یه

 

زنگ کوچولو بزنم اینجا هم بغیر از همسایمون کس دیگهای رو نمیشناسم باید بم مدرسه بعد.

 

فرشاد:آخه یعنی تنهایی؟

 

من:آره ولی انقدر تفریح هست اما هر چی باشه خاطراتمو که نمیتونم فراموش کنم.

 

یکم دیگه حرف زدیم بعد رفتم بخوابم.

 

تو خواب به حرفای فرشاد فکر کردم که چقدر تحریکم کرده بود که کاری کنم که مامان بابا

 

بزارن بیام ایران.

 

صبح تصمیم گرفتم به هر قیمتی شوده اجازرو بگیرم.

 

من:سلام خسته نباشی.

 

مستخدمون یه دختر 18ساله! اینجا هر کس تو هر سنی هر کاری میکرد دختر بدی نبود ولی

 

خوب دوست نداشت از یه دختر 15ساله دستور بگیره.اسمش نینا بود .

 

نینا:سلام خانوم مامان با بابا رفتن خرید کنن گفتن به شما بگم بعد این که کاراتونو کردین با

 

راننده برین پیششون که شما هم خرید کنین.

 

من:کی رفتن؟

 

نینا:یه ساعتی میشه.

 

و من از اون موقع بازی رو شروع کردم. زنگ نزدم ظهر که اومدن فرستادن دنبالم و من گفتم

 

بگین حالم خوب نیست سر ناهار میبینمشون.

 

برای ناهار هم فرستادن دنبالم گفتم بگین حالش بده اصلا میل نداره.

 

مانی هم رفته بود مسافرت نبود.

 

برای شام یه جا مهمونی بود منم گفتم حوصله شلوغی ندارم خودتون برین اونا رفتن برام شام

 

آوردن نخوردم .

 

فردا به مامان گفته بودن که برام غذا آوردن نخوردم اومد بالا منم اصلا به خودم نرسیده بودم

 

موهام بهم ریخته ....خیلی بد بود.

 

مامان:تری جون حالت خوبه مامان؟

 

من:آره بد نیستم.

 

مامان پس چرا از دیروز هیچی نخوردی؟

 

من:اصلا میلم نمیکشه .

 

مامان:چرا؟مگه چیزی شوده؟

 

من:نه .نمیدونم چند وقته پکرم اصلا حوصله خودمم ندارم میخوام بمیرم.

 

مامان:وااااا خدا نکنه این چه حرفیه برای عصر هر جا خواستی میریم خسته شودی این چند

 

وقته زیاد درس خوندی.

 

من:نمیخوام من شودم بازیچه شما هر چی میگین گوش میکنم ایندفعه هر کار که دلم میخواست

 

میکنم.

 

مامان:اااااااا پس اینو بگو خانوم خودش نقشه داره.باشه مامان هر کاری که خواستی برات

 

انجام میدیم چی میخوای؟

 

من:هر چی که باشه؟

 

مامان:آره عزیزم هر چی که باشه.

 

من:مرسی خیلی خیلی مرسی پس شب میام و بهتون میگم.

 

مامان اومد و بوسم کرد و گفت:

 

عزیز دلم تا موقع ای که تو خونه ی ما هستی برای چیزی که  میخوای غصه نخور مگه من چند

 

تا دختر دارم؟

 

من:مامان جون پس نینارو بفرست باهام برم یکم خرید کنم خوشکل بشم.

 

مامان:باشه عزیزم حاضر شو به اونم میگم بیاد فقط دلم شور میزنه زود برگردین.

 

من:باشه چشم.

 

با نینا رفتیم جاهای بزرگ خریدشون کلی خرید کردم یه لباس کوتاه تا زیر باسنم قرمز قرمز من

 

عاشق قرزمز بودم روی سینش با مروارید تریین کرده بودن خیلی خیلی ناز بود یه آرایش

 

دخترونه از اونایی که بابام خوشش میومد کردم نینا موهام هم درست کرد و رو شونم ول کرد .

 

ساعت 10بود که اومدن گفتن مامان بابا و مانی سر میز شام منتظرمن منم رفتم پایین.

 

مامان:به به دختر گلم چه خوشکل شودی.

 

بابا:سلام بابا جون چه ناز شودی باز چی میخوای اومدی دلبری؟

 

مانی:هیچی بابا چی میخواد جزء پول؟

 

من رفتم بقل بابام بوسش کردم و گفتم:

 

هیچی بابا جون مامان یه قول بهم داده اومدم مطرحش کنم و بگم بهتون چون مامان گفت هر چی

 

باشه میشه.

 

مانی:اوه اوه ببین چی میخواد که خودش رو اینجوری کرده.

 

من:شما...ببخشید بابا مامان گفت چون خیلی خستم هر چی باشه اجازه میدین ها.

 

بابا:حالا چی میخوای بابا بگو شاید اصلا نشه.

 

من:یعنی چی نشه؟مامان قول داد.

 

بابا:خوب بابا جون شاید چیزی باشه که نتونیم اجازه بدیم.

 

من:باشه عیب نداره ول کنین اصلا شاممونو بخوریم.

 

بعد نشستم و شروع کردم به خوردن.

 

مامان:مسیح؟یعنی چی؟خوب بچه حق داره چند ماهه فقط درس خونده اون وقت یه خواستش رو

 

نمیتونی براورده کنی؟

 

بابا:من که نگفتم نمیکنم گفتم شاید چیزی باشه که اصلا نشه انجام داد.

 

من:نه بابا جون چیز سختی نیست.

 

مانی:حالا بگو چی میخوای.

 

من:بگم بابا؟نه توش نمیارین؟

 

مامان:نه مامان جون بگو خیالت راحت باشه.

 

من:باشه بابا دوستام میگن که دبی خیلی قشنگه میخوام این چند ماه برم اونجا.

 

همشون ساکت شودن.

 

مانی:ولی دبی جای خوبی نیست اونم برای یه دختر.

 

من:خوب یه مستخدم هم باهام میاد.تازه شما گفتین نه نمیارین.

 

بابا:فعلا شامتونو بخورین تری جون من و مامانت شب صحبتامونو میکنیم و نتیجرو بهت

 

میگیم.

 

من:باشه فقط یادتون باشه قول دادین و من هم همه ی سالمو گذاشتم که خواسته شما رو عملی

 

کنم و تو 15سالگی دیپلم دارم.

 

مامان:آره عزیزم میدونیم دستت درد نکنه ما هم نتیجرو بهت میگیم.

 

سه روز بعد منو صدا کردن که برم تو اتاقشون در زدم و رفتم تو.

 

من:سلام ببخشید مثل اینکه گفته بودین بیام اینجا.

 

مامان:آره عزیزم بیا بشین کارت داریم.

 

رفتم و نشستم روی یه مبل.

 

بابا:تری تو از ما خواستی که بزاریم بری دبی من هم با مامان مشورت کردم و وقتی هم که

 

دیدیم برای این که خواسته ی ما رو عملی کنی چقدر تلاش کردی بهت این اجازرو میدیم که

 

بری.

 

من:وای ممنونم مرسی.

 

مامان:صبر کن تموم نشوده .

 

بابا:آره میزاریم بری ولی به یه شرت.

 

من:چی؟

 

بابا:خوب دبی جای خوبی نیست و باید وقتی رفتی بری خونه ی یکی از دوستای من و این

 

مدت را اونجا باشی و تا جای که میتونی تنها بیرون نری باشه؟

 

من:باشه باشه قبول.

 

اجازه گرفتم و رفتم بیرون خیلی خوشحال بودم تا اینجا که نقشم خوب پیش رفته بود ولی جاهای

 

سختش مونده بود.

 

توی این سه روز تمام طلاهامو برداشتم همه وسایل های قیمتی رو برداشتم حدود 100ملیونی

 

شوده بود.

 

روزی که میخواستم برم چند ساعت تو بقل مامان بودم و گریه کردم خیلی ترسید گفت به دلم بد

 

افتاده همه ی خونرو خوب نگاه کردم همه ی لباسهامو دیدم وسایل های که دوستشون دارم چند

 

ساعت هم مثل بابا بودم اونم ناراحت بود ولی نه به اندازه ی مامان از این که یه ماه دختر

 

کوچولوشو نمیدید و من ناراحت تر بودم از این که میدونستم دیگه بابای مهربونمو نمیدیدم.

 

همه ی خاطراتمو برداشتم با چهارتا از عروسکام که خیلی دوستشون داشتم و آلبوم.

 

مانی نبود با دوستاش رفته بود مسافرت نتونستم باهاش خداحافظی کنم دیدارمون رفت به قیامت.

 

تا آخرین لحظه که ماشین بپیچه داشتم مامان بابا رو نگاه میکردم خودم هنوز نتونسته بودم

 

بفهمم که چی کار دارم میکنم داغ بودم.

 

وقتی رسیدم به دبی یه ماشین خیلی خیلی شیک منتظرم بود بابا باهاشون هماهنگ کرده بود.

 

بردنم بیرون شهر توی یه جا مثل قصر بهشت رویاهام بود دهنم باز مونده بود من که بابام

 

میلیاردر بود هیچ وقت فکر نمیکردم بیام اینجا واقعا رویای بود.

 

توش بیشتر قشنگ بود بردنم توی یه اتاق خیلی توپ نمیتونم تعریف کنم چی بود خودتون باید

 

برین تا بفهمین.

 

بر خلاف چیزی که توی فیلم ها دیده بودم و توی کتاب ها خونده بودم هیچ کدوم از مستخدمها

 

لباس عربی تنشون نبود.

 

توی اتاق یه مرد 30-31ساله اومد و با فارسی دست پا شکسته بهم خوشامد گفت. گفت که

 

اسمش احسان و دوست بابامه.

 

اگه قبلا میدونستم تو همچین جای آشنا داریم تو تعطیلات همش اینجا بودم.

 

کمی استراحت کردم و عصر با احسان رفتیم قایق سواری تا آخر شب بیرون بودیم خیلی خوش

 

گذشت .

 

وقتی رفتم توی اتاقم یه خانومی اومد و گفت که باید منو ببره حموم هر چقدر گفتم مگه بچم خودم

 

میرم قبول نکرد و گفت دستور داره و باید ببره منم با غرغر و به زور رفتم باهاش که چه مزه

 

ای داد حمومش اندازه قصر بود خوش بو با یه وان بزرگ اول حسابی صابیدم بعد که خوب تمیز

 

شودم کلی ماساژم داد چه مزه ای کرد هنوز یادمه.

 

دلم نمویومد بیام بیرون خلاصه زنه به زور و با خنده آوردم بیرون.

 

فردا و پس فردا هم با احسان رفتم اسب سواری خیلی خوش گذشته بود اصلا یادم رفته بود

 

برای چی اومدم دبی کار اصلیم یادم رفته بود شب سوم یه زنگ به فرشاد زدم.

 

من:سلام خوبی؟

 

فرشاد:سلام مرسی توخوبی؟

 

من:آره مرسی چه خبر چی کارا میکنی؟

 

فرشاد:هیچی زندگی.

 

کمی حرف زدیم که پرسید :تری کی میای ایران؟

 

من:من الان دبی هستم.

 

فرشاد:دبی؟اونجا چی کار میکنی؟

 

من:اومدم از ینجا بیام آخه بابام نمیزاشت بیام ایران از ایران متنفر شوده تو خونه نباید دیگه

 

فارسی هم صحبت کنیم حتی منم اومدم که از دبی بدون اجازه ی اونا بیام.

 

فرشاد:کار خوبی نکردی ها راه خطر ناکیه.

 

من با اعتماد به نفس گفتم که میدونم چی کار میکنم و مواظبم.

 

فردا به احسان گفتم تنها میخوام برم بیرون اونم به زور و به اصرار من قبول کرد.

 

کلی برای فرشاد خرید کردم از روسیه هم کلی خریده بودم حدود یه چمدون بزرگ براش وسایل

 

خریده بودم.

 

رفتم اون موسسه ای که تو روسیه پیدا کرده بودم با پول کلان میبردنت هر جا خواستی هر چند

 

سالت باشه رفتم و گفتن پول بده کارت راه میوفته 30ملیون میشود منم نصفش رو دادم گفتن دو

 

 روز دیگه بیام میریم.

 

از احسان 20ملیون خواستم اونم با تردید بهم داد بعد زنگ زدو به مامان که به احسان این پولو

 

بده ماما ن شک کرد.

 

گفت میخوای چی کار منم شلوغش کردم که یه ماه اینجام و پول میخوام....راضی شود.

 

روزی که میخواستم برم با هزار بدبختی چمدونامو بردم خیلی میترسیدم گفتم نکنه از این

 

موسسه های باشه که پولو میگیرن و بعد میکشنتو.......با این فکرا رفتم سوار یه هواپیما

 

شخصی شودم و راه افتادیم.

 

تو این فکر بودم که من به چه قیمتی این کارو کرده بودم رو چه حسابی؟

 

فرشاد به من گفت میخوام ببینمت و من از خونه فرار کردم بعد کجا برم؟

 

چی در انتظارمه تو این فکر بودم که خودمو تو خیابون های تهران سرگردون دیدم.

 

خیلی ترسیدم اولش من اینجا چی کار میکنم ؟تنها؟میترسم مامان بابام نبودن دیگه هیچ راه

 

برگشتی نبود کجا برم داشت گریم میگرفت ولی هنوزم غد بودم به خودم گفتم:

 

تا اینجا که اومدی بقیرم میتونم گریه نداره تو خودت باید زندگیتو بسازی به کسی چه؟

 

خر بودم نمیدونستم که تا الان که همه به فکرم بودن هیچ کس حق نداشت بهم چیزی بگه همه

 

برای این بود که تو خونمون بودم بابام پولدار بود به اعتبار پول بابام بود هر چی داشتم.

 

فکر میکردم که الانم که برم شیراز مثل بقیه جاها برام ماشین میارن میبرنم توی قصر خبر

 

نداشتم اونجا هیچ کی منتظرم نیست و نمیخوادم.

 

رفتم یه آژانس و یه ماشین گرفتم برای شیراز تا اونجا چه رویا های که نبافتم چه فکر ها که

 

نمیکردم حقا که هنوز خیلی کوچیک بودم خیلی خیلی.

 

ساعت 2ظهر رسیدم شیراز راننده آژانس پرسید کدوم یکی از محله های شیراز ببرمتون؟

 

منم که تازه یادم افتاد جدی کدوم منطقه باید برم؟

 

من که اینجا کسیرو ندارم جای هم بلد نیستم که.

 

کمی فکر کردم و گفتم که بقل یه هتل خوب نگه داره.

 

رفت توی یه هتل که برای مسافر های خارجی بود گفتم بزار فکر کنن توریستم به زبان روسی

 

یه اتاق خواستم شناسنامم رو دیدن پاسپورتم هم همینطور برای همین زیاد گیر ندادن که سنم

 

کمه و تنهام و کلید اتاق رو دادن.

 

خیلی خسته بودم چشمم رو که بستم دیگه چیزی نفهمیدم از خواب که پاشودم ساعت هفت شب

 

بود.

 

کارام رو کردم یه چیز خوردم و زنگ زدم به فرشاد.مامانش بود گفت خونه نیست.

 

خورد تو ذوقم حوصلم سر رفته بود رفتم ی یکم کنار های هتل بگردم گشتم ولی خوب نبود جای

 

رو بلد نبودم نتونستم زیاد دور بشم.رفتم توی یه رستوران و تنها یه غذا خوردم دلم گرفته بود

 

هیچ وقت نشوده بود اینقدر تنها باشم .

 

وقتی برگشتم هتل ساعت 10بود یه زنگ به فرشاد زدم هنوز نیومده بود اعصابم خورد شوده

 

بود داشتم دیوونه میشودم نمیتونستم بیکار باشم در دیوار داشت میخوردم.

 

فردا ساعت 4بعد از ظهر بیدار شودم.کف کرده بودم هیچ وقت اینجوری بلا تکلیف نبودم تازه

 

داشتم میفهمیدم که فرشاد اونی نیست که من بتونم روش تکیه بکنم.

 

پاشودم بهش زنگ زدم گفتم همیشه این موقع خونست دیگه.خودش گوشی رو برداشت.

 

من:سلااااااااام کجای تو بابا خوبی؟

 

فرشاد:سلام چی شوده شادی؟

 

من:اصلا شاد نیستم عصبیم.

 

فرشاد:چرا؟

 

من:چون دیروز نبودی خونه.

 

فرشاد:چه لوس خوب نبودم بیرون بودم چی شود مگه؟

 

من:خوب هیچی میخواستم ببینمت.

 

فرشاد:خوب برو بهت وب بدم ببینی.

 

من:نه از نزدیک.

 

فرشاد:خوب کی میای؟هر وقت اومدی میام پیشت.

 

من:من شیرازم الان دیروز اومدم میخوام ببینمت.

 

فرشاد:اااااااا جدی میگی؟

 

من:آره به خدا

 

فرشاد:خوب الان کجایی؟

 

من:هتلم.

 

فرشاد:چجوری اومی؟

 

من:همونجور که گفته بودم.

 

فرشاد:تو به من چیزی نگفتی.

 

من:با یه تور .

 

فرشاد:بدون اجازه پدر مادرت نه؟

 

من:آره

 

فرشاد:ترانه اشتباه اومدی میخوای چی کار کنی؟دیگه نمیتونی برگردی که.

 

من:آره تنها میمونم.

 

فرشاد:میدونی چقدر سخته تو تو ناز بزگ شودی نمیکشی.

 

من:میتونم.

 

فرشاد:الان نمیتونم حالیت کنم میخوام ببینمت.

 

من:باشه.

 

فرشاد:الان میم دنبالت.

 

من:نه الان نه تازه بیدار شودم هنوز هیچی نخوردم.

 

فرشاد:میبرم بهت یه چیز میدم .

 

آدرسو گرفت و گفت تا نیم ساعت دیگه اینجاست حاضر باشم.

 

تند آرایش کردم لباسامو عوض کردم کلی پول برداشتم و رفتم پایین تا بیاد.

 

کمی منتظر موندم تا اومد.

 

تازه تونستم خوب ببینمش قد تقریبا بلندی داشت هیکلش متوسط بود و میشود فهمید که مواظب

 

 وزنش هست!

 

چشم های طوسی داشت خیلی خوشرنگ بود پوست برنزه با لبی کوچیک ابروهاشم شیطانی

 

برداشته بود!خیلی ناز بود جدی.

 

پس من بیخود از همه چیزم نزده بودم میارزید.

 

تو این خیالات بودم که اومد جلو و سلام کرد.

 

فرشاد:سلام خوبی؟

 

من فقط نگاش میکردم کم چیزی نبود از روسیه با هزار بدبختی اومده بودم به آرزوی این

 

لحظه.بوی عطرش مستم کرده بود چشمم به ریش خطیش بود که خیلی ظریف و قشنگ زیر

 

چونش بود مد روز!

 

فرشاد تعجب کرد فکر کرد دیوونم که تو قرار اول به جای جواب سلامش فقط خیره شوده بودم و

 

نگاهش میکردم بغضم گرفت یاد اول ها که باهاش دوست شوده بودم افتادم یاده گروه تشنج

 

مامانم باباب وقتها که از دست فرشاد عصبی بودم و سر مانی خالی میکردم.

 

یاد وقتهای که خونه خودمون بودم اما حالا هیچ کسو نداشتم به جز فرشاد.

 

فرشاد:ترانه؟هی ترانه؟چت شود؟با توام.چته؟کجایی؟

|+| نوشته شده توسط ترانه در شنبه 1387/04/15  |
 

من:خوب راستش هلیا این فکر که من تو اون خونه هیچ کارم و به عنوان یه مستخدمم

عصابمو داغون کرده بود همیشه میگفتم اگه یه وقت فرشاد ازم سیر شود دلم نسوزه که این

مدت همه زندگیمو برای اونا گذاشتم گفتم کار کنم تا یه مدت از روز مال خوم باشم بعدم اونا زیاد

پورو شوده بودن گفتم یکم خودشون کاراشونو بکنن و تنها باشن تا قدرمو بدونن.

 

هلیا:آفرین خوبه با اون چیزهای که تو بلدی شغل خوبی هم باید داشته باشی.

 

من:آره خوب بیشتر برای این موفقم که دوتا زبان بلدم کار کامپیوترمم خوبه خوب .....

 

هلیا:خوب تو این مدت چرا زنگ نزدی؟خیلی منتظرت موندم.

 

من:شرمنده بعد از رفتن تو با فرشاد مشکل پیدا کردم بعد مریض شودم دوباره

 

اختلاف .........نشود دیگه.

 

هلیا:باهاش مشکل داری؟

 

من:آره خوب همه مشکل دارن ولی چون سن هردوی ما کمه مشکلاتمون یکم زیاده.

 

هلیا:تصمیم نداری ازش جدا بشی؟

 

من:راستش این فکر به مغزم زیاد میخوره ولی بعد با خودم میگم من که به خاطر این پشت پا به

 

همه زندگیم و خانوادم کردم من که برای بودن با اون چند سال از بهترین سالهای زندگیمو هدر

 

کردم در صورتی که میدونستم اگه بمونم اونجا برام بهشت درست میکنن.

 

میگم من که دنبال این راه اومدم نیخوام شکست خوده میدونو ترک کنم و از همه مهمتر این که

 

فرشاد رو دوست دارم.

 

هلیا:نمیدونم چی بگم تواز اول راهت رو اشتباه انتخاب کردی ولی خوب حتما انقدر به راهت

 

اعتقاد داشتی که تا الان ایستادی.

 

چیزی نگفتم.

 

هلیا:خوب ترانه ،جون من از اول ماجرات برام تعریف کن از موقع ای که برگشتی ایران اصلا

 

چرابرگشتی؟

 

من:میگم قول میدم چون خودمم میخوام یه بار دیگه زندگیمو مرور کنم آخه تا الان یعنی تا موقع

 

ای که تورو دیدم همیشه از فکر کردن به گذشته فرار میکردم.

 

 ولی وقتی که دیدمت بدون این که بخوام از اولین روز مدرسه تو ذهنم جون گرفت تا موقع ای

 

که از ایران برم ولی نمیخواستم برگشتنم و ازدواج با فرشاد رو مرور کنم.

 

 اون موقع 15سالم بود فکرکن عروس کوچولو بودم.

 

ولی هلی من راضیم چون تو اون سن با فرشاد بودم و این آرزوم بود.

 

هلیا:خوب تو که میخوای مرور کنی برام بگو.

 

من:ااااااااااا گفتم باشه دیگه ولی الان نه من امروز ازه رسیدم خستم تا موقع ای که برگردم بازم

 

میام پیشت برات میگم.

 

تو هم باید برام بگی چجوری ازدواج کردی چی شود همسرت فوت کرد  کلا تو این چد سال چی

 

کار کردی دیگه.

 

هلیا:باشه میگم برات.

 

من:راستی خیلی دوست دارم تا موقع ای که تهرانم سر خاک شهرزادم برم.

 

هلیا سرشو انداخت پایین:آره حتما بریم اونم خیلی خوشحال میشه بعد چند سال دوستاش میرن

 

دیدنش آخه تنهاست اونجا سالی یه بارم کسی نمیره سر خاکش دلش میگیره خوب اونم جوونه

 

دیگه.

 

اشکامو پاک کردم:خانوادش نمیرن دیدنش؟

 

هلیا:نه اونا میخواستن که شهرزاد با پسر عموش ازدواج کنه ما هم که همه مثل هم بودیم حرف

 

زور تو سرمون نمیرفت اونم جلوشون ایستاد گفت کس دیگرو دوستداره وقتی هم که خودکشی

 

کرد خانوادش خاکش کردن و یه مراسم کوچیک براش گرفتن شهرزاد ما فراموش شو به راحتی

 

خیلی ساده به چه جرمی عاشقی .

 

خیلی وقته یه آشنا نرفته دیدنش من ما ه قبل رفتم معلوم بود کسی نیومده دلم خیلی گرفت گفتم

 

اون موقع چقدر شر بود از تنهای بیزار بود همش تو خیابون و مهمونی ها بود.

 

چقدر آدم دورش بود حالا کوشن؟

 

اون همه ادم که ادعا میکردن تو اراده کن بقیش با ما اونهای که خودشونو میکشتن یه لحظه

 

باهاش حرف بزنن.کجان؟

 

بیان دیگه حالا هر چقدر میخوان میتونن باهاش حرف بزنن چی شود اون همه شعار که میدادن؟

 

من:هلیا ول کن باز حالمون بد میشه ها تقدیرش بوده من دلم براش لک زده دارم له له میزنم یه

 

بار دیگه مثل اون موقع ها همدیگرو بوس کنیم ولی چی کار میشه کرد اون رفت راحت شود

 

بهتر به فکر خودت باشی که الان که بیست سالمونه این همه مشکل داریم مشکل عصاب داریم

 

چه برسه به چند سال دیگه خدایا چرا اینجوری شود گروه ما؟

 

خندیدمو گفتم:به خدا نفرین معلما مارو گرفت میگفتن من نمیگذرم باید تقاص پس بدین.

 

زدم زیر گریه:هلیا یادته یه بار با شهرزاد و مونا دم پنجره بودیم مقنعه هم سرمون نبود بابک

 

اومد تو؟سه روز اخراج شودیم بردنمون دفتر تازه ابرو و موهامونو دیدن چه قشقرقی کردن.

 

یادته میخواستن شهرزاد اخراج کنن اون میخندید ما گریه میکردیم؟

 

چه دنیای داشتیم فکر میکردیم بیچاره تر از ما نیست خر بودیم نمیفهمیدیم بهترین زندگیرو

 

داریم هر چی کردیم خودمون کردیم.

 

همون موقع گوشیم زنگ زد.

 

من:سلام خوبی؟

 

فرشاد:سلام آره مرسی تو چطوری؟

 

من:بد نیستم من نیستم عشق میکنی دیگه؟

 

سعی میکرد بغضمو بخورم و صدامو باز کنم که نفهمه ولی از لحنم معلوم بود.

 

فرشاد:نه بابا خونه ساکته نیستی فرزادم حوصلش سر رفته کسی نیست باهاش کل کل کنه

 

پدرمونو در اورده.

 

من:آخه منم دلم براش تنگ شوده خوب چی کار کردین غذا خوردین؟

 

فرشاد:آره بهزاد اومد برامون گرم کرد.

 

کمی حرف زدیم.

 

فرشاد:ترانه بهزاد میخواد باهات حرف زنه.

 

من:سلام.

 

بهزاد:سلام خوبی؟

 

من:آره بد نیستم.

 

بهزاد:داشتی گریه میکردی؟

 

من:نه نه چرا همچین فکری کردی؟

 

بهزاد:دروغ نگو معلومه گریه کردی.

 

من:ول کن بهزاد کارای فرزاد و فرشادو بکن ها اونا تنبلن غذاشونو گرم کن به مامان هم گفتم

 

شاید اون بیاد پیشتون یا شما برین .

 

بهزاد:نگران ما نباش ما به خدمون میرسیم و میدونیم تو الان داری اونجا میپوسی خاطره هات

 

زنده شوده و هر جا میری یه تصویر میاد جلو صورتت.

 

زدم زیر گریه:آره الان اومدم خونه دوستم داشتیم خاطره هایی که با شهرزاد داشتیم مرور

 

میکردم بهزاد میگه شهرزاد تنهاست هیچ کس نمیره سر خاکش من میخوام برم خوشحال میشه

 

بعد چند سال دوستاشو ببینه میخوایم سه تای مثل اون موقع ها خلوت کنیم با هم از اون موقع ها

 

بگیم خیلی وقته هم دیگرو ندیدیم کلی حرف داریم بهزاد.....بهزاد.....داداشی کاش اینجا بودی

 

دارم میترکم دوستم مثل گل پر پر شود ما همون شکست خوردیم ما همون فکر کردیم زندگی

 

جلمون کم میاره ولی هموونو خرد کرد بهزاد دوستم به جرم عاشقی تردش کردن یه مراسم

 

گرفتن و دیگه سر قبرشم نیومدن الهی بمیرم چقدر ناراحته آخه اون همیشه بیرون بود مهمونی

 

چجوری طاقت اورده.

 

بهزاد:ترانه بسه دیگه باز حالت بد میشه کسی هم اونجا نیست که مواظبت باشه.

 

فرشاد:ترانه به خدا بفهم یه دفعه دوباره بشینی گریه کنی میم اونمجا میبرمت من گذاشتم بری

 

یکم تفریح کنی تو که اینجوری میمیری.

 

من:زدین رو ایفون؟

 

فرزاد:آره.

 

من:سلااااااااااااام خوبی فرزاد؟وای دلم برات تنگ شوده کاش اینجا بودی میبردمت اون جاهای

 

که قبلا با دوستام میرفتم .

 

فرشاد:خوبه دیگه ما که شوهرتیم نگفتی دلم برات تنگ شوده .

 

من:حسود تو جات جای دیگست.

 

فرزاد:آه حالمونو بهم زدی بسته.

 

من:خوب بسه دیگه برین مواظب خودتون باشین تنبلی نکنین ها گشنتون شود غذارو داغ کنید

 

دل درد میگیرید شباهم تا صبح بیدار نشینین باز صبح نرین سر کار بابا عصبی میشه ها بعدم

 

تورو خدا به فکر منم باشین ها نیام ببینم این چند وقته ظرفارو که نشستین هیچ دوستاتونم

 

آورین خونه میدون جنگه ها.

 

فرشاد:بابا بچه که نیستیم میدونیم.

 

من:حالا من میام ببینم این همه که گفتم خونه چه شکلیه.

 

بهزاد:نترس ما به هم بریزیم مامان که بیاد مرتب میکنه.

 

من:نه نه نزارین اون بکنه ها خودم میام میکنم.

 

فرزاد:هول نکن پول نمیگیره.

 

من:زهر خوب کاری ندارین؟

 

فرزاد:خوب داریم حرف میزنیم دیگه کجا میخوای بری؟

 

من:بابا خونه دوستمم میخوام کمی حرف بزنیم.

 

بهزاد:باشه فقط باز نشینین دونفری گریه کنین ها.

 

فرشاد:گوشیرو بده به دوستت.

 

من:چی کارش داری؟

 

فرشاد:بده کارش دارم.

 

هلیا بیا فرشاد کارت داره.

 

هلیا:منو؟

 

من:آره.

 

هلیا گوشیرو گرفت و کمی صحبت کرد بعد داد به من.

 

بهزاد:ترانه ما گفتنیهارو به دوستت گفتیم نباید شک عصبی بهت بیاد ها گفته باشیم ترو خدا

 

نشینین گریه کنین حرفهای خوب بزنین.

 

من:باشه چشم.

 

فرشاد:قول بده.

 

من:قول میدم ،خداحافظ.

 

من:هلیا چی گفتن؟

 

هلیا:هیچی همه دردو مرض هاتو ریختن بیرون ترانه مگه چی کار کردی اون چند وقته این همه

 

مریضی عصاب داری؟

 

من:هیچی از تو قصر پدر مادرم اومدم بیرون اونا مثل پرنسس ها باهام رفتار میکردن فکر کردم

 

برای همه مثل اونا عزیزم ولی دیدم از این خبرا نیست و فهمیدم اونا هم به پشتوانه ی پولشون

 

اونقدر مهربونن و رو پر قو گاشتن منو بعد فهمیدم خودم باید اقدام کنم زندگیمو جمع کنم و دیگه

 

بابا و پولم نیست این خیلی سخته از تو خونه ی 3000متری با همه ی امکانات تو روسیه بیای

 

تو شیراز و ازدواج کنی و خودت باید به فکر خودت باشی وگرنه اگه بمیری دیگه کسی نیست

 

که نازتو بخره خوب رو عصابم تاثیر گذاشته..

 

هلیا:فکر کنم تو گروه اول شهرزاد زربه خورد بعد تو بعد من و...........

 

من:آره فکر کنم.

 

ساعتمو نگاه کردم 10شب بود.یه زنگ به جیم زدم.

 

بعد کمی حرف گفتم که 1ساعت دیگه میام هتل بعد یه زنگ به شرکت زدم و گفتن که برای فردا

 

ساعت 11صبح همایش برگذار میشه.

 

من:هلیا من دیگه میرم فردا تا ظهر کارم طول میکشه ولی ساعت 3حتما میرم سر خاک شهرزاد

 

تو هم میای؟

 

هلیا:آره .

 

من:پس میام دنبالت شایدم همونجا از گذشتم گفتم برات میخوام شهرزادم باشه و بشنوه.

 

هلیا:ولی فرشاد گفت نزارم........

 

من:اون با من.

 

هلیا:باشه پس منتظرتم.

 

باهم خداحافظی کردیم و من رفتم جیم منتظرم بود با هم شام بریم بیرون منم بردمش یه رستوران

 

سنتی خیلی خوشش اومده بود کلی خندیدیم اونجا رستوران سنتی ایرینی ها بود حالا دو نفر

 

داشتن با یه زبون دیگه صحبت میکردن.

 

براش آبگوشت با کباب کوبیده گرفتم کباب رو خورد خیلی خوشش اومده بود ولی آبگوشت رو

 

بلد نبود بخوره داشتم بهش یاد میدادم که یه خانواده کنارمون بودن و نگاهمون میکردن و

 

میخندیدن زنه به پسرش گفت:نگاه کن خارجین انگار مجبورن باین رستوران سنتی خوب برین

 

رستوران خودتو بلد نیستن بخورن .

 

برگشتم طرف زنه و گفتم:سلام من خارجی نیستم و زبون شمارو خوب بلدم خارجی ها میان که

 

سنت شما رو یاد بگیرن خوب نیست شما اینجوری بگین چون بلد نیستن نباید باین؟

 

زنه خجالت کشید و گفت:ترو خدا ببخشید منظوری نداشتم گفتم هر دتون خارجی هسین میرفتین

 

رستورن خودتون راحت تر بودین.

 

من خندیدم و گفتم:بله شما درست میگین ولی جیم دوست داشت بیاد اینجا و غذاهای مارو ببینه.

 

با زنه دوست شودم کمی حرف زدیم جیم خیلی تعجب کرده بود که اینجا به این راحتی با یه زن

 

غریبه دوست شودم و صحبت میکنم.

 

زنه:همسرتونن؟خیلی سخته زبون مادریتونه نمیدونه نه؟

 

من:نه همسرم نیستن من مترجم این اقا هستم خودمم ایرانی نیستم دورگم روسم شرکتمونم

 

شیرازه برای ماموریت اومدیم تهران خودم تا15سالگی  تهران بودم به جیم قول دادم تا اینجام

 

ببرمش جاهای دیدنی و تاریخی.

 

زنه:وای پس هنرمندی سه تا زبون بلدی.

 

بعد کلی از تحصیلات و خانوادم پرسید منم کمی براش گفتم خیلی خوشش اومد.

 

زنه:مامان بابا کی تشریف میارن تهران؟

 

من:نمیدونم معلوم نیست.

 

خوب شما الان با کی هستی؟

 

من: من شیراز زندگی میکنم.

 

الهی بگردم!خوب عزیز اینم پسر منه اگه بخوایم که بیایم خدمت خانواده تا کی باید صبر کنیم؟

 

من:مامانین ها فکر نکنم برگردن من خودم میخوام برم پیششون .

 

خیلی بد خورد تو پرش کمی دیگه حرف زدیم بعد من پا شودم خداحافظی کردیم و رفتم یرون.جیم

 

که حوصلش سر رفته بود چون من  فارسی حرف میدم اونم هیچی نمیفهمید و فقط مارو نگاه

 

میکرد گفت:

 

ترانه چی میگفتین؟

 

منم براش تعریف کردم که زنه چشمش گرفته بود و میخواست باید خاستگاری.

 

جیم:مگه تو نگفتی ازدواج کردی؟

 

من:نه بابا اگه میگفتم اول میگفت وای حیف شود زوده بعد از زود ازدواج کردن خودش و

 

خواهرش مادرش همه فامیلش تعریف میکرد بعدم من نگفتم مجردم اون خودش فکر کرد هستم

 

منم چیزی نگفتم.

 

چقدر خندیدیم.

 

من:جیم فردا با دوستم میخوام برم سر خاک همون دوستم که برات گفتم از شرکت میتونیم

 

ماشین بگیریم؟

 

جیم:آره میخوای فردا بگم برامون بیارن؟

 

من:آره ممنون آخه دوره با ماشین برم بهتره .

 

بعد خداحافظی کردیم و رفتم تو اتاقم.

 

صبح زود بیدار شودم و کمی رفتم خرید کنم ولی بیشتر مغازه ها بسته بود مردم چه تنبل شوده

 

بودن.

 

اومدم وو با جیم رفتیم جلسه کلی مدیر اومده بودن چندتاشونم مترجم داشتن کلی حرف زدن با

 

هر حرفی هم از مدیر ها جواب میخواستن و میگفتن اظهار نظر کنن من که همش حواسم به

 

عصر بود و سعی میکردم فکرشو از سرم بیرون کنم عصابم خرد شوده بود و هی باید گوش

 

میکردم ببینم اینا چی میگن بعد برای جیم ترجمه میکردم بعد حرفای جیمو به اونا میگفتم تا

 

ساعت1بحث کردن و تصمیم هاشونو گرفتن در آخر گفتن برای تقسیم کارا پس فردا یه همایش

 

دیگه دارن که باید بیان بعد میتونیم برگردیم .

 

دم رفتن جیم و چند نفر دیگه تقضای ماشین کردن که این چند .

 

روزه شهر رو بگردن اونا هم یه ماشین آخرین مدل و خارجی دادن بهشون.

 

 وقتی ناهار رو بیرون خوردیم رسوندمش هتل و خودم رفتم پیش هلیا.

 

وقتی زنگ زدم گفتم بیاد بریم و من دیگه تو نمیام.اومد دم در باورش نشود این ماشینو بهم

 

دادن.

 

هلیا:بابا دیگه باورم شود که شغلت خوبه چه ماشینی دادن بهتون.

 

خندیدیم و راه افتادیم از بچگی از راه بهشت زهرا بدم میومد آخه وقتی 10سالم بود دوست

 

مامانم فوت کرد رفتیم اونجا منو گذاشتن تو ماشین که اون صحنه هارو نبینم .

 

منم فقط صدای زجه ها و جیغاشونو میشنیدم روم خیلی تاثیر گذاشت چون نمیدیدم دارن چی کار

 

میکن گفتم حتما چیز ترسناکی اونجاست.

 

از ترس داشتم بیهوش میشودم که مانی اومد اگه نیومده بود جدی زبونم بند میومد.

 

از اون به بعد هر وقت میخواستیم بریم بهشت زهرا من حالم بد میشود طوری که دیگه منو

 

نبردن خیلی وقت بود که نرفته بودم اصلا فکرشو نمیکردم یه روز این راه رو طی کنم برای

 

رسیدن به خاک دوستم.

 

یه آهنگ تند گذاشتم سرعتم هم زیاد بود پلس ها جلومونو گرفتن که این ماشین خارجیه و تو

 

ایران نیست از کجا اوردین منم تا کارت استخدامم تو شرکت بین المللی رو نشونشون ندادم ولم

 

نکردن.

 

تو ماشین فرشاد زنگ زد گفتم دارم میرم سر خاک دوستم اونم با ماشینی که خودم رانندشم خیلی

 

قاطی کرد .

 

گفت تو که عصابت خراب هست بری حالت بد میشه بعد میشینی پشت فرمون داشت میترکید

 

راست میگفت میدونستم حالم بد میشه چجوری میخواستم رانندگی کنم فرشاد خیلی عصبی شود

 

گفت دفعه ی آخر میزاره تنها جایی برم.

 

وقتی وارد بهشت زهرا شودم انگار اومدم خونه شهرزاد حس خاصی داشتم با چشم میگشتم که

 

یه جا همین کنارا پیداش کنم نمیتونستم باور کنم که شهرزاد من الان زیر خاک هاست هنوز امید

 

داشتم که این شوخی تموم بشه.

 

آخه خدایا خوب بدبختون که کردی به اندازه زجر کشیدیم و داریم میکشیم اخه مرگ چی بود

 

انداختی بینمون؟

 

نمیدونم حتما یه حکمتی داشته .

 

به راهنمایی هلیا رفتم سر یه قطعه و وسطاش قبر دوست عزیزم بود یه جای پرت که تک و

 

توک قبر بود خشک بی درخت .

 

رفتیم سر قبرش کلی گل خریده بودیم و بردیم منو شهرزاد مثل هم عاشق رز زرد بودیم کلی رز

 

زرد براش خریدم رفتیم.

 

من:سلام شهرزاد جون مهمون نمی خوای؟

 

دلم برات خیلی تنگ شوده بود حتما تعجب کردی که من اینجا چی کار میکنم .نه؟

 

خوب راستش من برگشتم تا به فرشاد برسم اومدم ایران 1سال بعد شهرزاد تو هول داشتی

 

شوهر کنی یادته من چقدر شعار میدادم که خودمو اسیر دست پسر نمیکنم؟

 

یادته چقدر نصیحتت میکردم؟

 

یادته چقدر برای دوست پسرات گریه میکردی من بهت میخندیدم؟

 

فرشادو یادته؟

 

آره همون فرشاد برای اون از همه زندگیم زدم میگفتم هیچ وقت ازدواج نمیکنم ولی تو 15

 

سالگی شودم عروس. عروس کوچولو بدون مانی بدون ماما بابا وای اون موقع گرم بودم حالیم

 

نبود.

 

نمیدونی چقدر دلم هواتو کرده بود راستی با هلیا اومدم.دل اونم برات تنگ شوده بود اومدم تا

 

پیش تو و هلیا یه بار دیگه از اول زندگیمو مرور کنم میخوام ماجراهامو از موقع ای که از ایران

 

رفتم برات تعریف کنم.

 

مشکلاتی که داشتم چجوری اومدم ایران چجوری فرشادو دیدم چجوری بدون پدر مادرم باهاش

 

ازدواج کردم مشکلات بعد ازدواجمو.شهرزاد جون عزیزم خانومی نمیخوای بهمون خوشامد

 

بگی؟

 

حتی یه سلام؟

 

انقدر از دستم ناراحتی؟

 

شهرزاد شهرزاد پاشو

 

لامسب پا شو دیگه میخوام ببینمت میخوام صداترو بشنوم پاشو بریم مردم آزاری وای شهرزاد

 

دیدی؟دیدی؟دیدی همه بچه های گروه تشنج پرپر شودن؟دیدی همون جلو بازی سرنوشت کم

 

اوردیم؟

 

دیدی هم مون بدبخت شودیم؟

 

دیدی زندگی باهامون چی کرد؟

 

شهرزاد بهتر که رفتی اگه بودی تو هم مثل ما زجر میکشیدی.

 

شهرزاد چرا صبر نکردی یه بار دیگه ببینمت بعد بری؟

 

یعنی انقدر بی معرفت شوده بودی؟

 

دیدی گفتم آخر این همه پارتی رفتن ها و ول گشتنا کار دستت میدن.

 

دیدی گفتم نباید به همه اعتماد کنی؟

 

یادته بهم گفتی امل و قتی گفتم نرو با هرکسی پارتی؟

 

ولی نه چه فرقی کرد منم بدبخت شودم پارتی هم نرفتم بازم بدبخت شودم.

 

ما همون یه جور بازی خوردیم.

 

شهرزاد شهرزاد.

 

هلیا:واه بسه دیگه هنوز نیومده گریه میکنی؟

 

وایسا منم یکم حرف بزنم.

 

هلیا:سلام شهرزاد جون. خوبی؟

 

دلم برات یه زره شوده بود ببخشید خیلی وقته نیومدم پیشت گرفتار بودم شرمنده

 

من:دیدی شهرزاد این تهران بود نیومد من که شیرازم روز دوم اومدم دیدنت.

 

هلیا:زهر دو بهم زن.

 

بعد رو به قبر گفت:نخیرم شهرزاد دروغ میگه خودت میدونی چقدر گرفتارم که.

 

شهرزاد ترانه قول داده برام زندگیشو تعریف کنه میدونم توهم کنجکاو شودی ببینی که چی شود

 

یدفعه سر از روسیه در آورد نه؟

 

من که دارم میترکم از فوضولی.

 

راستی اینم بگم که با فرشاد ازدواج کرد ها آخر بهش رسید.

 

گفت بیام اینجا که شهرزادم بشنوه بچه ها کاش الان همه اینجا بودن نه؟

 

نه فقط ما سه نفر کاش همه بودیم.

 

هردومون آروم آروم هق هق میکردیم که گوشیم زنگ زد فرشاد بود جواب ندادم میدونستم می

 

خواد ببینه که حالم بده یا نه.چند بار زنگ زد جواب ندادم                                   .

SMS   زد:ترانه میدونم باز دارین گریه میکنین به خدا اگه دم دستم بودی چنان میزدمت خفه

 

شو بسته دیگه.

 

فهمیدم که میخواد عصبیم کنه با حرفاش آخه هر وقت عصبی میشودم بغضم خشک میشود.

 

منم زدم که فرشاد الان با بچه ها خلوت کردم ترو خدا ولم کن میخوام ماجرا زندگیمو برای بچه ها

 

تعریف کنم مشتاقن بشنون اگه میخوای که توی تاریکی هوا تو قبرستون تنها نباشم پس ولم کن.

 

فرشاد:ترانه تو میای شیراز دیگه تو برمیگردی. فقط منتظرم برگردی.

 

من:خداحافظ.

 

من:خوب شهرزاد ببخشید داشتم میگفتم آره هلیا خانوم میخواد ماجرا منو بدونه به شرطی که

 

بعد من شما هم بگین.

 

هلیا:باشه من قول میدم بگم/

 

هر دومون به قبر شهرزاد خیره شودیم.یکم ساکت موندیم.

 

من:خوب پس قول دادین ها از کجاش بگم؟

 

هلیا:از وقتی که از ایران رفتی.

 

من:باشه از موقع ای که از هواپیما پیاده شودم میگم از 5سال پیش.........

|+| نوشته شده توسط ترانه در جمعه 1387/04/14  |
 

                       {فصل 4}

_سلام جیم امروز یه فکس برامون اومد گفته باید برای یه همایش بریم تهران.

جیم:سلام کی باید بریم؟

من:اینجور که اینجا گفته پس فردا باید اونجا باشیم. حالا اگه می خوای من یه تماس بگیرم

بپرسم.

جیم:آره ممنون بزن مطمعن بشیم.

من:باشه.

رفتم و یه زنگ زدم و گفتن برای محاسبه ی بودجه ی شعبه های شرکت از همه ی شهر ها

مدیر ها با معاون هاشون میا اونجا.منم به جیم خبر دادم.

 با هم خیلی خوب شوده بودیم من یه کسیرو پیدا کرده بودم که مثل خودم تنها بود و از یه جای

مختلف کسی که فرهنگ و تربیتش مثل خودم بود کسی که جلوی اون مثل بقیه مدت مجبور نبودم

فیلم بازی کنم تا فرهنگم با فرهنگ ایرانی ها یکی بشه و مثل اونا رفتار کنم ما وقتی تنها بودیم

خودمون میشودیم با همون رفتار و اخلاقی که بهمون یاد داده بودن.

من:جیم پس باید برای فردا صبح دوتا بیلیط رزر کنم.

جیم:آره آره یادت نره ها.

من:جیم منم حتما باید بیام؟

من تا حدودی زندگیمو برای جیم گفته بودم اونم با زبون خودم و بیشتر از زندگی قبلیم خیلی

ناراحت شود ولی مثل بقیه شماتتم نکرد گفت تو خودت یه آدم کامل بودی و حتما چیزی بوده که

این راه رو انتخاب کردی اون باهام حرف زد نگفت بسازم گفت عادت کن نگفت تحمل کن گفت

اونجور که میخوای از نو بساز گفت من دستم بازه میتونم حقوقت رو بیشتر بدم و اگه بخوای

زندگیتو از نو بسازی میتونم این کارو بکنم که زیر دین شوهرت نباشی ولی من گفتم که فرشادو

دوست دارم و میخوام بسازم.

جیم:ترانه بچه بازی در نیار تو باید با گذشته کنار بیای نباید ازش فرار کنی اینجوری تو زجر

میکشی و اون برنده میشه تو باید بیای و میای تازه من یه کسی رو میخوام که تهران رو بهم

نشون بده و کی بهتر از تو؟

من:نه نه من نمیتونم من از همه جای تهران خاطره دارم باز همه جا رو ببینم همه چیز تو ذهنم

جون میگیره .

جیم:گفتم که ازش فرار نکن.

من:نه جیم من ازش فرار نمیکنم من با زندگی الانم کنار اومدم و اینو جایگزین اون زندگی کردم

ولی اگه برم جاهای قبلی اون موقع خودشو به رخم میکشه و سعی میکنه بهم بفهمونه اشتباه

کردم و این ممکنه زندگی الانمو خراب بکنه.

جیم:تا حدودی درست میگی منم جای تو نیستن تا بتونم درکت بکنم.ولی خوب بلاخره فردا با

من میای حالا اگه خواستی تو هتل بمون و بیرون نیا ولی تهران نیای من هیچ کاری نمیتونم

بکنم باید بیای.

من:خوب آره راست میگی من باید بیام.خوب چند روز اونجا هستی؟

جیم:معلوم نیست باید بریم شاید یه سریع دیر کنن یه اتفاقی بیفته تا نریم معلوم نیست.

من:باشه پس اگه بزاری من امروز کمی زود برم که برای این چند وقت که نمیستم هم غذا

درست کنم خونرو مرتب کنم یکمم با شوهرم باشم دلم براش تنگ میشه.

جیم:باشه برو.

من:ممنون پس فعلا خداحافظ.

اومدم بیرون کلی میوه و گوشت خریدوم رفتم فروشگاه و کلی از شکلات های که دوست داشتن

خریدم کمی هم غذای آماده گرفتم سبزی و گوشت و مرغ پاک کرده هم گرفتم تا غذا درست کردنم

طول نکشه.

چون اینا دم به دقیقه گشنشون میشود و نه غذا داغ میکردن و نه بلد بودن چیزی درست بکنن

و هر وقت گشنشون میشود میرفتن سر خوراکی های آماده.

خلاصه کلی خرید کردم و با هزار بد بختی اینارو بردم خونه ساعت3بود من که رفتم هنوز

نیومده بودن چون اونا هر وقت که میرفتن اداره پدرشون(اونجا کار میکردن)هر وقت عشقشون

میکشید بر میگشتن ولی بابا نمیزاشت زود تر از 3برگردن برای همین همیشه ساعت 3هر

ستاشون خونه بودن.

رفتم غذاشونو داغ کنم شب درست میکردم و براشون میزاشتم همیشه هم سر داغ کردن غذا

مشکل داشتن

فرشادم همیشه سر این مورد غر میزد با این که همیشه فرزاد درست میکرد ولی وقتی میومدم

فرشاد شروع میکرد به غر زدن

 اصلا چشم دیدن جیم رو نداشت جیم گاهی دلش میگرفت و زنگ میزد به من و تو اونم وقع

فرشاد بی قرار میشود مثل دیونه ها هی میومد بقل من میرفت بالا میومد پایین اینور اونور

میکرد تا من قطع کنم و تازه اون موقع هم میشست بقلم و تا نمیفهمید که چیکارم داشته ولم

نمیکرد بعدم میگفت که چرا به تو زنگ میزنه و کلی غر میزد در آخرم با دلخوری میرفت سراغ

کار خودش .

داشتم به این فکر میکردم که این چند وقته چقدر به فرشاد کم محلی کردم آخه هر وقت میومدم

ساعت 7شوده بود اول میرفتم تو آشپزخونه و تا ساعت8-9 اون تو بودم بعد هم سر شام فرزاد

کلی سوال میکرد ازم از اون موقع که براش روسی حرف زده بودم داشت سعی میکرد یاد بگیره

منم فقط سر شام کمی از کلمه هارو بهش میگفتم اونم جدی خیلی خوب یاد میگرفت طوری که با

همین تمرین های کم اگه جلوش آروم روسی حرف میزدم میتونست کمی از منظورمو بفهمه و

این خیلی خوب بود.

 بعد شام هم تا ظرف هارو بشورم و برای فردا ناهارشون یه چیزی درست بکنم ساعت میشود 11

عد 11هم که میومدیم هر کی از ماجراهای صبحش میگفت منم انقدر خسته بودم که فقط گوش

میکردم کمی هم با فرزاد سر و کله میزدم و میرفتم تو اتاقم و تا کارامو بکنم فرشاد میومد انقدر

خسته هم بودم که سریع خوابم برد و فقط کمی از حرفاشو گوش میکردم.

 ولی برای جبران روز های تعطیلمو همرو برای اون میزاشتم و هر چی که میگفت گوش

میکردم.تو این فکر بودم که در باز شود و فرزاد فرشاد و بهزاد با سر صدا اومدن تو .

بهزاد:من گفته باشم اگه یکدوم صداتون در بیاد من میدونم و اون.

فرشاد:بابا زنه منه میخوام خودم بهش بگم.

فرزاد:تو غلط کردی من خودم یادتون انداختم.

بهزاد:حالا تا اون موقع 2هفته مونده.

فرشاد:خوب خلاصه گفته باشم خودم میخوام بهش بگم.

من رفتم بیرون.سلام.فرزاد باز از جیغ های زنونش کشید .

بهزاد:کوفت مرگ خجالت بکش آخه این چه مدل جیغ زدنیه؟

فرشاد:زهر مار سکته کردم ترسو.

خندیدم.

فرشاد:تو خونه چی کار میکنی؟مگه نباید الان سر کار باشی؟

من:چرا ولی فردا برای یه ماموریت میرم تهران گفتم حالا که چند روز نیستم بیام کارهای

خونرو بکنم و باهاتون باشم.

فرشاد:ماموریت؟تهران؟ولی قرار ما این بود که ماموریت نری نمیشه بری.

در حالی که میرفتم تو اشپزخونه گفتم:فرشاد بچه بازی در نیارمن باید برم تو تهران از همه ی

مدیر ها و معاون هاشون دعوت کردن که بیان تهران جیم هم بدون من نمیتونه بره کارش گیر

منه من اگه نرم اخراج میشم.

فرشاد:بهتر که بشی چه معنی داره با مرد تنها بری مسافرت.

من:فرشاد باز شروع نکن تو به من شک داری من به خودم عتماد دارم من باید برم و میرم .

بهزاد:فرشاد راست میگه دیگه نمیشه نره این جزوی از شغلشه باید بره.

فرشاد:بابا من نمیخوام شبا زنا بدون من بخوابه باید پیش خودم باشه.

فرزاد:یعنی انقدر آتیشت تنده؟

فرشاد:زهرمار منظورم این نیست.

منو بهزاد زدیم زیر خنده فرشاد معلوم بود اعصابش خورده خورده.

من:فرشاد اذیت نکن دیگه من باید برم میدونی چقدر حق ماموریت گیرم میاد؟

فرشاد:گور پدر پول اگه برات یه اتفاقی بیفته چی کار میکنی نیمشه بسپرمت دست یه مرد

غریبه که خودشم تنها گم میشه ترانه خواهش میکنم کمی فکر کن.

اینو گفت و رفت تو اتاق.منم دنبالش رفتم درو که بستم پریدم بقلش کردم :فرشاد جون ترو خدا

اذیت نکن بزار برم دیگه.

فرشاد:آخه من از اون یارو خوشم نمیاد.

من:فرشاد ما تو هتل اتاقمون جداست و روزها هم ما تو جلسه هستیم وسط یه عده ادم و اصلا با

هم تنها نیستیم خوب دیدی خیالت راحت شود حالا اجازه بده دیگه.

فرشاد:خوب فکر منو نمیکنی تنها چی کار کنم؟

من:خوب برای دل من تحمل کن دیگه تازه فکر میکنی اونجا به من خوش میگزره؟منم تنهام

شهر بچگیم میرم اونجا همه گذشتم مقابل چشمم زنده میشه تو از من دوری ولی بازم یه عده

آشنا دورته من همه خاطراتم زنده میشه زمانی که با دوستام بودم مامان بابام مانی تفریحامون

شیطونیام زدم زیر گریه من اونجا زجر میکشم و تو فقط اینجا دل تنگی فکر کردی من خوشحالم

من من....

فرشاد:ا ِاِ ِ خوب برو گریه چیه دختر لوس گریه نکن دیگه روز آخری .

من:ا پس برم؟

فرشاد:گریه فیلمت بود نه؟

من:کوفت نخیرم.فرشاد یه امشب رو بد اخلاقی نکن ها شاید من مردم بزار با خاطره خوب برم

باشه؟

فرشاد:سعی خودم میکنم .

رفتیم بیرون من رفتم اشپزخونه و شامرو کشیدم و کلی بهش ور رفتم و به بهترین نحو درست

کردم و بردم سر میز.

فرزاد:بچه ها حسابی لذت ببرین که تا چند وقت دیگه گیرتون نمیاد.

من:عوضش براتون کلی سغاتی میارم.

فرزاد:ا راست میگی؟پس برای سارا هم بیار از طرف خودم بدم بهش.

من:کوفت. راستی تو این مدت پیش مامانینها هم میتونین برین ها.

بهزاد:آره چند شب میریم اونجا.

فرشاد:چه فایده تو که نیستی.

فرزاد:نگا داره خرت میکنه که سغاتی بیشتر بیاری هاا.

فرشاد:زهر مار .

بهزاد:فرزاد خان شما هم زن میگیرین ها ببینیم شما چی کارا که نمیکنین اون موقع ما به شما

میخندیم.

بعد شام میوه و شیرنی بردم بیرون که بچه ها بخورن کلی حرف زدیم و خندیدیم . وقت خواب با

فرشاد کلی حرف زدم به تلافی این مدتی که نیستم کلی نصیحتش کردم و گفتم چی کار بکنه و

چیکار نکنه.صبح ساعت6بیدار شودم که بقیه کارهای خونرو بکنم دلم طاقت نداشت تنهاشون

بزارم  کلی کار کردم تا ساعت شود 8و اینا هم بیدارشودن میخواستن برن سر کار صبحونشونو

دادم و تا وقتی بخورن بهشون گفتم ناهار شامشونو چی کار کنن همه چیزو بهشون گفتم دم رفتن

از فرزاد و بهزاد خداحافظی کردم اونا رفتن بیرون با فرشادم خداحافظی کردم ولی خیلی سخت

بود جدا شودن ازش. کلی سفارش کرد وقتی رفتم دم در سوار ماشین شود گفت:

ترانه حالا هیچ راهی نداره نری؟

من:برو فرشاد برو عصابمو خراب نکن مواظب خودتون باشین.

رفتم تو ساعت9بود نیم ساعت وقت داشتم وسایل هامو هنوز جم نکرده بودم سریع چیزهایی که

میخواستم برداشتم و رفتم شرکت از اونجا هم با جیم رفتیم فرودگاه.

_وقتی هواپیما تو فرودگاه تهران نشست از جام بلند نشودم.

جیم:ترانه پاشو دیگه بیا.

رفتم بیرون از در که اومدیم بیرون یه تاکسی ایستاد جلومون سوار شودیم.

تو ماشین از جلوی ها خیابون رد میشودیم یه خاطره ای تو ذهنم جون میگرفت 5سال بود از

تهران و خاطرهاش فرار میکردم اما حالا تو تهران بودم .

جیم:ترانه ترو خدا گریه نکن هر کس یه تقدیری داره.

من:آره ولی من سنم کم بود که بازی های سرنوشت شروع شود زود افتادم تو راه زندگی.

جیم:ببخشید ترانه ولی داری روسی حرف میزنی من نمیفهمم.

من:جدی ببخشید ناراحت میشم قاطی میکنم شرمنده.

جیم:فارسی شود!

من:اه حالا دیگه انگلیسیه؟

جیم خندید و گفت:آره خودشه.

دم یه هتل شیک پیاده شودیم  و رفتیم تو اتاق های که برامون گرفته بودن طبقه سوم و کنار هم

بود.

من:جیم هر وقت هر کاری داشتی صدام کن هر موقع که بود باشه؟اگر هم بهم خبر دادن که کی

باید بریم باهات هماهنگ میکنم باشه؟روز خوش.

رفتم تو اتاق و درو بستم کارام وکردم خسته بودم کمی خوابیدم بیدار که شودم وقت ناهار بود

رفتم پایین و با جیم خوردم جیم گفت می خواد بره کمی بگرده منم گفتم حوصله ندارم برای همین

هم اون تنها رفت .رفتم تو اتاقم از موقع ای که پام رسیده بود به تهران با خودم کش مکش

داشتم که برم پیش هلیا یا نه. میدونستم که اگه برم باز هم حالم بد میشه نمیدونستم چی کار باید

بکنم به خودم گفتم که من باید با این زندگی کنار بیام گفتم شاید  اگه با زندگی قبلیم رابطه داشته

باشم بهتر با زندگی الانم کنار بیام راستش خودم هم خیلی دلم میخواست با زندگی قبلیم رابطه

داشته باشم میخواستم به هر واسطه ای شوده برگردم به اون موقع ها دستم رفت طرف تلفن.

من:سلام.

هلیا:سلام....بفرمایید؟

من:خوبی؟

هلیا:بله ممنون ببخشید به جا نیوردم ......شما؟

من:یه آدم مزخرف بی معرفت که خودش میدونه بد قولی کرده و سخت پشیمونه.

هلیا:ببخشید من حوصله ندارم لطفا خودتونو معرفی کنید.

من:سگ. همین کارارو کردی که هنوز مجردی دیگه.

هلیا:دارین عصبیم میکنین ها.

من:خوبه بابا ترانه ام.

هلیا:ای توف......مسخره. خوبی؟کجایی خیلی بی معرفتی زنگ ندی منم لج کردم نزدم اگه

نمیزدی منم نمیزدم.

من:خوبه بابا خودم اخلاق گندترو میشناسم لازم نیست یاد آوری کنی.

هلیا:چه خبر چرا زنگ نزدی؟

من:گرفتار بودم بابا میخوام ببینمت.

هلیا:آره منم همینطور من که فعلا نمیتونم بیام تو چی فکر نکنم فرشاد بزاره بیای هاااا.

من:به اون چه من الان تهرانم.

هلیا:اااااااااااااا راست میگی؟کی اومدی؟کجایی خوب بیا اینجا.

من:هتلم.

هلیا:وا جدی پشو بیا اینجا.

من:نه نمیتونم اومدم ماموریت باید تو هتل باشم تا اگه کاری پیش اومد سریع برم.

هلیا:ا کار میکنی؟چی کار فرشاد گذاشت؟

من:آره مترجم و معاون یه مرد انگلیسیم قصه ی فرشادم طولانیه.

هلیا:مرگ من پاشو بیا اینجا.

من:باشه بابا چرا قسم میدی اومدم آدرس بده.

آدرسو نوشتم و راه افتادم با تاکسیه هتل رفتم خیابونا تغیر کرده بود خیلی دلم گرفت من کجا باید

باشم الان کاش برمیگشتم به اون زمان اونوقت الان یا داشتم با مانی دعوا میکردم یا با بچه ها

بیرون بودم یا تو استخر وای چه دورانی بود حاضر بودم نصف زندگیمو بدم  و برگردم به اون

زمان حتی 1لحظه.تو فکر بودم که رسیدیم . یه خونه یه طبقه و خیلی شیک ولی دل گیر بود

درختهای بلندی داشت ولی برای آدم های که دنبال آرامش و سکوت هستن خیلی خوب بود.

رفتم جلو در زدم .درو که باز کرد رفتم تو یه حیاط بزرگ بود که از بس توش درخت بود مثل

تونل بود و تاریک بود .

اومد دم در که باهم بریم .

تو حال  نشستم و اون رفت یه چیزی بیاره بخوریم.

من:هلیا چیزی نیار ها یکم بیشتر نیستم باید برم.

هلیا از تو اشپزخونه داد زد :کجا باید بری؟

من:بابا گفتم که اومدم ماموریت .

هلیا:آهان آره خوب گفتی چی کاره ای؟

من:مترجم و معاون یه مدیر انگلیسی توی یه شرکت خوصوصی  فردا هم همایش داریم از همه

شعبه ها باید مدیر ها با معاوناشون بیان ما هم اومدیم.

هلیا:فرشاد اجازه داد کار کنی؟

من:آره اون روزی که تصمیم گرفتم  روز قبلش زده بودم به سیم آخر و اگه برادرش نمیومد و

باهام حرف نمیزد جدی میخواستم طلاق بگیرم و برگردم کشورم برای همین حساب کار اومده

بود دستش برای ماموریتم اول اجازه نداد بعد باهاش حرف زدم گذاشت .خر شود.

هلیا:آفرین خوبه.

من:هلی اینجا تنها زندگی میکنی؟

هلیا:آره 1-2ساله که اینجا تنهام .

من:چرا تنها مامان بابات کجان؟

هلیا:اونا خونه خودشونن اومد بیرون و گفت:از وقتی که شوهرم مرد من اینجا تنهام اخه اون

این خونرو خیلی دوست داشت منم بعد اون هر کس گفت حاضر نشودم از اینجا برم.

من:نمیترسی؟

هلیا:گاهی چرا ولی خوب عادت کردم.

من:خوب خیلی دوست دارم بدونم تو این مدت به تو چی گذشته.

هلیا:زندگی من تقریبا روال عادیشو داشت ولی من دارم میترکم از فضولی که بفهمم تو از

روسیه چی شود که پا شودی تو15 سالگی اومدی شیراز و ازدواج کردی مامان بابات چجوری

اجازه دادن جریانت چیه؟خیلی فکر کردم بفهمم ولی نشود تا خودتم برام نگی آروم نمیشم..

من:آره خیلی عجیب بود گاهی خودم هم که فکر میکنم میگم چجوری این چیزا اتفاق افتاد ولی

خدا میخواست چون الا که نگاه میکنم میبینم تقریبا غیر ممکن بود ولی خوب تقدیر بود دیگه.

بعد سعی کردم از فکرش بیام بیرون:از بچه ها خبر نداری؟

هلیا:چرا اومدم تهران تو خیابون خواهر آنارو دیدم گفت آنا رفته فرانسه مسافرت 1ماه بعد که

برگشت گفت که چند وقت پیش مهسارو دیده تو خیابون اونم با مونا هنوز از تلفن گاهی رابطه

داشتن مونا هنوز تنهاست و از زندگیش راضیه.آهان راستی دوقلوها هم از ایران برای همیشه

رفتن ایتالیا پولدارا کم کم دارن میرن بابای تو اینو مثل این که خیلی زود به این نتیجه رسیه بود

که نمیشه اینجا موند چون همه دارن کم کم فرار میکنن از ایران.

من:نگین چی مگه شوهر نکرده بود؟

هلیا:چرا اونم با شوهرش رفت.

من:خوبه من خریت کردم برگشتم.

هلیا:خوب از خودت بگو دیگه چیکارا میکنی چقدر لاغر شودی؟

من:از صبح تا ساعت 6-7سر کارم وقتی هم که میام خونه فرزاد و فرشاد خونرو انقدر بهم

ریختن دو ساعت تا اونارو مرتب کنم بعد هم شام درست کنم هم ناهار برای فرداشون به خونه

هم برسم شب هم دیروقت میخوابم به خدا فقط شبا مال خودمم 4-5ساعت هم بیشتر نمیخوابم

خوب ضعیف شودم دیگه.

هلیا:مگه مشکل مادی دارین؟فرشاد کار نمیکیه؟

من:چرا بابا اتفاقا وزمون خوبه باباش کارخونه داره اونم میره اونجا کار که نمیکنه یکم اینور

اونور  میکنه اخر ماه هم باباش به هوای این که زن و زندگی داره کلی بهش پول میده.

هلیا:پس تو چرا میری سر کار؟

|+| نوشته شده توسط ترانه در پنجشنبه 1387/04/13  |
 

یه ساختمان بلند 20طبقه بود خیلی بلند بود رفتیم طبقه 18یه در بزرگ بود.در زدیم یه پیرمرده

 

درو باز کرد رفتیم تو یه خونه بود یه آشپزخونه اپن داشت یه حال بزرگ و خیلی شیک با یه

 

پذیرایی با دوتا اتاق فهمیدم حال برای مهمونهای هست که من باید حرفاشونو ترجمه کنم.رفتیم

 

تو یکی از اتاق ها خیلی شیک بود یه مرد خوش تیپم پشت میز نشسته بود بلند شود و دست داد

 

و خوشامد گفت منم جوابشو دادم دوست بهزادم باهامون اومده بود به زور و دست پا شکسته

 

شروع کرد که از من برای مرده بگه که خودم شروع کردم و به انگلیسی روان و تند گفتم :

 

_من ترانه هستم.ترانه هریستو. 20سالمه اومدم تا اگه با هم به توافق رسیدیم مترجم شما باشم

 

بهم گفتن که شما به غیر مدرک کسی رو میخواهید که اونجا زندگی کرده باشه و به لحن حرف

 

زدنش وارد باشه من تو کانادا به دنیا اومدم تا 7سالگی اونجا بودم بعد اومدم ایران ولی زبان

 

رو ول نکردم و ادامه دادم تو حرف زدنش مشکل نداشتم ولی قواعدش هم خوندم ومدرکم را

 

گرفتم.هر سال هم چند ماه خارج بودم و تقریبا میتونم روان صحبت کنم.

 

مرده:خوبه خوشبختم .منم جیم هستم جیم واکی من 28 سالمه درست بهتون گفتن من دنبال کسی

 

هستم که غیر مدرک زبانش روان باشه و شما هم که خوب صحبت کردین حتی لحجه هم دارین

 

خوب شما غیر زبان انگلیسی چه چیزی بلدین؟

 

من:منظورتون زبانه یا کلا چیزهای دیگه؟

 

جیم:همه چیز.

 

من:بله من مدرک زبان روسی هم دارم مدرک کامپیوتر هم دارم و تایپ فارسی و انگلیسی و

 

روسی هو مسلطم.چیز دیگه ای بلد نیستم.

 

خندید و گفت:خوبه خیلی خوبه چیز دیگه ای نمونده که بلد باشین. خوب شما درباره حقوقتون

 

چه نظری دارین؟

 

من:برام فرق نداره من فقط میخوام از چیزهای که بلدم استفاده کنم.

 

ساعت صحبت کردیم تا در اخر حقوقم مشخص شود که البته من گفتم زیاده ولی اون گفت در

 

مواقعی که بیکاریم چون وقتمون هدر نشه بهش زبان روسی هم یاد بدم و برای همین حقوقم

 

زیاد شود قرار شود از امروز شروع کنم و صبح هم ساعت9اونجا باشم تا ساعت6عصر گاهی

 

هم روز های تعطیل بمونم.تو ماشین بهزاد گفت:ترانه خیلی باحال حرف میزدی لحجه هم داشتی

 

چرا به ما نگفته بودی؟وای چقدر تو کامپیوتر میموندم چون زبان بلد نبودم اونوقت تو تو خونه

 

بودی...چجوری لحجه هم داری؟

 

من:خوب ما تو خونه یا انگلیسی حرف میزدیم یا روسی از بچگی به این زبان صحبت میکردم

 

طوری که گاهی تو خونه زبونهارو قاطی میکردم و نصف انگلیسی میشود و نصف روسی باری

 

همین چون همش اون زبان بود لحجه دارم.

 

شب به بچه ها گفت که چجوری حرف میزنم فرزاد گیر داد که کمی صحبت کنم منم به روسی

 

گفتم :فرزاد یه پسر مزخرف گیریه که خدا مونده چی خلق کرده!

 

یه کیفی کرد من خندیدم نفهمید درباره اون گفتم.صبح ساعت 8بیدار شودم و با بهزاد رفتم. در

 

زدم و آقای معینی آبدار چیمون درو باز کرد رفتم تو اتاقی که برای من بود.یه اتاق بزرگ که

 

دور تا دورش شیشه بود شیشه دودی همه شهر معلوم بود خیلی قشنگ بود .یه میز بزرگ با یه

 

کامپیوتر و فکس سه تا تلفون آیفون داخلی جای پرونده...گوشه ی اتاق یه شومینه بود که

 

دورش چند تا مبل بود گوشه دیگه یه میز یه آینه بزرگ و یه کتابخونه.رفتم پشت میز نشستم

 

وتا جیم بیاد پرونده ای که کارهامو توش نوشته بود خوندم.تا ساعت 1که بیاد سه تا تلفن داشت

 

و یه فکس وقتی اومد رفتم و بهش گفتم اونم یه سری کارها گفت که تا عصر انجام دادم.موقع

 

رفتن بهم یه گوشی موبایل داد که از این به بعد اگه کارم داشت و چیز مهی بود به اون زنگ

 

بزنه.شب ساعت 11داشتیم تو حال حرف میزدیم که گوشیم زنگ زد جواب دادم جیم بود چون

 

پیش فرشاد بودم تا اون موقع اگه میرفتم اونور شک میکرد منم جلوی اونا شروع کردم به حرف

 

 زدن به انگلیسی گویا داشت از طریق اینترنت با یه مرد فرانسوی معامله میکرد مرده کمی

 

روسی بلد بوده زنگ زده بود که براش ترجمه کنم منم به دو زبون باهاش حرف زدم فرشاد و

 

فرزاد و بهزادم نگاهم میکردن 1ساعت حرف زدم و قطع کردم.

 

فرشاد:جیم بود؟

 

من:آره

 

فرشاد:چی کار داش چرا یه جوری حرف زدی که ما نفهمیم؟

 

من:شرمنده از فردا باهاش فارسی حرف میزن که شما هم بفهمین.

 

فرشاد:حالا چی کار داشت؟

 

منم که هنوز باهاش قهر بودم از فرزاد پرسید:راستی جمعه به مامانین ها بگو بیان اینجا من

 

یادم میره زنگ بزنم.بعد بلند شودم رفتم تو حیاط یه سیگار روشن کردم و رفتم تو فکر یه دفعه

 

یاد هلیا افتادم وای 3ماه پیش قرار بود بهش زنگ بزنم من برم تهران اون بیاد ولی به کل یادم

 

رفت باز دلم هوای بچه هارو کرد گوشی تلفون را آورده بودم تو حیاط بدون این که بخوام دستم

 

رفت و شماره ی خونه خودمونو تو روسیه گرفتم پارسال که زنگ زدم صداشونو بشنوم مانی

 

برداشت منم قطع کردم میخواستم ببینم هنوز اونجا هستن یا نه. چند تا زنگ خورد که صدای مرد

 

اومد به روسی گفت بله؟الو؟چی میخوای؟منم به روسی گفتم سلام.

 

نشناخت بابام بود هق هق میزدم اینور .

 

بابام:بفرمایید؟کارتونو بگین.

 

من:ببخشید مزاحم شودم مهلا هست؟

 

بابام:مثل اینکه اشتباه گرفتین دیگه تماس نگیرین.

 

دلم آروم گرفت صدای خودش بود مامانم....دلم برا اون تنگ شوده بود 5سال بود که حتی

 

صداش رو نشنیده بودم.بهزاد:خوب چرا حرف نزدی؟

 

نیم متر پریدم:تو اینجا چی کار میکنی؟

 

بهزاد:اومدم ببینم باز فرشاد چی کار کرده

 

من:هیچی مثل همیشه بهم شک کرده میگه ممکنه مرده خرت کنه تو شرکت ...

 

بهزاد:جدی؟عجب بابا..

 

من:بهزاد من خر نیستم از همه کثافت کاری های که میکنه خبر دارم درسته اینجا شهرم نیست

 

ولی 5ساله اینجام میدونم فرشاد داره چی کار میکنه.

 

بهزاد:مگه فرشاد کار بدی میکنه؟

 

من:نه کار بدی نیست ولی اون دیگه زن داره این کارا برای زمان مجرد بودنش نه الان حالا

 

بکنه ولی حق نداره به من که کاری نمیکنم شک کنه فقط همین.

 

بهزاد:ببینم فرشاد چی کار میکنه هنورزم دنبال دختره؟

 

من:با یه دختر خاص نیست ولی خوب اون هفته ای 5روز با دوستاشه خوب شیطنت های دارن.

 

بهزاد:جدی میگی؟پس تو چرا چیزی نگفتی؟

 

من:چون نمیخواستم به روش بیارم تا براش عادی بشه تو هم چیزی نگو خواهش میکنم چون

 

کار زیاد بدی نمیکنه اگه خودم احساس کردم داره زیاد پیش میره جلوشو میگیرم.

 

بهزاد:یعنی مسل چند سال پیش نیست؟

 

من:نههههههه نیست.

1

ماه بعدی خیلی زود گذشت و من دوباره داشتم تو حال و این زندگیم حل میشودم که دوباره

 

مجبور شودم گذشتم رو مرور کنم.........

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در جمعه 1387/03/24  |
 

داشتن غصابم خرد میکردن برداشتم دیدم که شماره بهزاده جواب دادم:سلام.

 

بهزاد:سلام خوبی؟

 

من:ممنون.کاری داشتی؟

 

بهزاد:آره. میخواستم بدونم چی شوده چی تو سرت میگزره که بعد اون همه بدبختی و دردی که

 

کشیدی حالا کم آوردی و میخوای بری؟

 

من:آره ولی بهزاد کار امروز فرزاد به من یاد آوری کرد که من تو زندگی شما هیچم و در آخر

 

باید میدونو برای رقیب باز کنم من آخرش باید برم با خودم گفتم که چرا خودم الان نرم و بمونم

 

که بیرونم کنن و اون موقع بشکنم که زندگیمو برای هیچی از بین بردم بهزاد من دیرو زود باید

 

برم همیشه این فکر تو سرم بود که من یه عضو گذرا هستم تو ندگیتون ولی با این کار که همه

 

سر حاملگیم حول کردن و اینجوری اصرار داشتن که سریع برم دکتر فهمیدم که جدی من هیچم و

 

نباید از خودم چیزی به یادگار بزارم خودم هم اگه حامله باشم بچه رو نگه میدارم و اسم

 

خانوادگیشو عوض میکنم که نگران نشین فردا یقتونو بگیره .

 

بهزاد:ترانه کی این فکرارو انداخته تو سر تو؟

 

من:این فکر نیست واقعیته

 

بهزاد:رقیب کیه؟فکر کردی مامان بابا میزارن تو به راحتی بری؟تو دختر اونا شودی اونا مگه

 

میزارن فرشاد هر کاری خواست بکنه؟فرشاد تورو دوست داره.

 

من:آره دوستم آره ولی با اون کاری که اون باهام کرد من میدونم نباید بچه دار بشم و اگه بشم

 

یا فلج میشم یا مشکلات دیگه فرشادم بلاخره بچه میخواد و من نمیتونم نه بگم و اما و قتی بچه

 

بدنیا اومد و زن ناقصش رو دید میره سراغ یکی از دوست دختراش و اون میاد تو خونه

 

من .بهزاد این برام سخته.

 

بهزاد:حرفت بی معنیه دکتر نگفت 100% مشکل پیدا میکنی گفت تو دوران بارداریت تحت

 

نظر پزشک باش که مشکلی برات پیش نیاد همین.

 

حالم بد شوده بود قرص های اعصابم خونه جا گذاشته بودم اسپریم هم خونه بود پول نقد هم زیاد

 

نبود عابر بانکم هم و همه چیزهای ضروریم تو کیفم تو خونه جا مونده بود وقت قرصهام گذشته

 

بود دستم میلرزید و نفسم تنگ شوده بود غذاهم نخورده بودم و ضعف کرده بودم بهزاد متوجه

 

شود از طرز حرف زدنم

 

بهزاد:الان کجا بیام دنبالت؟

 

من:تنها میای؟

 

بهزاد:آره

 

من:قول بده

 

بهزاد:آره به خدا قول میدم تنها بیام.

 

من:کیفم تو دراوره کلیدش هم زیر گلدون میز لوازم ارایشم سریع بیا به این آدرس......حالم بده

 

کیفم رو بیار.

 

از هتل اومدم بیرون و رفتم به آدرسی که گفته بودم 20دقیقه اونجا ایستادم حالم خیلی بد بود

 

همه جارو سیاه میدیدم سرم گیج میرفت مثل آدم های معتاد شوده بودم به زور نفس میکشیدم

 

دستام عین معتادا میلرزید م چیزیرو نمیتونستم نگه دارم داشتم فکر میکردم که بهزاد چه قدر

 

دیر کرده که از دور ماشینشو دیدم.نتونستم پاشم برم جلو خودش اومد بقلم ایستاد

 

بهزاد:ترانه؟حالت خیلی بده؟

 

من:کیفمو بده......اسپریم....بده.

 

بهزاد اسپری را داد دستم سه تا زدم کمی ساکت شود تا نفسم باز بشه بعد قرصهامو داد دستم

 

خوردم رفتم تو ماشین نیم ساعت چشمامو بستم و خوابید تا خودش بیدارم کرد :بیا بریم یه چیز

 

بخور.منم حوصله حرف زدن نداشتم پیاده شودم و دنبالش رفتم.رفت ته رستوران یه جای دنج و

 

خلوت نشست منم نشوند.خودش غذا سفارش داد و آوردن من که قرصهارو یه جا با هم خوردم

 

خواب بودم و هیچی حالم نبود .

 

بهزار:بخور.

 

منم مثل یه آدم کوکی شروع کردم که بخورم ولی چیزی از گلوم پایین نرفت .

 

بهزاد:بخور جون نداری حرف بزنی دیشب که حالت بد شود نخوردی امروز ظهرم حواسم بهت

 

بود بود فقط بازی کردی داری میمیری بخور.

 

من:گشنم نیست میل ندرم نمیخوام.

 

اومد بقلم نشست و مثل بچه ها گذاشت دهنمو

 

من:نکن نمیخوام.نکن.

 

اما گوش نکرد و کار خوشو کرد.یه زره خوردم دیگه دهنمو باز نکردم.

 

بهزاد:خوب حالا خانومی بگو ببینم کی دل دختر مارو شکسته؟

 

مثل مانی حرف میزد سرمو گذاشتم رو سینش و گریه کردم اونم نگهم داشت تا آروم شودم.

 

بهزاد:آروم شودی؟

 

من:آره ببخشید یه لحظه حس کردم مانی جلوم نشسته.

 

بهزاد:من هم مثل مانی به خدا اندازه اون دوستت دارم بهت میگم همه اون چیزهای که میگی

 

هیچ وقت اتفاق نمیوفت قول میدم الانم میریم خونه از این به بعد هر کاری خواستی بکن کسی

 

هم بهت چیزی بگه خودم بیچارش میکنم.......برگردیم خونه؟

 

من:من حرفهای که باید آخر زندگیمون به فرشاد میزدم امروز بهش گفتم چجوری برگردم؟

 

بهزاد:الان فرشاد انقدر حالش بده که به این چیزا فکر نمی کنه از اون موقع که گفتی میخوای

 

برای همیشه بری داره گریه میکنه بهش نگی بهت گفتم ها با فرزادم دعوا کرد نبودی ببینی

 

داغونش کرد همسایمون نمیومد منم کاری نمیتونستم بکنم میکشتش.

 

بلند شودیم رفتیم طرف خونه ساعت 2بود فرشاد و مبل خوابش برده بود فرزادم تو اتاقش بود

 

بدون صدا رفتیم تو فرشاد از خواب پرید همینجوری نگامون کرد منم چیزی نگفتم رفتم تواتاقم

 

لباسهامو عوض کردم رفتم بخوابم بالشهامو گذاشتم وسط تخت که بهش بفهمونم نیاد طرفم بعد

 

هم پشت به جاش رو به دیوار خوابیدم5دقیقه بعد اومد تو کمی ایستاد معنی کارمو فهمیده بود

 

لباساشو عوض کرد اومد تو تخت به طرف من خوابید سنگینی نگاش رو حس میکردم به روی

 

خودم نیوردم.

 

فرشاد:دلم برات تنگ شوده بود....برگرد میخوام ببینمت.

 

 

من:الان وقت خوابه خستم بخواب.

 

چیزی نگفت آروم با موهام بازی میکرد منم خوابم برد.

 

صبح زود پا نشدم صبحانه درست بکنم خودشون درست کرده بودن و داشتن میخوردن قاعدگیم

 

شروع شوده بود پس بیخود نبود دیروز انقدر عصبی بودم .رفتم تو آشپزخونه که یه چیز

 

بخورم.

 

من:سلام صبح بخیر.

 

همه جواب دادن وسط خوردن گفتم :راستی بهزاد من میخوام کار بکنم خسته شودم از بس وقتم

 

تو خونه هدر شود .

 

بهزاد:آره کار خوبیه مدرکت چی بود؟

 

من:دیپلم ریاضی دارم مدرک تایپم هم گرفتم زبان روسی و انگلسیم هم کامله دوره کامپیوتر هم

 

تموم کردم.

 

همه با تعجب نگام میکردن.

 

فرزاد:تو که 15-16سالت بود با فرشاد ازدواج کردی چجوری تو اون سن هم دو تا زبانتو کامل

 

کردی هم دیپلم داشتی هم دوره کامپیوترت رو گذروندی؟

 

من:پدرم روس بود خوب طبیعیه که زبان روسیم کامل باشه از بچگی باهام روسی صحبت کردن

 

خودم هم تو کانادا به دنیا اومدم تا اول دبستان اونجا بودم انگلیسیم خوب بود وقتی هم که اومدم

 

ایران ول نکردم کلاس رفتم و تا 5دبستان قواعدش هم کامل کردم تمومش کردم تو خونه هم بابام

 

بهام بیشتر روسی صحبت میکرد که یادم نره تو بیرون و مدرسه هم فارسی بود مامانم و مانی

 

هم بیشتر انگلسی صحبت میکردن منم فراموش نکردم.

 

بهزاد:پس چرا تا حالا اینارو نگفته بودی؟

 

من:پیش نیومده بود مگه چیه؟

 

فرزاد:فرشاد اینارو میدونست؟

 

فرشاد:میدونستم پدرت روس بود برای همین احتمال میدادم کمی بلد باشی ولی انگلیسی رو نه

 

نمیدونستم.

 

بهزار:خوب زبان ها به کنار تو که بعد این که اومدی اینجا درس نخوندی چجوری وقتی 15

 

سالت بود دیپلم گرفتی؟  

 

من:من اول دبیرستان رفتم روسیه برای همیشه گفته بودم.اونجا باید میرفتم  مدرسه اونجا و

 

درسهای اونارو میخوندم وقتی ایران بودم معلم داشتم و هر سال به غیر درسهای خودم درسهای

 

اونارم امتحان میدادم یعنی هم سیکل روسیه رو داشتم هم ایران اونجا گفتن بهتر از سال جدید

 

بیاد و از 2دبیرستان روسیه شروع کنم بخونم مامانم هم گفت وقتی تا اول دبیرستان ایران

 

خوندی حیف این دو سالو نخونی منم تا تابستون کلاس فشرده رفتم و امتحان 2و3دبیرستانو

 

دادم تو 15سالگی دیپلم گرفتم.

 

فرشاد:نههههههه یعنی الان هم دیپلم اینجارو داری ه روسیه:

 

من:نه دیپلم اینجارو گرفتم برای مسافرت اومدم ایرن که از سال جدید 2سال بخونم دیپلم اونارم

 

بگیرم که اومدم ایران یگه بر نگشتم الان من مدرک اول دبیرستان اونجارو دارم.

 

فرزاد:کامپیوترت چی؟

 

من:من با دوستام کل کامپیوت داشتم برای همین از اول راهنمای رفتم کلاس تو مدرسه

 

نخبگان جوان درس میخوندم که هر ماه المپیات کشوری داشت 3راهنمای تو المپیات از 1000

 

نفر من نفر 26شودم مدرک بهم دادن منم یکم دیگه فشرده خوندم الانم اگه 2سال بخونم تو

 

دانشگاه بخونم لیسانسمو میگیرم.

 

بهزاد:تو نخبگان بودی؟

 

من:آره یه بارم ریاضی کشوری نفر 3شودم رفتم آلمان برای جهانی نفر 7شودم تلوزیون

 

اسمامونو خوند.

 

همشون دهنشون باز مونده بود

 

فرشاد:ترانه شوخی که نمیکنی؟

 

من:نه بابا شوخیم کجا بود کار شاقی نکردم که دروغ بگم تو روسیه امکانات بیشتر بود

 

میخواستم ادامه بدم.

 

فرزاد:بابا تو کی بودی یعنی هستی چرا بهمون نگفته بودی کمی پز بدیم؟

 

بهزاد:با این چیزهایی که گفتی بهترین شغلو میتونی داشته باشی مدرک کامپیوتر که داری 3تا

 

زبانم که بدی تایپتم که خوبه. رو هوا میزننت.

 

فرشاد:خوب یه اجازه خوبه از ما بگیرین ها.

 

بهزاد با خشم نگاش کرد.

 

فرشاد:تو براش پیدا میکنی ؟خوب پس توی یه محل خوب باشه.....میفهمی که چی میگم که؟

 

چیزی نگفتیم .ظهر ساعت 2بهزاد زنگ زد.

 

:سلام خوبی؟دیدی گفتم رو هوا میزننت .

 

من:پیدا کردی؟

 

بهزاد:آره یکی از دوستام برات پیدا کرد.

 

با ذوق گفتم :خوب چی هست؟

 

بهزاد:یه شرکت بین الملیه که احتیاج به مترجم دارن یعنی مدیر داخلیشون یه مرد انگلیسیه تازه

 

اومده یه نفر رو میخواست که غیر از مدرک زبان  اونجا زندگی کرده باشه که با لحن حرف

 

زدنشون آشنا باشه  که مشکل نداشته باشه.

 

من:خوب کارم چی هست اونجا؟

 

بهزاد:هر جا که اون میره باهاش میری معاونشی هر تلفن و فکسی که شود ترجمه میکنی و

 

میدی بهش بعد هم اونجا میتونی از زبان روسیت هم استفاده کنی و غیر کار اون ترجمه روسی

 

شرکتم بکنی.

 

من:وای ممنون بهزاد.

 

بهزاد:خواهش میکنم خوب میخوای این شغل.؟

 

من:اره پس چی؟

 

بهزاد:توکه هنوز نمیدونی حقوقش چنده که!

 

من:ا یادم نبود بعدم من برای پول کار نمیکنم من میخوام از چیزهای که بلدم استفاده کنم که دلم

 

نسوزه چند سال الکی خر زدم.

 

بهزاد:آفرین پس قرار استخدام رو میزارم برای فردا.

 

من:باشه ممنون.

 

خیلی خوشحال بودم که یه کار پیدا کردم صبح فکر نمیکردم فرشاد اجازه بده برم ولی حرفای

 

دیروزم حساب کارو اورده بود دستش که منم یه روز میزنم به سیم آخر.

 

شب وقتی بهزااد سر شام شغل منو گفت فرزاد خیلی خوشحال شود فرشاد چیزی نگفت.

 

بهزاد:حقوقشم فردا خودش با مدیرش مشخص میکنن.

 

فرشاد:مرده؟

 

بهزاد:آره؟

 

فرشاد:جوونه؟

 

بهزاد:نمیدونم 30-31داره

 

فرشاد:خوب اونوقت اون هر جا میره ترانه باید باهاش بره نه؟

 

بهزاد:آره دیگه مترجمشه باید باهاش باشه.

 

فرشاد:خوب اومدیم مرده خواست تنها بره مسافرت ترانه میره باهاش؟

 

بهزاد:اگه منظورت از مسافرت ماموریته که این شرکت تو هر شهر شعبه داره و لازم نیست

 

برن ماموریت.

 

فرشاد دیگه چیزی نگفت ولی معلوم بود که راضی نیست.

 

شب موقع خواب منتظر بودم یه چیز بگه هنوز باهاش سر سنگین بودم.تو تخت بقلم کرد

 

میدونستم میخواد اول خرم کنه بعد حرفشو بزنه.منم هیچی نگفتم یکم انور انورم کرد دید من

 

کاری نمیکنم گفت:عروسکم چیزی نمیگی؟

 

من:توقع داری چی بگم؟

 

فرشاد:بوسم نمیکنی؟

 

یه بوس کوچیک کردم ومدم سرمو بکشم عقب که دستشو گذاشت پشت گردنم و سرمو کشید جلو

 

منم هیچی نگفتم تا انقدر نگه داشت تا خسته شود. موهامو بوس کردو گفت:ترانه خانومی

 

عزیزم نمیشه بیخیال کار کردن بشی؟

 

من:نه خسته شودم میخوام خرجمو خودم بدم.

 

فرشاد:این چه حرفیه من وظیفمه بدم.

 

من:آره ولی منم باید کمک خرج باشم خودم راحت ترم.

 

فرشاد:آخه این کاره........خوب خوب نیست همش با مرده تنهای اگه یه وقت...

 

من:خیلی بی شعوری پس بگو بهم شک داری.

 

اومد دستمو بگیری که داد زدم:به من دست نزن برو گم شو من نمیدونم ازم چی دید که انقدر

 

بهمشک داری.چی فکر کدری؟من اگه میخواستم این کارو بکنم تا الان 1000تا موقعیت داشتم.

 

فرشاد:هییییییییییییس بچه ها بیدارمیشن منظورم این نبود میگم خوب با هم تنهایین میتونه با

 

زبون خرت کنه هم زبونتم هست تحت تاثیر قرار میگیری خوب بخشید.

 

من:فرشاد دیگه دلمو زدی برات متاسفم که انقدر فکرت مسمومه من شوهر دارم و میتونم

 

هوسمو روش خالی کنم اگه میخواستم با همزبونم باشم روسیه میمونم.

 

پا شودم برم بیرون .

 

فرشاد:کجا؟گفتم که ببخشید این فکر یه دفعه خورد به ذهنم.

 

من:تو مریضی فرشاد اینو یادت نره که سر همین فکرا چه بلای سرم آوردی فکر کردم که

 

شکت از بین رفته ولی دیدم تو این چند سال زندگی نتونستم تغیرت بدم. نمیدونم من چه گناهی

 

کردم که خدا باهام اینجوری میکنه.

 

فرشاد:بیا بخواب.

 

من:برو بابا.

 

رفتم تو آشپزخونه یه سیگار کشیدم دیگه ازش نمیترسیدم که اجازه نمیداد بکشم سرمو گذاشتم

 

رو میز اومد تو :مگه نگفتم حق نداری سیگار بکشی؟پا شو بیا تو اتاقت بسه این لوس بازی.

 

من:به تو ربط نداره ریه ی خودمه میخوام بکشم .من لوس بازی در میارم واقعا جالبه فرشاد

 

نزار کاراتو به روت بیارم ها من خر نیستم از همه کثافت کاریهات خبر دارم خانومی میکنم به

 

روت نمیارم اونوقت تو به من که هیچ کار نکرم شک داری برو برو بیرون نزار صدامو بلند

 

کنم.

 

رفت تکیه داد به کابینت نگام کرد یه سیگار دیگه روشن کردم

 

من:انقدر وایستا تا خسته شی.

 

رفتم تو حال رو مبل دراز کشیدم تا موقعی که خوابم ببره 9تا سیگار کشیدم.

 

_ترانه؟ترانه؟چرا اینجا خوابیدی؟

 

بیدار شودم نشستم ساعت 8:30بود تنم درد میکرد

 

فرزاد:بهزاد بیا اینجا

 

من:ا چی کارش داری؟

 

بهزاد:سلام.چرا اینجا خوبیدی؟چی شوده باز دعواتون شوده؟

 

من:نه بابا خوابیدم دیگه.

 

فرزاد:ای سیگارهارو تو کشیدی؟

 

من:آره

 

بهزاد:تو بیجا کردی مگه قرار نبود نکشی اینهمه کشیدی؟چی شوده مگه.

 

من در حالی که موهامو جم میکردم و میرفتم طرف اشپزخونه گفتم:مشکل همیشه چیز خاصی

 

نیست.

 

سر میز صبحانه بهزاد از فرشاد پرسید:فرشاد باز چی شوده؟

 

من:بهزاد از خودم پرسیدی گفتم هیچی نشوده بسه دیگه.

 

بهزاد:تو به خاطر هیچی 9تا سیگار کشیدی؟

 

فرشاد:چند تا کشیده؟

 

فرزاد:اااا بسه دیگه .و رو به بهزاد یه سر تکون داد.

 

بهزاد:راستی ترانه رفتی دکتر برای حاملگیت؟

 

من:نه

 

بهزاد:باز که شروع کردی مگه قرار نبود بری؟

 

من:چرا ولی حامله نیستم.

 

فرشاد:تو از کجا میدونی مگه دکتری؟امروز میریم دکتر.

 

من:نه نمیخواد میدونم نیستم.

 

بهزاد: ترانه لج بازی نکن باید امروز بری دکتر خودت از کجا میتونی تشخیص بدی که نیستی؟

 

فرشاد:امروز میریم به حرف خودت نمیشه بفهمیم هستی یا نه.

 

من:بابا نیستم دیگه میدونم گیر دادین ها.

 

فرزاد:چقدر خنگین نیست دیگه داره میگه نیست

 

بهزاد:آخه تو و اون از کجا میدونین نیست؟

 

فرزاد:فرشاد این شوهرش نیست نمیتونه تشخیص بده تو متوجه نشودی حامله نیست؟

 

فرشاد:من از کجا متوجه بشم دکتر که نیستم که.

 

بهزاد:خوب راست میگه دکتر نیست که از کجا بفهمه باید بره دکتر.

 

فرزاد:وای خدا من با کیا زندگی میکنم شوهرا از کجا میفهمن که زنشون حامله نیست؟یا زنا از

 

کجا میفهمن حامله نشودن؟

 

بهزاد:خوب ما چمیدونیم نمیفهمن تا برن دکتر.

 

فرزاد:خوب خرا مردا توی ماه چند روز با زناشون کاری ندارن تا دوران زنشون تموم بشه و

 

اگه بخوان ببینن زنه حامله هست یا نه منتظر اومدن اون دوران میشن که اگه عقب بیفته باید

 

برن دکتر حالا برای ترانه عقب نیفتاده نفهمیدین یا بازم بگم؟فرشاد تو به ترانه دست نمیزنی

 

مثل اینکه.

 

هر دوشون منو نگاه کردن منم سرمو به خوردن صبحانه گرم کردم که هر سه تاشون زدن

 

زیرخنده من سرخ شودم.

 

فرشاد:فرزاد تو از کجا فهمیدی؟

 

فرزاد:خوب بدبخت داشت التماس میکرد که حامله نیست دیگه چه جوری میگفت نمیتونست بیاد

 

دکتر که.

 

بهزاد:حالا بسته بچه مرد از خجالت.پس خیالمون راحت باشه نیست؟

 

من سرمو بلند نکردم فقط گفتم: آره.

 

بهزاد:خوب پس برو بپوش با هم بریم محل کارت.

|+| نوشته شده توسط ترانه در سه شنبه 1387/03/21  |
 

                       {فصل3}

_بهزااااااااد  بهزااااااااااد !اهههههههههههههه

 بهزاد:چیه بابا چرا جیغ میزنی ؟

دمپایی رو پرت کردم طرف فرزاد و فرشاد!

من: ببر این دوتا رو ببر بیرون دیونم کردن فقط این دوتا رو ببر بیرون!

 بهزاد با تعجب به من که داشتم حرس میخوردم و به فرزاد و فرشاد که میخندیدن نگاه میکرد.

بهزاد: چیه؟جریان چیه؟

با حرس گفتم: جریان چیه؟ هیچی برای شب دارم چیز میز درست میکنم مرغ با سیب زمینی

هارو سرخ میکردم میزاشتم تو ظرف میرفتم طرف کابینت دنبال ظرف 5 دقیقه 5دقیقه یه سر

هم به سیب زمینی ها میزدم هر سری نگاه میکردم میدیدم هی من در میارم ولی بازم همونقدر

تو ظرف منم دنبال یه ظرف بودم دقت نمیکردم  هی پوست میکندم دستم درد گرفت که رفتم

طرف کابینت که یادم اومد زیر گازو کم کنم پاشودم دیدم این دوتا میان تو ظرفو خالی میکنن تو

ظرف خودشون اون شیرنی ها با شکلات ها هم که دنبالشون میگشتم اینا خورده بودن .

بابا به خدا خسته شودم آه! هی من درست میکنم این میان میخورن بیا یه کم سیب زمینی

مونده دیگه ندارم منم دیگه درست نمیکنم.

بهزاد خندش گرفت اونا هم میخندیدن حرسم در اومد .

من:کوفت آره بخندین من خسته میشم. نخندین! کووووفت! نخندین! بهزاد یه چیز بهشون

بگوووو بگو نخندن! درد!

با ماهیتابه دویدم دنبالشون:زهر به چی میخندین!الان مامانینا میان هیچی نداریم همرو

خوردن .

داشتم جیغ میزدم که در باز شود و مامان و بابا و فتانه اومدن تو! ما هم خشکمون زد

ایستادیم.

 اونا رو مبل وایساده بودن منم با ماهیتابه و دمپایی و ریخت به هم ریخته پایین. قرار نبود

الان بیان اونا نگامون میکردن که ما زدیم زیر خنده.

از قیافه اونا خندمون گرفت از خنده نشستیم رو زمین بهزادم اومد ما بلند شودیم رفتیم تو

اتاقمون لباسامونو عوض کنیم.

داشتم موهامو برس میکشیدم رفتم طرف فرشاد پشت گردنشو گرفتم

من:منو تنها گیر آورده بودین آره؟منو اذیت میکنین؟الان که داداش جونت نیست باهاش

بخندین حالا من میخوام بخندم

فرشاد:زرشک زورت عمرن به من برسه !

اومدم یه چیز بگم که با یه دست کمرمو و با یه دست زیر زانومو گرفت تا اومدم به خودم

بجنبم رو تخت بودم اومدم چیزی بگم که محکم دهنمو گرفت

فرشاد:تو میخواستی بخندی آره؟خوب حالا با هم میخندیم. خودشوانداخت روم بوسم کرد داشت

بوسم میکرد که در باز شود و فرزاد پرید تو!

فرشاد عین فشنگ پرید:مسخره بلد نیستی در بزنی بی شعور .

من قرمز شوده بودم .

فرزاد:وای چه صحنه قشنگی به کارتون برسین مزاحم نمیشم اومدم پیرهن فرشادو ببرم.

 فرشاد اومد چیزی بگه که پیرهنو برداشت و رفت.

 من:بیا همینو میخواستی؟آبروم رفت دیگه نمیتونستی الانو بیخیال میشودی؟

فرشاد:عیب نداره من همرو خودم براش تعریف میکنم.

 اومدم داد بزنم که سریع بوسم کرد رفت بیرون.

چقدر مهربون شوده بود اصلا باورم نمیشود نزدیک 2-3ماه بود که با هم دعوامون نشوده

بود !

یه لباس قشنگ که چند شب پیش با فرشاد خریده بودم پوشیدم موهامو درست کردم یه آرایش

کم هم کردم رفتم بیرون .

همه اومدن جلو بقلم کردن کادوهاشونم دادن آخه امشب سالگرد ازدواجمون بود!چه شبی بود

خیلی خوش گذشت خیلی خندیدیم من هم با فرزاد که تقریبا شیطونیهامون مثل هم بود به هم

خیلی عادت کرده بودیم هر شب باید جنگمونو میکردیم برام مثل مانی بود نمیتونستیم یه شب بدون جر بحث و دعوا بخوابیم.

 اون شبم باز دعوامون شود سر گوشت غذا!

من:خوب بفرمایید بخورید ببخشید دیگه اگه بده .

همه تشکر کردن و شروع کردن قمه سبزی با ماهی و خوراک گوشت  و مرغ درست کرده

بودم تو سفره من هر چی دستم میرفت بردارم فرزاد هم سریع اونو برداشت همه متوجه کارای

ما شودند و آروم میخندیدن عصابمو خرد کرده بود هنوز هیچی نخورده بودم میخواستم سالادو

بردارم گفتم گولش بزنم دستم رفت طرف نوشابه اون سریع نوشابرو برداشت منم از فرصت

استفاده کردم سالادو برداشتم همه خندیدن اینم لج کرد نوشابرو ریخت تو ظرفم منم خورشتو

خالی کردم تو بشقابش که باز دعوامون شود.

 مامان ملی :بده بچه ها حالا خوبه غریبه تومون نیست. من:مامان ملی نگاش کنید خوب

عصابمو خورد کرد هیچی نخوردم هنوز.

 فرزاد: اااااااا به من چه خوب بخور منم دارم میخورم!

بابا:خوب راست میگه دیگه عصاب بچرو خرد کردی.

 اونم لج کرد:نمیخوام این گوشت زیاد برداشته مامان:ااااا این چه حرفیه خجالت بکش.

من:من اصلا گوشت تو بشقابم هست ؟

فرزاد:زیر برنجت گذاشتی.

من:اااااا دروغ گو من کجا گوشت دارم.

 بابا:اصلا داره به تو چه غذات رو بخور.

فرزاد: حالا اینهمه گفتم کسی گوشتش رو نمیده به من؟

همه خندیدن و محلش نذاشتن.ساکت شود ولی معلوم بود میخواد یه کاری بکنه  در زیتونو باز

کرد شروع کردیم به خوردن من از زیتون متنفر بودم وسط غذا یه دفعه زیتونو ریخت تو غذام

منم اومدم چیزی بگم که تا بوش خورد به هم حس کردم حالم داره بهم میخوره سریع دویدم

طرف دستشویی دلم بهم میخورد ولی چیزی بالا نمیوردم همه اومدن پشت در فرشاد اومد تو.

 من:برو بیرون به بقیه بگو برن اینجوری نمیتونم کارمو بکنم.

 به همه گفت رفتن.

من: برو برو بیرون.

فرشاد :ساکت باش !چت شود؟

اومدم چیزی بگم دوباره حالم بد شود فرزاد اومد پشت :

:ترانه ببخشید به خدا فکرنمیکردم انقدر سوسول باشی! فرشاد بلندم کرد: بریم تو اتاق.

من: نه نه زشته من حالم بهتر شوده.

 رفتم بیرون همه یه چیز گفتن و فرزادو مسخره کردن

من:نه تقصیر اون نیست دیروزم حالم بد شود به بو حساس شودم چند روزه بو میخوره بهم

حالم بد میشه عیب نداره فرزاد یواش اومد بقل منو فرشاد:آره؟

فرشاد: کوفتو آره! نه!

من تنم یخ کرد چرا به فکر خودم نیفتاده بود ....ولی نه ما کاری نکرده بودیم خیلی وقته به

خودم گفتم:خودتو گول نزن ربطی نداره تازه شما آخرین بار هفته پیش بود پس میشود نه نه

نباید این فکرو میکردم.

 مامان ملی :خوب شاید........ چه علایمی داری ترانه جون؟

فرشاد :نه مامان ربطی نداره بابا.

 فرزاد :تو از کجا میدونی مگه دکتری تو؟

 فرشاد :تو ساکت که همه چیز از گور تو بلند میشه.

من:بسه دیگه. نه مامان ملی میدونم

.مامان ملی:آهان پس اگه مطمعنی فردا برو دکتر چیز خطرناکی نباشه.

تا آخر شب کلی خندیدیم شب موقع خواب داشتم لباسامو عوض میکردم فرشادم خوابیده بود

نگام میکرد

فرشاد:ترانه نکنه جدی باشه؟

با ترس گفتم: خدا نکنه نه فکر نکنم .

فرشاد:چند وقته پاکی؟

خجالت کشیدم: نمیدونم 3-4ماه خوب

 فرشاد:پس امکانش هست.

من:نهههه نگو.

 نشست.

فرشاد:چرا؟چون از منه؟برای چی اینجوری ترسیدی؟

من:فرشاد شروع نکن میدونی که من نه میخوام نه الان آمادگیشو دارم مطمعنم هستم که خبری

نیست.

 چیزی نگفت دراز کشید.

فرشاد: فردا عصر برگشتم با هم میریم دکتر.

من:نه خودم میرم.

 با خشم نگام کرد.رومو کردم اونور

من: خوب پس عصر منتظرتم.

 خندید: ترسو. خجالت داره.

صبح از صدای جیغ داد بیدار شودم انگار داشتن دعوا میکردن ترسیدم با لباس خواب دویدم

 

بیرون رفتم تو حال فرشاد با بهزاد دعواش شوده بود فرزادم داشت نگاشون میکرد.

 

من: چی شوده؟

 

فرشاد تا من دید قرمز شود.

 

فرشاد:گم شو تو اتاق.

 

بهزاد:سر اون خالی نکن .

 

فرشاد:برو تو اتاق ترانه گم شو.

 

من:میگم چی شوده؟

 

فرشاد قرمز شوده بود بهزادم چیزی نگفت فرزاد آروم اومد بقلم بازومو گرفت.

 

من:ولم کن چی شوده؟ دارین عصبیم میکنین ها.

 

فرزاد:زن داداش عزیز تشریف بیارین.

 

رفتیم تو اتاق.

 

فرزاد :خودتو تو آینه نگاه کن!

 

من:مسخره من میگم چی شو.....

 

دهنم باز موند پس فرشاد الکی عصبی نبود با یه تاپ بدون استین تا زیر سینم که از بالا شونم

 

هم اویزون بود و سینم معلوم بود و یه دامن تا زیر باسنم که توری بود حق داشت فرزاد داشت

 

نگام میکرد.

 

فرزاد:حالا فهمیدی؟ خودتو تو آینه نگاه نمیکنی میای بیرون؟

 

من:برو بیرون داره نگاه میکنه مگه نمی بینی لباس تنم نیست .؟

 

فرزاد:ا ا ا ا ا خوب ما هم همینو گفتیم دیگه طلبکارم هست خودمانیم ها هیکلت خوبه.

 

خندید و رفت. لباسامو عوض کردم رفتم بیرون بهزاد تو آشپزخونه بود فرشادم تو حال داشت

 

سیگار میکشید فرزادم داشت نگاهش میکرد فشاد سرشو بلند کرد.

 

فرشاد:میای بیرون خودتو نگاه نمیکنی؟حیا خوب چیزیه.

 

من: ااااااا خوب یه دفعه از خواب پریدم ترسیدم حالا.....

 

نگام افتاد به فرزاد که با سر اشاره میکرد چیزی نگم

 

من:خوب حالا چیزی خوردین؟

 

فرزاد:نه بابا داریم میمیریم از گشنگی.

 

من:خوب پس من میرم یه چیز درست کنم.

 

رفتم تو آشپز خونه بهزاد هم داشت سیگار میکشید .

 

من:سلام چته؟چی شود حالت گرفتست؟

 

بهزاد :ترانه از تو توقع نداشتم واقعا که! برات تجربه نشوده بود اون دفعه که اون اتفاق برات

 

افتاد؟

 

من:کدوم اتفاق؟چی کار کردم مگه؟جریان چیه؟

 

بهزاد:تو حامله ای اون دفعه بستت نبود؟مگه دکتر نگفته بود سعی کن بچه دار نشی؟مگه

 

فرشادو نمیشناسی؟روش حساب کردی؟تو مشکل عصاب داری نباید بچه دار بشی برات بده.

 

عصبی شودم.

 

من :کی گفته من حامله ام؟

 

بهزاد:بسته دیگه.

 

من:نخیر چیچیرو بسته خودت میبری و میدوزی؟من کجا بچه خواستم؟خجالت بکش تو از کجا

 

میدونی من حاملم خودم میدونم هستم یا نه در ضمن من خیلی وقته رو فرشاد حساب باز کردم اگه

 

نکرده بودم زنش نمیشودم .

 

بزاد:یعنی حامله نیستی؟

 

من:نه تا اونجا که خودم میدونم نه مگر این که غیر ارادی باشه چون ما بچه نخواستیم.

 

منم یه سیگار روشن کردم خیلی وقت بود نکشیده بودم کمی ساکت شودیم

 

بهزاد:پس ببخشید دست خودم نبود برای سلامتی خودت گفتم. فرشاد و فرزاد اومدن تو فرشاد

 

یه لیوان آب خورد و در حالی که سیگارو از دست من گرفت گفت :مگه نگفتم نکش؟

 

بعد رو به بهزاد گفت: حالا دیدی؟من ناخلفم دروغ گفتم این که بهتر وضع خودشو میدونه که!

 

بهزاد:شرمندم ولی بازم برین دکتر شاید غیر ارادی باشه بعد اون کاری که کردی مهره های

 

کمرش آسیب دیده نباید سنگین شه فعلا وگرنه عواقب بدی داره هاا.

 

فرشاد :ااااااااا خوب آره میدونم باشه حتما میریم.

 

دستپاچه شوده بود هر وقت یاد کاری که چند سال پیش کرده بود میفتاد دستپاچه میشود و

 

خجالت میکشید از آشپزخونه رفت بیرون بهزاد سری تکون داد و گفت:

 

ترانه امروز حتما میری دکتر فهمیدی؟اگه نری من میدونم تو من دارم میرم چیزی نمیخوای؟

 

من:نه خودم میرم میخرم تو برو.

 

وقتی همه رفتن منم رفتم سراغ کارام انقدر کار داشتم که یادم رفت به مشکلم فکر کنم.گذاشتم

 

همه ساعت 3بیان و ناهارو با هم بخوریم.غذا رو که خوردن هر کدوم رفتن بخوابن منم موندم

 

ظرفارو بشورم هیچی نخوردم حالم کمی بد بود میترسیدم بالا بیارم.داشتم ظرفارو میشوستم و

 

آشپزخونه رو مرتب میکردم که فرزاد اومد:-ترانه از اون شکلات ها نداری؟

 

من:الان ناهار خوردی که حالت بد میشه.

 

فرزاد:بده دیگه...تو که چیزی نخوردی داری ظرفهارم میشوری؟

 

من:خوب اگه دلت میسوزه بیا تو بشور.

 

فرزاد:اونا هم خوردن بده اونا بشورن خوب.

 

من:برو برو اونا هم مثل تو حرف تورو میزنن کی دلش برای من میسوزه.

 

فرزاد:حالا بده بعد هم برو لباسهاتو بپوش بریم دکتر.

 

من:الان حال ندارم خودم فردا میرم.

 

فرزاد:هه جرات داری اینو به فرشاد و بهزاد  بکو کلتو میکنن.

 

من:مگه زوره نمی خوام برم دکتر.

 

فرزاد:لوس نشو برو بپوش حوصله ندارم.

 

من:فدای سرم با من اینطوری حرف نزن مزاحم تو نمیشم خودم میرم منت نمیخواد بزاری.

 

فرزاد داد زد:من منت گذاشتم؟خیلی لوس شودی ها حوصله ندارم برو بپوش من نازتو نمیخرم

 

ها.عادت کرده.

 

من:ساکت شو به من چه حوصله نداری مگه من گفتم بیا دکتر گفتم که میرم لازم نیست شما

 

بیاین.

 

فرزاد:خوبه خوبه تا من کارامو بکنم لباساتو میپوشی ها.

 

من:صداتو بیار پایین بچه ها بیدار میشن.شما هم برو بخواب.

 

اومد چیزی بگه که رفتم تو اتاق کاپشنم و روسریمو برداشتم و اومدم بیرون که کفش بپوشم.

 

فرزاد:هی کجا داری میری مگه نمیگم با هم میریم؟

 

من:منم گفتم نمیخوام تو بیای.

 

فرزاد:تو غلط کردی وایسا .بیاخانوم کاراش رو گردن منه نازم میکنه.

 

تا الان خودمو نگه داشتم چیزی نگم ولی پرو شوده بود.

 

 داد زدم:خفه شو دیگه پاتو زیاد تر از گلیمت دراز کردی تو کی باشی اصلا گفتم نه یعنی نه

 

دلیلم نمیبینم با تو برم دکتر زنان حالیت شود یا بازم بگم؟

 

دهنش بازموند منم واینستادم و سریع رفتم بیرون یه ماشین گرفتم و رفتم امامزاده همیشه میرفتم

 

اونجا این سالها درد دل کنم تا رفتم تو زدم زیر گریه نمیدونم چم بود از صبح دلم بد جور گرفته

 

بود سر فرزاد خالی کردم داشتم به خدا التماس میکردم که یه پیرزن که همیشه وقتی میومدم

 

باهاش حرف میزدم و یه چیزی براش میوردم اومد کنارم یاد مامانم افتادم تو بقلش زدم زیر

 

گریه.

 

 گوشیم برای بار سوم زنگ زد رفتم بیرون نشستم روی یه صندلی یه سیگار میخواستم اونور

 

ها هم مغازه نبود نشستم و آروم گریه میکردم دلیلشو نمیدونستم ولی  گذاشتم بیاد تا خالی شوم.

 

چند تا پسر از کوچه اومدن بیرون منو دیدن دارم گریه میکنم به هم نشونم دادن و اومدن جلو

 

یکیشون گفت:

 

ببخشید دختر خانوم اتفاقی افتاده؟

 

من:آره

 

پسره نشست کنارم:چی شوده میتونیم کمکی بکنیم؟

 

من:فکر نکنم... نه نمیتونین.

 

یکی از پسرا:با دوست پسرت بهم زدی؟

 

من:نه بابا کاش به دوست پسر خطم میشود.

 

پسره:یعنی انقدر حاده؟

 

من:به نظر من و دکترها اره.ببخشید سیگار دارین؟

 

یه سیگار بهم دادن.کمی ساکت بودن.

 

پسره:فراری هستی؟

 

من:آره

 

پسره:چند وقته؟

 

من:5سال

 

پسره:اوههههههه بابا تو که الانم بچه ای بهت17-18 میخوره پس خیلی بچه بودی رفتی

 

نه؟فکر کنم از این بچه فقیر های تهرانی هستی که میخواستی رو پای خودت وایستی نه؟

 

من:آره زود فرار کردم من 20سالمه اونم موقع15-16سالم بود فقیرم نبودم بابام میلیاردر بود.

 

پسره:پس چرا فرار کردی؟

 

من:عاشق شودم خوانوادم رفتن خارج من اومدم پیش عشقم.

 

پسره:الانم عین سگ پشیمونی نه؟

 

من:آره

 

پسره حالا چرا بعد 5سال داری گریه میکنی؟

 

من:پنج ساله دارم گریه میکنم امروزم دلم گرفت اومدم اینجا شاید مشکلم حل بشه.

 

پسره:میتونم بپرسم مشکلت چیه؟

 

من:نمیدونم فکر کنم حامله هستم.دکتر 4سال پیش که حامله شودم بچم افتاد گفت نباید حامله بشی

 

میترسم.

 

پسره:خوب بندازش بچه ای که معلوم نیست باباش کیه نیاد بهتره.

 

من:چی میگی؟فکر کردی من فاحشم؟

 

پسره:معذرت میخوام همچین منظوری نداشتم ولی میگم تو که فرار کردی زندگی سختی در پیش

 

داری نباید زود بچه دار بشی.

 

من:من میخوام بندازمش ولی خوانواده همسرم فکر نکنم بزارن بندازمش تازه میگن چرا حامله

 

 شودم.

 

پسره با تعجب گفت:همسرت؟ازدواج کردی؟بچه از شوهرته؟

 

من:خوب آره دیگه پس چی؟

 

پسره:پس از چی میترسی؟چجوری ازدواج کردی مگه فرار نکردی؟

 

من:چرا اومدم با اونی که عاشقش بودم ازدواج کردم.

 

پسره:پس طرف خیلی خوب بوده که ازت سوءاستفاده نکرده

 

من:خوب اونم دوستم داشت.

 

اومد چیزی بگه که گوشیم زنگ زد.

 

فرشاد:ترانه؟کجایی؟این کارا چیه؟یعنی چی؟چرا رفتی؟الان کجایی؟چرا گوشیتو جواب

 

نمیدادی؟ترانه؟

 

من:حالم خوب نبود.

 

فرشاد:این کارا یعنی چی؟

 

من:کدوم کارا؟

 

فرشاد:چرا با فرزاد اینجوری کردی؟

 

من:چون زیادی پرو شوده بود سر من داد میزنه فکر کرده کی هست ببین فرشاد من برده یا

 

عروسک دست شما نیستم که هرچی میگین گوش کنم تا الانم هرچی گفتین گوش کردم تو

 

 شوهرمی مثلا اونوقت تو تو خونه باشی و من با فرزاد برم دکتر زنان؟مگه من کلفتم که همه

 

کاری بکنم و تازه میخوام برم دکتر کسی همرام باش و سرم منت بزاره؟اون فرزاد کیه منه که

 

سرو داد میزنه؟هان؟

 

شماها کی هستین که برای حاملگی من تصمیم میگیرین؟شما باید منو ببرین دکتر؟من 20سالمه

 

میفهمی؟یه زنم .زن شوهر دار. خودم میدونم چی برام خوبه چی بده تا الان صبر کردم ولی دیگه

 

خسته شودم دیگه بریدم تا الان هیچی نگفتم.زدم زیر گریه:مامانم حق نداشت سرم داد بزنه اون

 

وقت امروز میومدی قیافه فرزادو نگاه میکردی چجوری داشت باهام رفتار میکرد حقم داشت

 

منم اگه بودم و کسی مجبودم میکرد از کار و زندگیم بزنم و یکس دیگرو ببرم دکتر همین رفتارو

 

داشتم.

 

فرشاد دیگه خسته شودم دیگه نمیکشم میخوام خودمو راحت کنم ببخشید اگه اذیتت میکنم ولی

 

جدا نمیتونم این تنها راهه خداحافظ.

 

فرشاد:ترانه؟چته؟تو چت شود؟تو که خوب بودی؟من دهن فرزادو ...میکنم برای اون خودتو

 

ناراحت نکن تو الان عصبی هستی بگو کجایی میام دنبالت باشه خانومم؟

 

من:نه فرشاد من تصمیمو گرفتم من مشکل عصاب دارم نمیتونم خوشبختت کنم من زندگیمو

 

باختم آخر راهم ولی تو فرصت داری از نو شروع کن منم کسی نبودم تو زندگیت میدونم به

 

 راحتی فراموش میشم مثل بقیه.

 

فرشاد:ترانه دیگه داری خیلی.........

 

نذاشتم حرفشو بزنه:خیلی دوستت دارم که بخاطر تو از زندگی خانواده و آیندم زدم برای تو همه

 

کار کردم حالا آخرین کار هم میخوام برای خودم بکنم .

 

فرشاد:ترانه میدونی عصبی بشی کارات دست خودت نیست ترو خدا بگو کجایی بیام دنبالت بچه

 

 ها همه نگرانتن ترو خدا.

 

من:نه فرشاد بسه نمیخوام بزار یه بارم برای خودم یه کاری بکنم خداحافظ.

 

قطع کردم زدم زیر گریه پسرا هم بغض کرده بودن.

 

من:شما دیگه چرا؟

 

پسره:چون میبینیم هنوز دخترهایی هستن که برای عشقشون جون بدن خیلی خانومی ولی راه

 

آخر رو بد داری میری برگرد پیشش .

 

من:نه نمیتونم برای خودش میخوام اینطوری بهتره.

 

پسره:حالا امشب کجا میری؟پول داری؟

 

من:اره دارم میرم هتل نمیدونم یه جایی میرم دیگه.

 

کمی باهاشون حرف زدم بعد از هم جدا شودیم.تو خیابانها ول شودم ساعت 10 شب بود تا الان 100

 

دفعه گوشیم زنگ زد با خودم گفتم:کاش الان خونه بودم چی کار کنم؟برم هتل یعنی قید این زندگی

 

رو زدم و باید جدا بشم و دیگه راه برگشتی ندارم مشکلات زیادی هم داره.بعد گفتم:آره همه

 

مشکلات را قبول میکنم همرو میپذیرم..ولی....ولی فرشادو چجوری فراموش کنم برام خیلی

 

سخته رفتم توی یه پارک یه سیگار روشن کردم و نشستم دوباره گوشیم زنگ زد خواستم جواب

 

ندم که گفتم :بده بزار تکلیفت معلوم بشه آخرش که میدی که.

 

من:الو؟بله؟

 

فرزاد و فرشاد هر دو با هم گفتن: ترانه؟؟!!

 

من:بله؟بفرمایید؟

 

فرزاد:ترانه این لوس بازی ها چیه در میاری؟فرشاد داره میمیره از دلشوره؟الان کجایی ؟این

 

موقع شب با کی هستی کجایی؟

 

من:کارتونو بگین وقت ندارم.

 

فرشاد داد زد:گفتیم میگیم کجایی این موقع با کی هستی؟هر جا هستی میخوام باید تا 30دقیقه

 

دیگه تو اتاقمون باشی فهمیدی؟

 

من:فرشاد من حرفامو زدم بایدم نداریم دیگه میخوام یه بار یه کاری که خودم میخوامو بکنم.

 

میفهمی؟

 

فرزاد:بابا اصلا من غلط کردم گه خوردم ببخشید خوب شود؟

 

من:فرزاد تو کار خوبی کردی تا من یادم بیاد که تو اون خونه کی هستم چی کارم برای چی بین

 

شمام تا کی باید باشم عاقبتم چی میشه تو کار خوبی کردی همه اینارو بهم یاد آوری کردی

 

ممنونم.کاری ندارین؟خداحافظ.

 

خوب کاری کرده بودم فرزاد با اون کارش به من نشون داد من کسی نیستم تو اون خونه با

 

اومدنم هیچ چیز تغییر نکرد فقط کارای خونرو میکنم باعث شود بفهمم تا کی باید اینجا و بین

 

اینا باشم؟آخرش چی میشه؟به کجا میرسم؟من از همه چیز زدم که با فرشاد باشم 5سالم باهاش

 

بودم ولی نمیخواستم بمونم و چند سال دیگه ببینم کسی جامو گرفته و اون موقع بفهمم که فقط

 

خودمو بدبخت کردم و درک کنم که کوچیک شودم و با چشم خودم ببینم که اونا منو به هیچ

 

گرفتن این کارو باید چند سال پیش میکردم که میتونستم برگردم پیش خانوادم ولی الان...باید

 

تکلیفم رو معلوم میکردم اونا برای چی نمیخواستن من بچه دار شوم؟خوب معلوم بود که بعدا به

 

راحتی منو از زندگیشون بندازن بیرون. رفتم یه هتل تو اتاق داشتم از پنجره بیرون رو نگاه

 

میکردم که گوشیم دوباره زنگ زد.

|+| نوشته شده توسط ترانه در یکشنبه 1387/03/19  |
 
سلام.من دیگه ادامه داستان رو نمیزارم قصه ی شب که تعریف نمیکنم مثلا

این وبلاگ رو ساختم که خواننده ها اشکالاتم رو بگن و نظر بدن هر کی

میاد میخونه و میره نظر هم نمیده.

|+| نوشته شده توسط ترانه در سه شنبه 1387/03/14
 

من با ترس و تردید گفتم:یعنی چی هلیا چت شود؟درست بگو شوخی نکن.

زد زیر گریه :شوخی نمیکنم شهرزاد خود کشی کرد رفت!3ساله دو سال بعد رفتن تو عاشق یه

پسره شود اخر تو یکی از این پارتی ها یه پسره با دوستاش ریختن سرش به پسره گفت هم

دیگرو خیلی دوست داشتن پسره گفت عیب نداره سخته ولی چون دوستت دارم قبول میکنم.

من:خوب پس چرا این کارو کرد؟

به هق هق افتاد: چون ایدز گرفته بود!

 شکه شودم اشکم خشک شود شهرزاد من عزیز من خانومی شر گروه بچه باحال جمع بعد اون

همه بدبختی حالا زیر خروارها خاک بود تنم یخ کرد حالم خیلی بد بود سرم داشت میترکید .

هلیا جدی میگی؟

اره ما هم باورمون نشود رگشو زد هر دو دستشو پسره هم روانی شود.

کلی زار زدیم روزمون خراب شود هلیا نتونست بمونه ساعت5رفت گفت امشب برمیگرده تهران

خیلی ناراحت شودیم گفت میخواد ماجرا منو بدونه منم قول دادم هر وقت شود بیام تهران و زنگ

بزنم.وقتی رفت با لباس رفتم زیر اب سرد نشستم چی شدیم ما؟مگه چی کار کرده بودیم؟هممون

از هم پاشیدیم.کی فکرشرو میکرد چه شاد بودیم کاش همیشه بچه بودیم کاش! اشکم نمیومد

صورتم سفید سفید شده بود یخ یخ بودم دست خودم نبود فشار روحیم خیلی بود فقط تونستم آبو

ببندم همونجا گوشه حموم نشستم.

زانوهامو بقل کردم فقط میلرزیدم عین بید 2ساعت همونجور بودم که بچه ها اومدن صداشونو

میشنیدم که صدام میکردن ولی فکم قفل کرده بود نمیتونستم تکون بخورم.

 چم شوده بود فرزاد اومد دستشویی دید در حموم بازه تورو نگاه کرد از ترس جیغ کشید فکر

کرد خود کشی کردم با اون قیافه که به یه جا خیره شوده بودم رنگمم سفید بود رفت با فرشاد

اومد.

 سریع بلندم کردن بردن تو اتاق بهزادم اومد دورم حوله پیچیدن چند تا زدن تو صورتم یکم اب

قند دادن بهم تونستم دستمو تکون بدم ولی حرف نزدم از هوش رفتم.

                     *         *         *         *         *

وقتی به هوش اومدم اتاق تاریک بود فقط یه چراغ کوچیک روشن بود کمی طول کشید تا بفهمم

کجام تو اتاق قبلیه فرشاد تو خونه خودشون بودم روتختش خوابیده بودم.بلند شودم نشستم به

دستم سرم بود ساعت9شب بود خونه ساکت بود.پا شودم سرمو یواش کشیدم بیرون خون اومد

یه دستمال گذاشتو روش و رفتم بیرون همه تو حال بودن ولی ساکت داشتند تلوزیون نگاه

میکردن مامان ملی با بهاره و فتانه تو اشپزخنه بودن منم ساکت رفتم پیششون نمیدونستم چرا

اینجام تو اتاق بودم فقط یادمه حالم بد شود دیگه نفهمیدم چی شود چه جوری اومدم اینجا؟رفتم

تو آروم سلام کردم داشتن حرف میزدن. بهاره:ااااااااااااااا مامان ترانه به هوش اومد حالش

خوب شود! فتانه اومد بقلم کرد که مامان ملی حولش داد خودش بقلم کرد زد زیر گریه:

 ترانه جون چت شوده بود؟

من:نمیدونم والا اومدم ازشما بپرسم من اینحا چی کار میکنم؟یادمه حالم بد شود بد بی هوش

شودم دیگه چیزی یادم نیست.

 هر سه تا شون گریه میکردن

 بهاره:اره سه روزه بی هوشی دکتر گفت شکه شودی یه شک عصبیه قوی چون بیماری

عصابم داشتی به عصابت خیلی فشار اومده گفتن اگه تا اخر هفته به هوش نیای میری تو کما تو

که مارو کشتی این سه روز هممون مردیمو زنده شدیم.

 مامان ملی گفت :ترانه جون چی شوده بود؟بچه ها گفتن حالت خوب بو دوستتو پیدا کردی قرار

بود بیاد اونجا شام بمونه ولی گفتند وقتی اومدیم تو تو حموم بودی.بیا بیا حالا یادش نیوفت بریم

تو حال دکتر گفت اصلا به هیچ وجه نباید به چیزی که اذیتت میکنه فکر کنی بیا بریم که همه

منتظرن به هوش بیای. رفتیم تو حال بیاین: این هم عروس خانوم به هوش اومد همه برگشتند

سلام کردم فرشاد پرید بیاد جلو که فرزاد دستشو گرفت و با سر یه اشاره به جمع کرد که یعنی

جلو اینا زشته فرشادم خجالت کشید سرش رو انداخت پایین.پدر فرشاد که مرد مومن و خوبی

بود و همیشه در دعواها طرف منو میگرفت و میگفت اخلاق پسر خودمو میشناسم منم یکی از

دختراش میدونست

گفت:خدارو شکر بابا به هوش اومدی تو که مارو کشتی چت شوده بود؟

 رفتم جلو و بوسش کردم و ازش معذرت خواهی کردم

بابا:تو چرا معذرت میخوای این فرشاد توله سگ باید معذرت بخواد که اینقدر حرست میده که

باعث میشه اینهمه فشار روحی بهت بیاد جریان شب گذشته بهت فشار اورد نه؟

با تعجب و عصبانیت یه نگاه به فرزاد کردم که بازم نتونسته بود جلو زوبونشو بگیره بعد یاد

شهرزاد و قیافه شر و جوانش افتادم یاد کارهای که میکردیم و در اخر باز اشکم سرازیر شود

سرمو انداختم پایین

بابا:ترانه ترانه خانوم دخترم چی شوده؟چی شوده بابا؟دلمون شور افتاد یعنی انقدر از دست

فرشاد عصبی هستی؟حق داری تا الانم خوب صبر کردی.

 بهاره:خاک تو سرت فرشاد ببین باهاش چی کار کردی !

هر کس چیزی گفت هم میترسیدم نتونم جلو گریم رو بگیرم چیزی نگفتم تا بهتر شودم

من:ااااااا باهاش اینجوری حرف نزنید!

همه با تعجب نگام کردن لبخند زدم :مشکل سر کار فرشاد نبود خوب مشکل تو زندگی هست

مشکل چیز دیگه ای بود.

 همه باز یه نظری دادن و اصرار کردن که بگن منم هی گفتم نه که عصابم خورد شود و داد

زدم:

 نه!نه!نه

 یک لحظه همه ساکت شودند

من:ببخشید واقعا ببخشید به خدا دست خودم نبود معذرت میخوام

مامان ملی:بس کنید دیگه دکتر گفته نباید عصبی بشه .

کمی بعد رفتیم شامو اوردیم موقع ظرف شستن من ایستادم بشورم مامان هم اومد نشست رو میز

که یه چایی بخوره بهاره هم اومد کمی ساکت شودند .

من:ببخشید خیلی مزاحم شودم این چند روز بچه ها هم اینجا بودن مزاحم شودن

مامان ملی:وا نه مثل این که بچه های منن ها ما باید معذرت بخوایم که کار اینارو میکنی.

 کارم تموم شود منم رفتم پیششون یه چایی ریختم.

من :مامان ملی دلم خیلی براتون تنگ شوده بود می خواستم باهاتون حرف بزنم چد روز پیش

دوست صمیمیه اون موقع هامو دیدم همه جا با هم بودیم یه گروه 9نفره بودیم هیچ غمی نداشتیم

خیلی شر و بی فکر بودیم عشق میکردیم یه دورانی داشتیم که هیچ کس نمیتونه تصور کنه

ولی.....ولی مامان ملی دوستم از بقیه گفت برام اخه من 5ساله ندیدمشون هممون بد بخت

شودیم همه پاشیدیم کی فکرشو میکرد اینجوری بشیم مامان ملی یکی از بچه های گروهمون هم

خیلی خوشکل بود هم شیطون خیلی دوسش داشتم نمیدونین چه دختری بود. زدم زیر گریه: ولی

دوستم گفت 3ساله مرده خود کشی کرد. بازم میلرزیدم میگفت عاشق یه پسره شود ولی تو یه

مهمونی چند نفر میریزن سرش به پسره میگه اونم میگه من عاشقتم عیب نداره ولی میفهمه

اون شب ایدز گرفته خود کشی میکنه مامان ملی دوستم عزیزم پرپر شود چه زجری کشیده

پسره هم از عشقش روانی میشه الان دوستم زیر خاکه هممون بد بخت شودیم کاش همیشه بچه

میموندیم مامان ملی میخوام بچه باشم نه می خوام بمیرم !

نمیفهمیدم چی میگم زار میزدم. بهاره و مامان هم گریه میکردن از صدا گریه ما فتانه اومد بعد

همرو صدا کرد من بلند شودم رفتم تو اتاق یادش افتادم خیلی سخت بود خیلی خیلی. آروم شود

گریم. کاش مامانم اینجا بود فرشاد در زد:

 ترانه ترانه درو باز کن گریه نکن باز حالت بد میشه

بابا:.ترانه بابا درو باز کن بیا بیرون

من: گریه نمیکنم میخوام تنها باشم .

فرشاد:درو باز کن اگه گریه نمیکنی میگم درو باز کن ترانه اگه باز نکنی به خدا درو میشکنم

میگم باز کن

من: فرشاد میخوام تنها باشم ولم کن

فرشاد :اره تا الان تنها بودی روانی شودی دیگه باشه باز نکن الان میشکونمش.

من: نه برو ولم کن.

 نشکوند ولی یه کلید داشت درو باز کرد اومد تو درو از پشت قفل کرد :چته؟چرا اینجوری

میکنی؟فکر میکنی گریه کنی اون زنده میشه یا تو بچه میشی؟نه خانوم فقط جسم و روح خودتو

داغون میکنی میفهمی؟

عصبی بود داد میزد .

اروم گفتم:اره اره میفهمم ببخشید دیگه گریه نمیکنم فقط داد نزن ببخشید.

 ساکت شود اومد جلو خودمو کشیدم عقب بازم اومد بقلم کرد منم ساکت شودم فکر کردم میخواد

بزنه اروم تکونم میداد گریم گرفت .

:عروسکم عروسک خوشکلم؟گریه نکن بمیرم برا دل کوچیکت گریه نکن.

اونقد گفت تا کمی اروم شودم زیر گوشم اروم زمزمه کرد:عزیزم عزیزم عزیزم

عزیزم.....گردنمو بوس کرد.

فرشاد :اره؟

من:نه!

فرشاد:چرا؟!

من:چون دوست دارم.

خندید :کوفت !

اخم کردم

من: قهر میکنما.

غلط کردی بلندم کرد بریم بخوابیم..........

|+| نوشته شده توسط ترانه در سه شنبه 1387/03/07  |
 

                        {فصل2}

        _ببخشید خانوم کمکی از دستم ساخته است؟خانوم؟چیزی شده؟

 اصلا حواسم نبود که بعد 5 سال حالا هلیا جلوم ایستاده بود و من صداش کردم با دیدنش همه لحظه های شاد گذشته جلوم زنده شد برگشتم به اون موقع از زمانی که از ایران رفتم دیگه ن

دیدمشون خدایا بعد این همه سال؟دیگه چه بازی ای برام در نظر داری؟دیگه چی کار می خوای

بکنی؟داشتم اروم گریه میکردم هلیا هم تعجب کرده بود که توی یک شهر غریب یکی

میشناستش برای همین ایستاده بود ببینه چی کارش دارم منو نشناخته بود. رفتم جلو.

من :سلام هلی جون خوبی؟

خیلی تعجب کرد حق داشت اسمشم صدا کردم

هلیا: بله ممنون ......ببخشید شما؟

ای بی معرفت میدونستم فراموشم میکنی خوب حق داری تغییر کردم من ترانه هستم سال

اول دبیرستان مدرسه نیکان نخبگان جوان گروه تشنج مدرسه گروه مکس!یادت نیومده

هنوز؟

هلیا کمی نگام کرد بعد یه دفعه مثل همون موقع شوخ شود شود هلیای خودمون جیغ

کشید:وااااااااااااای وااااااااااااای وااااااااااای خل دیوونه ی خودمونی وااااااای باورم نمیشه

خودتی؟؟؟؟؟؟؟نههههههه!تو کجایی؟خیلی نامردی!

 پریدیم بقل همدیگه و برگشتیم به اون زمونه همونجور شوت شودیم برامون فرق نمیکرد

که کجاییم کی اونجاست!

وای هلیا باورم نمیشه تو اینجا؟بعد اون همه مدت؟اینجا چی کار میکنی؟

هلیا:خوب اومدم مسافرت تو اینجا چی کار میکنی؟مگه نرفتین؟با کی اومدی؟

من:قصش درازه من 1سال بعد برگشتم اومدم پیش فرشاد نتونستم ولش کنم فرار کردم تقریبا

 هلیا:نههههههههههه جدی میگی؟

زدم زیر گریه:اره هلیا خر بودم احمق بودم 1ماه بعد عین سگ پشیمون شدم ولی دیر شده بود.

هلیا:پس بلاخره اومدی پیشش؟

من:اره اومدم پشت کردم به همه چیزو اومدم اومدم! اومدم! حالم بد شوده بود هلیا هم پا به پای

من اشک میریخت.

هلیا: چی شود چی کار کردی؟

بعد با تردید گفت:ولت کرد بعد فاسد شودی که راه برگشت نداشتی؟

من:نه بابا خره اونم دوستم داشت ما ازدواج کردیم!

هلیا داشت از تعجب شاخ در میوورد.

 خندیدم گفتم: پس فکر کردی شیراز چی کار میکنم؟قصتش طولانیه  بعدا برات میگم تو اینجا

چی کار میکنی؟

هلیا:اومدم مسافرت.

من: با کی؟

هلیا:تنها!!!

من: جدی؟هنوز ازدورج نکردی؟

هلیا:چرا کردم!

من: ااااااااااااااااااااااا جدی؟با کی؟بچه هم دارین؟

 هلیا اروم گفت :نه راستش شوهرم پارسال مرد!

شکه شدم.

من: هلی؟ببینمت" جدی میگی؟برای چی؟چجوری؟الهی بمیرم متاسفم برام نمیگی چی شده؟

خندید و گفت: فکر کنم خودت به اندازه کافی مشکل داشته باشی نمی خوام قصه منو بخوری

دیگه.

من:اره مشکل زیاد دارم ولی می خوام مشکل تورو هم بدونم اصلا فردا بیا خونه ما.

هلیا:اره میام می خوام فرشاد وببینم که کی هست که به خاطرش زندگیتو عوض کردی؟

من:هیچی خوشی زده بود زیر دلم!خوب هلیا من میرم خونه الانم به اندازه کافی دیرم شوده

ساعت 10شبه من همیشه ساعت 7-8 خونه بودم فرشاد رو دیر اومدنم خیلی حساسه الانم

مطمعنن دعوا مون میشه اصلا حواسم نبود.

 هلیا:اخه ببخشید  برو پس.

من:باشه فردا ناهار منتظرتم.

هلیا: نه ناهار نه بعد از ظهر میام.

من: بی جا کردی ناهار منتظرتم از هم خدا حافظی کردیم سریع میرفتم که برسم میدونستم که الان

فرشاد یا بهزاد یا فرزاد یکدومشون خونن که اگه دیر کنم به فرشاد خبر میدن میدونستم الان

دعوامون میشه ساعت11بود رسیدم خونه گفتم الان خونمو میریزه عصابم داغون بود دوباره

دستم میلرزید.اما خیلی خوشحال تر و سر حالتر از روزهای دیگه بودم حالا منم اینجا یکیرو

داشتم گفتم فرشاد الان فکر میکنه کجا و با کی بودم که انقدر شادم خیلی سعی کردم خودمو مثل

روزهای دیگه باشم ولی نتونستم وقتی درو باز کردم همه چراغ ها روشن بود فهمیدم هر سه

تاشون خونن یواش درو باز کردم از تو راهروی پذیرایی نگاه کردم دیدم که فرزاد خوابیده رو

کاناپه داره ماهواره نگاه میکنه فرشاد و بهزاد نبودند. یواش گفتم: فرزاد بقیه کجان؟

 که از ترس یه دفعه نشست و کاسه چیپسی که رو سینش بود ریخت کف اتاق.

فرزاد: اه این چه وضع اومدنه ترسیدم هااااا !هی کجا بودی تا الان؟

خندیدم و گفتم: جای خوب !

نیشش باز شود!

فرزاد: به به چشم داداشم روشن زنش جاهای خوب میره خوب الان که بیاد پدرتو در میاره که.

یه بسته شکلات خارجی از کیفم دراوردم که میدونستم خیلی دوست داره دادام بهش.

گفتم:خوب تو که بهش نمیگی که میگی؟

 همونطور که داشت به در شکلات ور میرفت خندیدو گفت:خوب یاد گرفتی پسر 25سالرو با یه

شکلات خر کنی هااااااا.

من: نه این چه حرفیه اختیار داری میدونستم دوست داری خریدم.

فرزاد:خوب این دفعه به کادون زدی زن داداش عزیزم چون امشب ساعت7فرشاد اومد خونه که

بدون برادرهای سر خرش با زنش تنها باشه دید شما نیستی تا ساعت9صبر کرد نیومدی زنگ

زد به گوشیت خاموش بود ساعت10با بهزاد اومد دنبال من که بگردیم دنبالت نبودی عصابشون

داغون بود تا حالا سابقه نداشتی ترانه کجا بودی؟چرا گوشیتو خاموش کرده بودی؟فرشاد خیلی

عصبی بود گفت بیاد باهاش کار دارم.

رنگم پرید نشستم رو مبل .

من:فرزاد به خدا رفتم حافظیه یکی از دوستهای صمیمیمو دیدیم بعد 5سال با هم رفتیم بیرون

مثل زمان دختر بودنمون حرف زیاد داشتیم حواسمون نبود به خدا جای بدی نبودم .وای بهزادم

عصبی بود؟

فرزاد:اره.

من: اوه ببین اون عصبیه دیگه فرشاد چیه طورو خدا یه جور به فرشاد حالی کن الان بیاد

کتکرو خودم دوستم فردا میاد اینجا نمیخوام بعد این مدت با صورت کبود ببینتم.جون من 3تا از

این شکلاتل برات میخرم!

خندید گفت: باشه سعی میکنم .

من:مرسی. راستی شام خوردین؟

فرزاد:نه بابا نبودی من و فرشاد که بلد نیستیم درست کنیم بهزادم دلش شور میزد چیزی

نداشتیم.

من:اخ شرمندم الان یه چیز درست میکنم.

 رفتم تو اشپز خونه فرزادم اومد رو میز نشست همونطور که کار میکردم اونم حرف میزد

ساعت 11:30بود هنوز نیومده بودن اصلا به حرفاش گوش نمیکردم به فکر فردا بودم یاد بچه

ها و دوران خوب مدرسم افتادم یاد حواسم نبود باز بی یه جا خیره شده بودم که از پشت یه چیز

خورد تو سرم!

فرزاد : مسخره با توام! دارم باهات حرف میزنم.

 برگشتم اشکامو دید وای ترانه چی شود؟دردت اومد؟! ببخشید! غلط کردم! من اصلا شکلات

نمیخوام! ببخشید !

خندم گرفت پس داشته میگفته شکلات میخوام.

 گفتم:از اونا ندارم بابا یک مدل دیگه دارم .

بهش دادام نشستم رو میز تا برنج ابش تموم بشه داشتم اون سالو که با بچه ها بودیم مرور

میکردم زیر لبم حرف میزدم زدم زیر گریه یاد مامان بابام افتادم که لوس خونه بودم یاد دعواهام

با مانی که فرداش با کادو میومد که ابجی کوچولوش ناراحت نشه یاد موقع هایی که تا نصف شب

بیرون بودم هیچ کس بهم حق نداشت چیزی بگه اونوقت الان...... اروم گریه میکردم سرمو

بلند کردم .

من:میدونی فرزاد اون موقع ها خونه ی ما تو محلمون معروف بود بزرگترین خونه بود ما با

بچه ها عاشق باغش بودیم روزای تعطیل لازم نبود بریم جاهای تعطیل میومدن خونه ما استخر

وسط باغمون خیلی قشنگ بود با بچه ها میرفتیم اب تنی هشت نفری یه مزه ای میدید بعد کلی با

مایو میدویدیم تو باغ کسی هم نبود مستخدمامونم حق نداشتن بیان اونور چه قدر می خندیدیم یه

بار مانی خبر نداشت دوستام اونجان اومد دنبالم کارم داشت ما هم دراز کشیده بودیم اهنگ گوش

میکردیم که حس کردم مونا بقلم بود دیگه نیست نگو مانی رو دیده بود پا شده بود با هم رفته

بودند تو باغ !چقدر خندیدیم سر این ماجرا از اون به بعد هر جا مونا بود مانی هم میومد!برای

هر روز تعطیلمون برنامه داشتیم.یه لحظه هم از دستمون در نمیرفت وای چه روزهای بود گاهی

با خودم میگم من چی دیده بودم که پشت کردم به بهشت بچگیم من همه چیز داشتم ولی بین اونا

چسبیدم به هیچ چیز .هیچ غمی نداشتیم .داشتم هق هق میکردم دستام یخ کرده بود عین بید

میلرزیدم.

من: فرزاد چرا؟چرا؟چرا خدا با من این کارو کرد؟چرا سرنوشت من این شود؟چرا ولم نمیکنه

من که راضی شودم گفتم باشه تا اینجا اومدم به این زندگی عادت کردم راضیم تازه گذشترو

فراموش کرده بودم چرا هی می خواد گذشترو به یادم بیاره؟بستم نیست این همه عذاب

کشیدم؟خودم فهمیدم بد کردم غلط کردم دیگه خستم نمیتونم دلیلش چی بود که هلیارو جلو راهم

قرار داد؟

فرزاد:ترانه!ترانه!چته؟عزیزم میدونم بسه داری میلرزی چته؟ راست میگی ولی نمیشه کاریش

کرد بسته خودتو عذاب میدی خوب همه چیز درست میشه.

من: فرزاد مامانم دوستم داشت یکی چپ نگام میکرد مانی با بابام میکشتنش اونوقت الان

منتظرم فرشاد بیاد و برای 2-3ساعت تاخیر کلی جواب پس بدم تازه بترسم از این که تو با

بهزاد جلوش را نگیرید و یه کتک هم بخورم ازش میدونی فرزاد شکایت نمیکنم راضیم یعنی

همیشه میگم هر چی سرم بیاد نباید چیزی بگم چون خودم این راه رو انتخاب کردم چون

دوستش دارم ولی فرشاد اینو باور نکرد منم مثل بقیه بودم براش ولی با این حساب که من

شودم زنش همیشه باهاشم و هر کاری میتونه باهام بکنه.

 اشکامو پاک کردم:باید تحمل کنم این اولشه خودم انتخاب کردم فقط....فقط دلم برای مامان باباو

مانی بیشتر از خیلی تنگ شده خوش بحال شما که دارینشون.

 به سمت گاز رفتم و زیر لب گفتم :چه گهی خوردم!

 بعد خندیدم گفتم:فقط خدا کنه که فرشاد لج نکنه که فردا دوستم نیاد خیله کوچیک میشم اخه اون

موقع ها همش خونه ما بودن هر وقت دلشون میخواست خوب الان ببینه اجازه ندارم خیلی بد

میشه نه؟ولی نه شاید راضی بشه خدا کنه.چرا نیومدن حالا؟فرزاد اومد چیزی بگه که دیدم فرشاد

با سرعت از جلو در اشپزخونه رد شود ما رو ندیده بود سریع رفتم دست فرزادو گرفتم و

وایستادم پشتش.

 اروم گفتم:تورو خدا!

فرزاد: نلرز وایسا نمیزارم بزندت.

 فرشاد عقب عقب اومد تو اشپزخونرو نگاه کرد منم پشت میز پشت فرزاد بودم از اون جا که

اون ایستاده بود دیده نمیشودم.

 فرشاد: فرزاد خبری نشود؟نیومده هنوز؟هر جا که میتونست بره رفتیم.بهزاد کو؟نیم ساعت

پیش جلو در پیادش کردم اومد تو؟

فرزاد: نه نیومد.

فرشاد: واه مگه میشه؟خودم دیدم اومد تو.

 بعد اومد رو صندلی بشینه که حول شودم تند گفتم:سلام سلام شام خوردی؟

یه دفعه مثل این که رو صندلی میخ باشه پرید به فرزاد نگاه کرد بعد سریع اومد جلو منم از

پشت محکم فرزادو گرفتم رابطه ما مثل پدر دختر بود روم خیلی حساس بودن همیشه هم مثل بچه

ها دعوامون میشود و بهزاد جدامون میکرد از جلو فرزاد دستمو گرفت محکم کشید منم به

راهنمایی دردم رفتم تو شکمش دیگه تو دستش بودم فرزادم نمیتونست کاری بکنه یکی محکم

زد تو صورتم

فرشاد:کثافت تا الان کجا بودی؟پدر سگ با کی بودی که گوشیتو خاموش کردی هان؟به خودا

امشب خونتو میریزم!

من هم که نمیخواستم به هیچ وجه جلو فرشاد گریه کنه هیچی نگفتم تا گریم نگیره.

 فرزاد:فرشاد خفه شو ولش کن اول بفهم کجا بوده بعد بزنش نامرد ولش کن.

 فرشاد:این زنه منه من میدونم کجا بوده نه؟

موهامو پیچید دور دستش اومد که شروع کنه داغونم کنه که صدا در اومد منم از فرصت استفاده

کردم سریع خودمو از دستش در اوردم و دویدم تو حال اونم دنبالم دور مبل ها میدویدم اونم

میومد تهدیدم میکرد وایسم

فرشاد:به خدا اگه خودم بگیرمت بد میبینی هااااااااا.

من :به تو چه میخواستم دیر بیام.

فرشاد: تو غلط کردی...

 دوید و از پشت کمرمو گرفت این حرفم خیلی عصبانیش کرده بود خوردم زمین یه لقد زد به

پشتم که فرزاد با بهزاد هر دو اومدن تو حال و از پشت گرفتنش به زور بردنش بیرون منم پام

خیلی درد گرفته بود اخه کف حالمون سنگه منم بد خوردم زمین یاد مامانم افتادم اگه بود چی کار

میکرد اشکام میریخت خوبیه ی گریه من این بود که فقط اشک میومد و کسی متوجه نمیشود

صدا نداشت موهامم درد گرفته بود فرزاد سریع اومد بیرون بغض کرده بود .

: ترانه تورو خدا ببخشید به خدا نتونستم از طرف همه معذرت میخوام خودت میدونی که

عصبانی بشه دست خودش نیست بعد خودش پشیمون میشه میاد معذرت خواهی یه وقت به بابا

مامان چیزی نگی ها.

من:من کی گفتم که الان بگم؟یا خودتون میگفتین یا خودشون میفهمیدن.

اروم بلند شودم و زیر لب گفتم:من مامانه خودمو میخوام به مامان شما بگم خالی نمیشم دلم برا

مامانه خودم تنگ شوده .

بعد اروم با درد زیاد رفتم تو اتاقم.

دلم خیلی گرفته بود مخصوصا چون هلیا رو دیدم یاد قدیمها افتاده بودم.

کامپیوتر رو روشن کردم یه اهنگ غمگین که عاشقش بودم و هرکس گوش میکرد گریش

میگرفت گذاشتم .

موهامو درست کردم سعی میکردم فکر فرشاد و گذشتمو از سرم بیرون کنم موهامو شونه

میکردم و با اهنگ میخوندم خیلی سعی کردم گریه نکنم ولی نشد گریه کردم به هق هق افتادم

زار زدم ساعت 1:30بود نتونستم صدامو خفه کنم رو تخت سرم رو گذاشتم رو بالش صدام بلند

شود .

همه تخت رو بهم ریختم فرشاد خوب بود بد نبود ولی خوب بهم شک داشت اگه شکش رو

میزاشت کنار خیلی زندگیمون خوب میشود من دوستش داشتم اسون به دستش نیورده بودم باید

میموندم چون بدون اون زندگی برام معنی نداشت .

من عاشقش بودم!فقط کاراش اذیتم میکرد که با گریه درست میشود اما نه زیاد من 20سالمه

ولی روزی 5تا قرص عصاب میخورم فرشادم خیلی عصبیه میگه نخور اولها پنهانی میخوردم

وقتی فهمید چه قشقرقی راه انداخت!

نفسم بند اومده بود اسم داشتم سرم هم تو بالش بود کبود شده بودم یه لحظه گفتم نزن بابا راحت

میشی 1لحظه است.

جدی تقریبا تا اخرین لحظه رفتم که بهزاد درو باز کرد بیاد تو ببینه حالم خوبه یا نه از همونجا

فهمید جریان چیه سریع خودشو رسوند به تخت داد زد فرزادو صدا کرد.

 خودم پشیمون شدم چشمام زده بود بیرون فرزاد زود اومد از صدای اونا فرشادم اومد دنبال

اسپریم میگشتن ولی نبود.

 فرشاد حول کرده بود. نبود. که یه دفعه فرشاد در کشوی کمدشو باز کرد و از توش یه اسپری

نو در اورد سریع گذاشت تو دهنمو زد بهزاد و فزراد با تعجب نگاش میکردن:

فرزاد:اینو از کجا اوردی؟

فرشاد حول کرد تند سرش رو به جایی بند کرد و گفت:

خوب رفتم بیرون خریدم برا همچین موقعه ای دیگه گیر دادینها اوردم دیگه!.

هر دوشن لبخند مشکوک زدن.

 بهزاد که فهمیده بود میخواستم چی کار کنم گذاشت حالم که بهتر شود اونا رو فرستاد بیرون

درو بست اومد بقلم کرد.

بهزار: ترانه من تورو قوی تر میدونستام ها همه حرفای امروزتو شنیدم ما نمیتونیم درکت کنیم

ولی بهت حق میدم.

 راست میگی ولی به قول خودت وقتی خودت انتخاب کردی باید پاش وایسی این راهش نیست.

 با فرشاد خیلی حرف زدیم خودش میدونه اخلاقش بده ولی امروز بهمون گفت دوستش دارم

برای همین تو این مواقع کارام دست خودم نیست.

 اونم خیلی دوستت داره حتا بیشتر از علاقه ی تو اینو باور کن.

 خندیدم:اره اسپری هم گرفته بود برام پس به فکرم هست.

بهزاد:اره فقط یه چیز توهم جلوش کوتاه نیا باشه؟جریان مهمونی فرداهم بهش نگفتیم فقط ماجرا

دوستت رو گفتیم شب خودت بهش بگو.

بوسم کرد رفت دم در برگشت گفت:یه بار دیگه این فکر به سرت بزنه خودم میزنمت ها!

 چشمک زد و رفت .پاشدم موهامو از اول بستم صورتمو هم درست کردم اتاقم رتب کردم

عروسکمو که مثل بچم بود در اردم دراز کشیدم رو تخت یه اهنگ نیمه شاد نیمه غمگین گذاشتم

نور اتاقم کم کردم چشمامو بستم عروسکم بقل کردم زد تو رگ فکرو خیال که فرشاد درو باز کرد

اومد تو اتاق تکون نخوردم که مثلا خوابم اروم اومد کنار تخت ایستاد یکم نگاهم کرد اروم

نشست دستشو گذاشت رو دستم دلا شود بوسم کرد یکم لبشو نگه داشت که خودم اروم دستامو

دور گردنش حلقه کردم کمی جابه جاشودم لبم رو فشار دادم میخواستم همه وجودش رو میریختم

تو خودم که اون اسیر من بشه. هر دو ارامش خاصی داشتیم دستشو گذاشت زیر کمرم خودشم

بقلم خوابید....

1ساعت حرف زدیم هیچکدوم چیزی از ماجرارو پیش نکشیدیم من:فرشاد

فرشاد:بله؟

دستش زیر سرم بود خم شده بود روم اروم نگام میکرد از چشماش میفهمیدم پشیمونه برای

همین چیزی نگفتم که یه دفعه هلیا و قرار فردا یادم اومد عین بچگیهام ذوق کردم و عین فشنگ

نشستم رو تخت.

فرشاد :ترانه؟چت شود؟

دستاشو محکم گرفتم و خلاصه ماجرا هلیارو براش تعریف کردم من:فرشاد تورو خدا فردا گفتم بیاد اینجا.

فرشاد:خوب بیاد چرا از من اجازه میگیری مثل اینکه تو خانوم خونه ای ها.

 اروم از پشت کشیدم که دوباره دراز بکشم از پشت رفتم تو سینش و پشت بهش خوابیدم

قرشاد:عروسکم؟عزیزم نمیخوای .......برنمیگردی؟

دوستش داشتم برگشتم عین یه برده متیع با سر رفتم تو گردنش همیشه سرم رو میزاشتم تو

گردنش عاشق بوی عطری بودم که به گردنش میزد اونم همیشه این موقعه ها با موهام بازی

میکرد تا خوابمون میبرد.

_صبح ساعت 6بیدار شودم کل خونه رو از بالا تا پایین ساییدم همه جا رو شستم قیافم خیلی

جالب شده بود موهام ریخته بود تو صورتم همه به هم پیچیده بود صورتم هم قرمز شوده بود گل

انداخته بود عرق کرده بود موهام چسبیده بود به پیشونیم لباسام هم همه دیدنی بود تا ساعت 9

یه بند کار کردم میز صبحانه رو که چیدم رفتم رو مبل دراز کشیدم همه جونم درد میکرد. کم کم

فرزاد فرشاد بهزاد بیدار شودن منم حوصله نداشتم برم پیششون میزو که چیدم رفتم دراز کشیدم

تو یخچال دسر شکلات با بستنی بود بهزارد سریع خورد رفت سر کار دیدم فرشاد با فرزاد

کارشون تو اشپزخونه طول کشیده و صداشون در نمیاد شک کردم اصلا حواسم نبود که اینی

خوراکی تو یخچال ببینن دخلش اومده و تا تیکه تهش رو میخورند و فقط تو این مواقع ساکت

میشینن یاد بستنی شکلاتی و شیرینی و دسری که تو یخچال بود افتادم کلی هم خوراکی تو

کابینت بود با خودم گفتم:پس همه چیز هست دیگه چیزی نمی خواد بخرم چشمامو دوباره بستم

که یاد فرشاد و فرزاد افتادم بعد خوراکی ها عین فشنگ دویدم تو اشپزخونه دیدم بستنیرو

خوردن دارن شکلات های تو کابینت رو میخورن کلی جیغ داد کردم به زور فرستادمشون بیرون

بعدم بهشون گفتم میرن یه بستنی میخرن میان به غرغر رفتن بیرون منم ناهار درست کردم که

ساعت شود 11:30فرزاد با بستنی برگشت.

من:ااااا تو چرا برگشتی مگه نگفتم عصری بیا؟

 مظلومانه گفت:خوب... من که کاری ندارم میرم تو اتاقم کارم داشتی میام بیرون.

 چیزی نگفتم رفتم یه زنگ بزنم به مامان بابای فرشاد مثل مادر پدر خودم بودن ولی هیچوقت

جای اونارو نمیگرفتن

من: فرزاد فرزاد هی فرزاد با توام از مامنین ها چه خبر؟ از فتانه چه خبر امتحان داشت خوب

داد؟بچه ی بهاره خوب شود؟

فرزاد:مگه چش بود؟

من:به به چه دایی هی حالش بد بود چند شب پیش تب کرده بودزنگ زدم کسی نبود زدم به

خونه بهاره. خواهر بزرگه ی فرشاد راستی اینم بگم:

(فرشاد دوتا خواهر داشت دوتا برادر بهزاد بچه اول بود 28سالش بود بعد اون بهاره بود 27

سالش بود بعد هم فرزاد 25سالش بود بعد هم فرشاد که 24و یه خواهر که بچه اخر بود 17

سالش بود مامان ملی به هاشو شیر تو شیر به دنیا اورده بود بهاره 6سال بود ازدورج کرده بود

و دوتا بچه داشت دوتا پسر منهم وقتی با فرشاد ازدواج کردم یه خونه با بهزاد خریدیم منو بهزاد

شریکی فرزاد هم نصف وسایل رو اورد و از اون موقع هم 4نفری زندگی میکنیم اخه اون موقع

سنم کم بود ماجراش درازه).

 

بعد زنگ زدم به بهاره مامان اونجا بود الو:سلام بهاره جون خوبی؟اقا حسین خوبه؟کاوه چتوره

بهتر شود؟اخه خوب میشه مامان نبود خونه خبر نداری ازشون؟ا جدی؟میتونم باهاش صحبت

کنم؟خوشحال شودم سلام برسون خداحافظ.

سلام مامان خوبی؟اره ممنون دلم براتون تنگ شده بود نه به خدا وقت نمیکنم ولی تو این هفته

حتما میام شما چرا نمیاین؟از اقا جون چه خبر خوبن؟خوب سلام برسونین نه رفتن فرزاد

خونست فقط نمیدونم موند دیگه نه توی اتاقشه باشه پس از من خداحافظ.

فرزاد گوشی رو وردر مامان کارت داره.

رفتم تو اشپز خونه یه سر به غذا زدم ساعت 12بود رفتم تو اتاقم کلی ارایش کردم مثل اون

موقع ها موهامم درست کردم رفتم ناهار فرزادو کشیدم بردم تو اتاقش بیا بخور.

 فرزاد:ا خوب چه عجله ای بود صبر میکردم با شما میخوردم! منم که میدونستم میخواد دوستمو

ببینه یه لبخند زدم

:نه عزیز گفتم گشنته بیارم بخوری نمیدونی فرشاد کی میاد؟

گفت: ساعت 6با بهزارد میاد.

من:باشه تو نمیری بیرون؟

فرزاد:نه میمونم کمک کنم خندیدم رفتم بیرون ساعت 1بود که هلیا اومد رفتیم تو حال کمی

خوردیم کلی هم از خاطرات اون موقع تعریف کردیمو خندیدیم

من:هلیا خبری از بچه ها نداری؟

یه دفعه ساکت شود:نه! نه! از اون موقع دیگه ندیدمشون فقط با انا رابطه داشتم تا پارسال اون

گاهی خبر بچه هارو بهم میداد. فرزاد اومد بیرون سلام کرد بعد منو صدا کرد بلند شودم رفتم اونور.

فرزاد:ترانه خبر داری امروز ولنتاینه؟

من:اره که چی؟

فرزاد:30تومن داری بهم بدی؟

من:نداری خودت؟

فرزاد:چرا  ولی الان بانک ها بستن بده!

دادم رفتم پیش هلیا

هلیا:اون کی بود؟

من:برادر فرشاد

هلیا:با شما زندگی میکنه؟

من:اره با اون یکی برادرش

هلیا: سختت نیست؟

من:نه اتفاقا خوبه نباشن حوصلم سر میره

هلیا:خوب خوبه داشتی میگفتی اره انا با همه یکم رابطه داشت منم گاهی انا رو میدیدم ازشون

میگفت انا تا 19سالگی با سعید رابطه داشت ولی اون یه دفعه غیبش زد انا هم 1ماه بیمارستان

روانی بود ولی بعد به کل فراموشش کرد اصلا اسمش رو نمیاره.

من:"جدی؟کجا رفت؟

هلیا:نمیدونم هیچ کس نمیدونه خوانوادش هم نفهمیدن معلوم نیست انا هم اسم پسر رو اصلا

نمیاره کلی هم خاستگار داشت ولی نمیخواد .

من:اخه بمیرم اخر به هم نرسیدن.

هلیا: اره دیگه مهسا هم که نامزد داشت با علی 1سال بعد رفتن ترکیه دیگه خبری نداریم ازش

مونا هم تنها زندگی میکنه مامانش هم تنهاست از پدرش جدا شود مونا فقط عشق میکنه نگار

نگین هم درس میخوندند نگین با پسر داییش ازدواج کرد نگارو نمیدونم همین دیگه.

من:اخه خدارو شکر پس تقریبا زندگیشون خوبه دلم خیلی براشون تنگ شوده خوب یه چیزی

بخور راستی شهرزاد چی؟اون چی کار میکنه؟

هلیا روشو کرد اونور:خبر ندارم نمیدونم.

من:ولی تو گفتی انا از همه خبر داره که .

هلیا:گیر نده نمیدونم

من:هلیا یه چیزی هست بگو دیگه مردم از دلشوره .

هلیا:میخوای بدونی که چی؟خودت کم ناراحتی داری؟فکر کن اونم مثل بقیه داره زندگی میکنه!

من:فکر کنم مگه نمیکنه؟

هلیا:نه!!!

من:یعنی چی؟چیزیش شوده؟

فریاد زد:اره اره شوده شهرزاد مرده رفته راحت شوده خودشو راحت کرد!

|+| نوشته شده توسط ترانه در دوشنبه 1387/03/06  |
 

_بچه ها! بچه ها! گوش کنید اون پسره که میگفتم خیلی ترسناکه همیشه با دوستش بهم وب میده!خوب؟

 

ازش شماره گرفتم!!!

 

انا:نهههههههههه ترانه جدی میگی؟ تو که این کاره نبودی؟چی شود طلسمو شکستی؟جریان چیه؟

 

همه بچه ها حرفشو تایید کردند و منتظر بودن که جریانو براشون تعریف کنم.

 

من:نه باب چی چیو شکستم؟پسره فکر کرده کی هست.

 

راستشو بخواین بچه ها این اولین پسریه که محلم نزاشت برا همین بهش فکر کردم باید حالشو بگیرم!

 

همه پسرا خودشونو میکشن که جواب سلامشونو بدم اونوقت این........

 

نه نمیشه باید باهاش بازی کنم.

 

سر این ماجرا کلی خندیدیم.

 

اما هنوز برام زود بود و درک نمیکردم که با این چیزا نمیشه بازی کرد و اونی که بازیچه میشه تنها و تنها

 

خودمم!!

 

از اون به بعد بدون این که بخوام و بفهمم تو چت منتظرش بودم که بیاد و باهاش حرف بزنم از خودش برام

 

بگه باهاش اشنا شم.

 

خودم میفهمیدم کمی مشکوکم ولی خودمو گول میزدم که این فط یه حس کنجکاویه همینو بس!

 

یواش یواش از زندگی قبلیم فاصله میگرفتم از شیطونیم کاسته میشود همه به حساب خانوم شودنم میزاشتن

 

اما خودم خیلی خوب درک میکردم که چه مرگمه.

 

با این که فرشاد بدترین رفتارو باهام داشت بازم دست بر نمیداشتم و دوستش داشتم . تنها کسهایی که این

 

رازو میدونستنند گروه((مکس))بودند.

 

فرشاد پسری خوشکل و خوش تیپ بود که مدل لباسش از رو فشن بود.

 

شاید همین چیزاش منو عاشق کرد.

 

اون هیچ رفتار خوبی باهام نداشت و منم چون از بچگی اخلاقم طوری بود که چیزی برام ارزش داشت که با

 

زحمت به دستش اورده باشم .

 

اینم یه دلیلش بود که مثل بقیه بچه ها دوست پسر نداشتم چون کسی که من می خواستم کم بود و باید خودم